تاریخ شروان - بخش پایانی

 

شروان زادگاه خاقانی  - شاعر بزرگ ایران

 

عبدالله خان در واپسين سال زندگي‏اش للـه گي محمود ميرزا، پسر شاه تهماسب، را كه به شروان فرستاده شده بود، برعهده داشت و پس از درگذشت او حكمراني شروان به ارس خان روملو سپرده شد. ماجراي استقلال‏خواهي مردمان، به ويژه اشراف شروان، و قدرت‏جويي بازماندگان شروان شاهان در 958 ق بار ديگر تكرار شد. مردمان شروان در اين سال كه همزمان بود با روزگار فرمانروايي اسماعيل دوم صفوي (984 ـ 985 ق) و يا دورة‌ آشفتة پس از درگذشت  او در رمضان 985 ق و پيش از برآمدن محمد خدابنده بر تخت شاهي در جريان ابراز مخالفت خود با دولت صفوي كاوس / طاوس ميرزا، خواهرزادة برهان شرواني، را بر تخت شاهي نشاندند. وي با پيروانش به شابران رفت و ارس خان روملو شش صد تن از جنگجويان را به نبرد با آنان فرستاد. اين جنگجويان در دو فرسخي شابران به  مخالفان رسيدند و به آنان يورش بردند و كاوس و همراهانش روي به هزيمت نهادند و جنگجويان ارس خان روملو كاوس را به همراه چهارصد تن از يارانش كشتند. آخرين كس از بازماندگان شروان شاهان كه ادعاي فرمانروايي شروان را داشت، ابوبكر ميرزا فرزند برهان بود. شورش وي همزمان با لشكركشي نيروهاي عثماني به فرماندهي لالا مصطفي پاشا به قلمرو صفويان در آغاز دورة‌ فرمانروايي محمد خدابنده (985 ـ 996 ق) بود. ابوبكر ميرزا با ديدن آشفتگي قلمرو صفويه بر آن شد  تا از عثمانيان براي به دست آوردن فرمانروايي شروان ياري جويد. وي، گويا پيش از ورود به شروان، نامه‏اي نزد پاشايان عثماني و به احتمال بسيار نزد لالا مصطفي، سردار عثماني فرستاد و از آنان خواست كه به گرجستان و شروان لشكركشي كنند. مؤلف احسن‏التواريخ بخشي از اين نامه را چنين آورده است: «اگر عنان عزميت [سپاهيان عثماني] به صوب گرجستان منعطف گردد، آن ملك به تصرف لشكر ظفر اثر درمي‏آيد و غنيمت بسيار از شروان به دست لشكر اسلامي مي‏رسد. و مخلص ... به شرايط خدمتكاري و جان‏سپاري قيام نموده و خراج ملك شروان را هر ساله به خزانة‌ معموره ارسال مي‏دارد.» اسكندربيگ منشي روايتي ديگر از اين رويداد به دست داده و آورده است كه گروهي از شروانيان به استانبول رفتند و به خدمت مراد سوم عثماني (982 ـ 1003 ق) رسيدند و از ستم سرخ‏كلاهان شكايت كردند. در پي آن مراد سوم لـلة ‌خود. لـله پاشا، را با لشكركشي حمزه ميرزا، فرزند محمد خدابنده با سپاهي به ياري ارس‏خان شتافت و سرخ‏كلاهان به دژ شماخي يورش بردند و  آن جا را تسخير كردند. در اين نبرد نيروهاي تاتار نيز به فرماندهي عادل‏گراي به ياري عثمانيان شتافتند و در رمضان 986 ق اردوي ارس‏خان را چپاول كردند. پس از آن سپاهيان صفوي سپاهيان تاتار را درهم شكستند و ابوبكر راه گريز در پيش گرفت و عثمان پاشا كه در دژ شماخي دژبندان شده بود از آن جا بيرون آمد و به دربند گريخت. پس از درگذشت ارس‏خان، محمد خليفه ذوالقدر، حكمران شروان شد. در دورة‌ حكمراني او پادشاهان تاتار با سپاهي گران به شروان تاختند. محمد خليفه و سپاهيانش از آنان شكست خوردند واو و بسياري از لشكريانش در اين نبرد كشته شدند. لشكريان تاتار در شروان و قراباغ خرابي بسيار به بار آوردند و زنان و كودكان را به اسارت بردند . سپاهيان تاتار چون خبر آمدن سرخ كلاهان را شنيدند، عقب‏نشيني كردند. پس از آن غازي‏گراي با دو سه تن از برادرانش و فوجي از سپاهيان تاتار نزد عثماين پاشا درداغستان و دربند ماندند و گروهي از مردمان شروان به عثمان پاشا و گروهي ديگر به ابوبكر پيوستند. در همان سال گروهي از اميران سرخ‏كلاه با لشكري به شروان رسيدند و اميرخان تركمان را به سركوبي شورش گروهي از مردمان شروان و داغستان كه در خاخمير/ خاچماز گرد آمده بودند، فرستادند، اما اميرخان تركمان كاري از پيش نبرد و بازگشت. هر چند سرخ‏كلاهان دژ شماخي را تسخير كردند، اما بروز اختلاف ميان اميران سرخ‏كلاه مانع از پيشروي آنان به دربند و يكسره كردن كار عثمان پاشا و تسخير شروان شد. آن‏ها در اوايل 988 ق شروان را ترك كردند و در حالي كه اختلاف ميان آنان بالا گرفته بود به بودباش خود در تبريز بازگشتند. به هر روي، شروان و ديگر بخش‏هاي قفقاز در 986 ق به دست عثماني‏ها افتاد. پس از آن شاه عباس يكم صفوي (996 ـ 1-38 ق) براي آن كه بتواند با آرامش بيش‏تري با ازبكان كه شرق كشور را ميدان تاخت و تاز خود كرده بودند مقابله كند، در 998 ق قرارداد صلحي با عثماني امضا كرد و شروان، شكي، قراباغ و آذربايجان را رسماً به عثماني واگذاشت. شروان در اين دوره به چهارده سنجاق تقسيم شد و شكي در شمال غربي و باكو در جنوب‏شرقي از نواحي آن به شمار مي‏رفت. دربند كه از مدت‏ها پيش از شروان جدا شده بود، در اين زمان داراي حكومتي مستقل بود. در پي آن شاه عباس پس از يكسره كردن كار ازبكان و باز پس گرفتن آذربايجان در 1012 ق، توانست در نبردي در 1014 ق سرزمين‏هاي از دست رفته در قفقاز جنوبي و از آن شمار شروان را بازستاند. باكي‏خانوف آورده است كه پس از آن تا واپسين سال‏هاي حكومت صفويه، شروان «حكومتگاه امرا و بيگلربيگيان بود.» در سدة‌ هفدهم ميلادي قبا و ساليان به صورت بخش مستقل به قايتاق‏ها (گروهي از مردم داغستان) كه به جنوب كوچيده بودند، سپرده شد. در واپسين سال‏هاي حكومت صفويه، دو قدرت روسيه و عثماني از اوضاع آشفته ايران بهره بردند و اين سرزمين را ميدان تاخت و تاز خود كردند. روسيه و عثماني هر كدام توانستند بر برخي شهرها  و ولايت‏هاي ايران دست يابند. در اين ميان خان قبا، حسين‏علي، در 1135 ق تسليم پطركبير شد و به حكومت خود ادامه داد. سرانجام در 1136 ق ميان دو قدرت عثماني و روسيه قراردادي دراستانبول بسته شدكه به موجب آن سواحل درياي مازندران با مركزيت باكو به روسيه و ايروان، گنجه، قراباغ و شروان به عثماني واگذار شد. بدين ترتيب، باكو براي نخستين بار از شروان جدا شد. در قرارداد ديگري كه در 1145 ق ميان اين دو قدرت بسته شد، نواحي ساحلي رود كر به روسيه واگذار شد و شروان بار ديگر به عثماني رسيد و رود كر مرز ميان دو امپراتوري شناخته شد. اما اين قرارداد ديري نپاييد ، چرا كه نادرشاه افشار (1148 ـ 1160 ق) در نبردهايش سرزمين‏هايي را كه در دست عثماني‏ها بود پس گرفت و در پي آن در 1148 ق قراردادي ميان ايران و روسيه بسته شد كه به موجب آن روسيه سرزمين‏هايي اشغالي را به ايران واگذار كرد. در پي كشته شدن نادرشاه و ناتواني حكومت ايران در تسلط بر سرزمين‏هاي قفقاز جنوبي و از آن شمار بر شروان، خان‏نشين‏هاي مستقلي در اين نواحي سر برآوردند. در اين زمان مرزهاي شروان به منطقة خان‏نشيني كه خان شماخي حكمران آن بود، محدود مي‏شد. در همين زمان فتح‏علي‏خان (1172 ـ 1204 ق) فرمانرواي قبا، دربند و شماخي را تسخير كرد. در پي‏بر‏آمدن حكومت قاجاريه (1210 ـ 1344 ق) و كوشش آنان براي وحدت ايران و دست‏انداز‏ي‏هاي امپراتور تزاري به قفقاز جنوبي، خان‏نشين‏هاي اين نواحي، از آن شمار شروان، فروپاشيدند. ژنرال ژوبوف كه به فرمان كاترين دوم (1762 ـ 1796 م)، تزار روس به اين نواحي فرستاده شده بود، از مرزهاي كر در منطقة جواد گذشت. پس از آن كه پاول يكم (1796 ـ 1801 م) به امپراتوري روسيه رسيد، ژنرال ژوبوف و سپاهيانش را به روسيه فراخواند. خان شروان، مصطفي، در اين زمان به تازگي گفت‏وگو با ژوبوف را آغاز كرده بود و سرانجام در 1805 م به روس‏ها تسليم شد و در 1806 م باكو و دربند را تسخير كرد. مصطفي در 1806 م به ايرانيان روي آورد و از آنان ياري خواست. در پي آن در قرارداد گلستان (1228 ق/ 1813 م) كه بين ايران و روس بسته شد، شروان، دربند، باكو و شكي به روس‏ها واگذار شد و سرانجام در 1820 م نيروهاي روس، شروان را تسخير كردند. در پي آن مصطفي خان به ايران گريخت. در 1826 م، مصطفي و خان پيشين باكو، حسين‏خان، كوشيدند شروان را از روس‏ها پس بگيرند، اما موفق نشدند. پس از 1840م خان‏نشين شروان با قبا و باكو يكپارچه شد و يك قلمرو اداري تشكيل دادند كه ناحية خزر نام گرفت . از 1859 م اين ناحيه با نام مركز آن، شماخي، شناخته شد و پس از آن كه زلزله شماخي را ويران كرد، دولت باكو پديد آمد. در 1920 م كه دامنة‌ انقلاب روسيه تا قفقاز گسترده شد، شروان و مرزهاي ايالت آذربايجان جاي گرفت و شماخي مركز اين ولايت شد. پس از فروپاشي شوروي، شروان به جمهوري مستقل آذربايجان پيوست. شروان در تمامي دوره‏ها داراي اهميت اقتصادي، سياسي ، نظامي و فرهنگي بوده است.اين ولايت آب و هوايي مناسب براي كشاورزي  و دام‏داري داشت و به همين سبب بيش‏تر مردم شروان به كشاورزي و دام‏داري مي‏پرداختند. زين‏العابدين شرواني دربارة‌ طبيعت اين سرزمين مي‏نويسد كه كوهستانش بيش‏تر از بيابان است و همچنين اين ولايت جنگل‏هايي پر درخت و چمن‏ها و چراگاه‏هايي نيكو دارد. بيش از همه كاشت انگور، گندم و پنبه در شروان رواج دارد و دام‏داران نيز بيش از همه به پرورش گوسفند مي‏پردازند. ابريشم شروان، افزون بر بافت پارچه‏هاي ابريشمي، قالي‏بافي نيز داراي اهميت فراوان است و اين سرزمين داراي دو گونة مشهور قالي با نام‏هاي شروان و سوماخ است. در منابع از صنايع فلزي، ظرف‏هاي مسي، زعفران، نفت ، نمك، پشم، چرم، رنگ‏هاي طبيعي ، ماهي ، گياهان دارويي و پارچه‏هاي گوناگون در شمار فرآورده‏هاي دامي ، كشاورزي و صنعتي شروان ياد شده است. ايستگاه هيدروالكتريك مينگشور در اين منطقه واقع است. اهميت فرهنگي شروان تها به ادبيات فارسي و شاعران نام‏داري كه در اين سرزمين باليده‏اند، محدود نمي‏شود. منابع از مكتب معماري شيروان ـ آبشرون در اين ناحيه ياد كرده‏اند. اين سبك معماري درواقع مجموعه‏اي است از ويژگي‏هاي آثار معماراني كه آثارشان را در قلمرو شروان شاهان پديد آورده‏اند. سبك معماري شيروان ـ آبشرون در سده‏هاي هشتم تا نهم ميلادي شكل گرفته و سده‏هاي يازدهم تا پانزدهم ميلادي به بالاترين درجة پيشرفت خود رسيده است. كاخ شروان شاهان در باكو از نمونه‏هاي ظريف اين سبك معماري است. شماري از شاعران و اديباني كه خاستگاه ايشان شروان است،  ازاين قرارند: فلكي شرواني (ميان 490 تا 500 ـ 577/ 587 ق) ؛ كافي‏الدين عمر (ـ 545 ق)؛ خاقاني شرواين (520 ـ 595 ق)؛ عبدالغفار شرواني (ز 550 ق) ؛ عز شرواني ( ـ پس از 580 ق)؛ عزيز شرواني (سدة ‌ششم هجري )؛ مهذب‏الدين دبير شرواني (سدة ششم هجري )؛ بختيار شرواني (سدة‌ هفتم هجري)، سعيد شرواني (سدة‌ هفتم/ پيش از سدة‌ هفتم هجري)؛ تفليسي شرواني (سدة هفتم هجري)؛ رشيد شرواني (سدة‌ هفتم هجري)؛ نفيس شرواني (سدة‌ هفتم هجري)؛ ابوالمجد شرواني (سدة هشتم هجري)؛ بدر شرواني (789 ـ 854 ق)؛ محمود شرواني (ـ پس از 841 ق)؛ يحيي شرواني(813 ـ 866 ق)؛ محمود شرواني (ز 892 ق)؛ فتح الله شرواني (ـ 891 ق)؛ شكرالله شرواني (ـ 912 ق) ؛ نجمي شرواني (ز 928 ق) ؛ افلاطون شرواني (ـ 977 ق)؛ آتشي شرواني (سدة‌ دهم هجري)؛ الاهي شرواني (سدة دهم هجري)؛ شمسي شرواني (سدة ‌دهم هجري)؛ يقيني شرواني (سدة‌ دهم هجري)؛ نشاني شرواني (سدة‌ دهم هجري)؛ عبدي شرواني (سدة‌ دهم هجري)؛ عتيقي شرواني (سدة‌دهم هجري)؛ محمد شرواني ، معروف به ميرزاي شرواني (1033 ـ 1098/1099 ق)؛ شاكر شرواني (سدة دوازدهم هجري)؛ نشاط شرواني (سدة دوازدهم هجري)؛ آقا مسيح شرواني (سدة‌ دوازدهم و اوايل سدة سيزدهم هجري)؛ حزين شرواني (ز 1204 ق)؛ محمدعلي فاني شرواني (ز 1246 ق)؛ محمدصفا (1815 ـ 1876 م) بهار شرواني (1247 ـ 1300 ق)؛ ملا محمود منوعي (ـ 1259 ق)؛ سيدعظيم شرواني (1251 ـ 1306 ق)؛ حمدي شرواني (ـ1307 ق) ؛ هادي (1296 ـ 1339 ق)؛ ملا محمد شريف شرواني (سدة  سيزدهم هجري )؛ مهوشي شرواني ( اواخر سدة‌ هجدهم ميلادي). از شروان در شعر شماري از شاعران اين گونه ياد رفته است:

 خاقاني:

«گر به شروانم اهل دل مي‏ماند

در ضميرم سفر نمي‏آيد»

□

«درهمه شروان مرا حاصل نيامد نيم دوست

دوست خود ناممكن است ، اي كاش بودي آشنا»

□

«مرا ز خطة شروان برون فكن ملكا

كه فرضه‏اي است درو صد هزار بحر بلا»

 □

«شروان به روزگار تو اميدوار باد

كه اقبال روزگار هم از روزگار تست.»

نظامي:

«به دهليزة رهگذرهاي سخت

ز شروان چو شيران همي برد رخت»

نظيري نيشابوري:

«رشك ملك شيروان امروز شادروان او است

كه به از خاقان نظيري به ز خاقاني نشست»

جمال‏الدين عبدالرزاق اصفهاني:

«كيست كه پيغام من به شهر شروان برد

يك سخن از من بدان مرد سخندان برد»

امير خسرو دهلوي :

«سخن زان گونه‏اي گفتم بلند امروز در دهلي

كه از خواب عدم بيدار كرد ستم به شروانش»

جامي:

«به خاقاني از آن بحر ار رسد رشحش برانگيزد

چو سوسن تر زبان تحسين‏كنان از خاك شروانش»

نظام الدين استرابادي:

«چكد گر سوي خاقاني نئي از رشحة كلكم

به جاي سبزه نظم تر دمد از خاك شروانش»

عرفي شيرازي:

«دم عيسي تمني داشت خاقاني كه برخيزد

به امداد صبا اينك فرستادم به شروانش»

فلكي شرواني:

«باد كه بي‏كيميا خاك زمين كرد زر

گفت مرا دستگاه از شه شروان رسيد»

□

«شورة شروان كه جاي شور و شر و ديو بود

از پري‏رويان ترك و تركمان آراسته»

عزالدين شرواني:

«يگانه خسرو شروان كه گرد موكب او

به گاه كينه برآرد به مغز مهر دوار

ذوالفقار شرواني:

«عشق درآمد كه او از دل و جان آن تست

چون به تو منسوب گشت نسبت شروان كراست»

□

«به عون مدح تو ننگ آيدم ز خاقاني

اگرچه فخر بدو كرد خطة شروان.»

 

 

 

منابع:ــــــــــــــــــــــــــــــ

آتشكده، 148 ؛ آتورپاتكان (آذربايجان) و نهضت ادبي، 86 ـ 88 ؛ آثار البلاد و اخبارالعباد، 424 ، 570، 5761 ، 645، 659، 674، 681؛ آذربايجان سووت انسيكلوپدي ياسي ، 10/540 ـ 541 ؛ آذربايجان و اران (آلبانيان قفقاز)، 36، 39، 46، 187، 207، 214 ـ 216 ؛ احسن‏التقاسي، 73، 554، 557، 568؛ احسن‏التواريخ، روملو ، باستان تا آغاز عهد مغول، در صفحات فراوان؛ ايرانشهر ، 49 ؛ ايران و قفقاز ، اران و شروان، در صفحات فراوان؛ بستان‏السياحه، 318، 324 ؛ تاريخ ادبيات ايران، 318 ـ 336 ؛ تاريخ الفي، 179 ، 183 ، 312، 316 ، 320 ، 401، 501، 524 ، 532، 568 ، 773؛ تاريخ ايران ، 2/261 ؛ تاريخ ايران كيمبريج، 4/196 ، 211ـ 216 ، 209 ؛ 5/ در صفحات فراوان؛ تاريخ جهان‏آرا، در صفحات فراوان؛ تاريخ جهانگشاي جويني ، 1/116 ، 205، 212؛ 3/421 ؛ تاريخ سلسلة سلجوقي ، 161 ، 162 ، 163 ؛ تاريخ شروان و دربند، در صفحات فراوان؛ تاريخ عمومي منطقة شروان، در صفحات فراوان؛ تاريخ مغول، 102 ، 117 ، 120، 126، 197، 200، 345، 453، 454، 457، 458؛ تاريخنامة طبري، 1/939 ـ 941؛ تشكيل دولت ملي در ايران، حكومت آق‏قويلونلو و ظهور دولت صفوي، 51، 53، 98، 99، 102، 103، 105، 108، 110، 163؛ جامع‏التواريخ، 254، 534، 805، 808، 979، 1044، 1055، 1060، 1062، 1130، 1301، 1572؛ جغرافياي تاريخي سرزمين‏هاي خلافت شرقي، 193، 470 ؛ جواهر الاخبار، در صفحات فراوان؛ حدودالعالم، 163 ؛ حكومت‏هاي محلي قفقاز درعصر قاجار، در صفحات فراوان؛ خلاصة‏التواريخ، 1 و 2/ در صفحات فراوان؛ دارالضرب‏هاي ايران در دورة‌ اسلامي، در صفحات فراوان؛ روضة‏الصفا، در صفحات فراوان؛ رياض‏السياحة، 116 ـ 119 ؛ زبدة‏التواريخ ، 44 ـ 48 ، 51 ، 69 ، 74 ، 87، 88، 94، 100، 161، 164، 165، 188، 189، 194 ؛ سرايندگان شعر پارسي در قفقاز، در صفحات فراوان؛ صورة‏الارض، 82، 89، 97، 130، 138؛ ظفرنامه ، شامي ، 16 ـ 101 ، 165 ، 279، 292؛ عالم آراي شاه طهماسب، در صفحات فراوان؛ عالم آراي عباسي، 1، و 2/ در صفحات فراوان؛ فتوح‏البلدان، 280، 292، 298، 301؛ قراقويونلوها، 30، 43، 44، 83، 84، 95، 96، 100، 105، 106 ، 112، 127، 143، 148، 149، 155 ؛ الكامل، ترجمة فارسي، 3/134 ـ 138 ؛ كتاب دياربكريه، 34، 107 ـ 109 ، 138 ، 374 ـ 375 ، 482 ـ 484 ؛ گزيدة ‌مقالات تحقيقي ، بارتولد، 65، 66، 67، 71، 72، 73، 74، 88، 288، 340، 347، 348، 349، 350، 351، 352؛ گلستان ارم، در صفحات فراوان؛ لغت‏نامه، 3/342 ـ 343 ؛ مرآة‏البلدان، 1 و 2/ در صفحات فراوان ؛ مسالك و ممالك، 157 ، 158 ، 160 ؛ مطلع سعدين و مجمع بحرين، 98 ، 101، 122، 204، 223ـ 225 ، 250 ، 388 ؛ نخبة‏الدهرفي عجائب البر و البحر، 47؛ نزهة‏القلوب ، 36 ، 46 ، 98، 123، 141، 231؛ نظام ايالات در دورة ‌صفويه، در صفحات فراوان ؛ نقش تركان آناطولي در تشكيل و توسعة‌ دولت صفوي، در صفحات فراوان؛ سعيد نفيسي ، «شروان و شيروان» ، ارمغان ، سال بيست و سوم، شمارة 1، فروردين 1327 ش ، صص 23 ـ 32 ؛ عنايت الله رضا، «آلبانياي قفقاز از ديدگاه مؤلفان عهد باستان و اوايل سده‏هاي ميانه »، پيمان، شمارة‌7و 8، بهمن 1377 ش ، صص 53 ـ 68 ؛

Encyclopaedia of Islam, 5/487 – 488 ; Websters new

Geografical dictionary, 1105.

 

 

 

تاریخ شروان - بخش سوم

 

شاهرخ شروان شاه چون از اين امر آگاه شد، وكيلش، حسين بيگ، را به نبرد با سرخ‏كلاهان فرستاد و دو سپاه در درة بيغرد به هم رسيدند. در اين نبرد حسين‏بيگ شكست خورد و به دژ بازگشت و به فراهم آوردن اسباب دژداري پرداخت. سرخ‏كلاهان دژ را محاصره كردند و ساكنان دژ، از درون، و سرخ‏كلاهان، از بيرون، بر يكديگر تير مي‏انداختند و اين جنگ چهار ماه ادامه داشت تا سرانجام سپاهيان القاص ميرزا برج‏هاي آن دژ را به ضرب توپ فرو ريختند. در اين ميان درويش محمدخان، حكمران شكي، به منظور ياري رساندن به شاهرخ شروان شاه لشكري فراهم آورد و به نزديكي‏هاي دژ آمد، اما لشكريان اونيز شكست خوردند و دژنشينان كه از ياري درويش محمدخان نااميد شده بودند، زبان به پوزش گشودند وگفتند كه چون شاه صفوي خود به اين جا آيد دژ را تسليم كنيم. شاه تهماسب پس از دريافت پيام شروانيان به شروان رفت و در نزديكي‏هاي دژ فرود آمد. كسي از دژنشينان نزد شاه صفوي آمد و سخنان آنان را بازگو كرد و نوازش يافته، به دژ بازگشت و آن چه را ديده و شنيده بود با شروانيان درميان نهاد. روز ديگر شاهرخ و حسين‏بيگ و محمدبيگ و ديگر اشراف و اعيان با تحفه‏ها و تبريك‏هاي فراوان به حضور شاه صفوي رسيدند و بيان بندگي كردند و كليدهاي دژ و خزينه‏هاي دژ را به شاه تهماسب سپردند. شاهرخ، حسين ‏بيگ و محمدبيگ به اسارت درآمدند. به فرمان شاه تهماسب آن دژ را ويران كردند. در پي آن نعمة‏الله‏بيگ، نگهبان دژ گلستان، آن دژ را تسليم كرد. پس از آن به فرمان شاه صفوي، وزير شاهرخ و بسياري از بزرگان شروان كشته شدند و شاهرخ را اسير كرده به تبريز بردند. در دژ بيغرد خزاين و دفاين شروان شاهان نگه‏داري مي‏شد و در آن جا سيم و زر و جواهر و سنگ‏هاي قيمتي بسيار بود. شاه تهماسب تمامي اين اموال را مصادره كرد. منابع از كتابخانة‌ نفيسي در اين دژ ياد كرده‏اند و گفته‏اند كه در اين كتابخانه كتاب‏هايي بوده كه چندين سال از سرزمين‏هاي گوناگون در آن جا گردآورده بودند. سرخ كلاهان كتاب‏ها را از دژ بيرون آوردند و «در دولتخانة مباركه به سان پشته پشته خرمن‏ها زده بود؛ اكثر آن‏ها به خط استادان، تمامي مزين به تذهيب و تصوير استادان بي‏نظير...» زمين‏ها و املاك اشراف به قتل رسيدة شروان نيز به بزرگان سرخ كلاه واگذار شد. گويند كه صفويان دختران زيباروي اشراف را از دژ بيرون آوردند و شاه صفوي و برادرانش و نيز اميران صفوي آن‏ها را به عقد خويش درآوردند. شاهرخ كه به اميد بخشوده شدن تسليم شده بود چند ماه بعد  در تبريز سر به نيست شد. دولت شروان شاهان كه از اواخر سدة دوم هجري با از سر گذراندن فراز و فرودها و دوره‏هاي فترت بر شروان حكومت كرده بودند، در روز بيست و هفتم ربيع‏الآخر 945 ق با تسليم شاهرخ، آخرين شروان شاه، فرو پاشيد و پس از القاص ميرزا به فرمان شاه تهماسب به حكمراني شروان رسيد و به اين ترتيب شروان به قلمرو صفويان پيوست. شروان شاهان اگرچه خاستگاهي عربي داشتند، اما به فرهنگ ايراني وشعرو  ادبيات فارسي علاقة بسيار مي‏ورزيدند. اين كه محمد بن يزيد (ـ 305 ق) خود را به ساسانيان منسوب مي‏كند و يزيد بن احمد (381 ـ 418 ق) بر فرزندان خود نام‏هاي ايراني، همچون منوچهر، قباد و سالار مي‏گذاشته از نشانه‏هاي آشكار ايرانيگري در ميان شروان شاهان است. اين علاقه به فرهنگ و ادب ايراني، به ويژه در ميان شاخة نخست از شروان شاهان دودمان خاقان، به چشم مي‏خورد؛ چنان كه تمامي آن‏ها نام‏هاي ايراني، همچون منوچهر، فريبرز، افريدون، فرخزاد، گرشاسب، كي‏قباد، كاوس و هوشنگ دارند و جالب آن كه تمامي اين نام‏ها برگرفته از شاهنامه است و چنان كه مي‏دانيم، اين اثر تبلور روح ايراني است. در دورة فرمانروايي همين شاخه از شروان شاهان كانون شعر و ادب فارسي بود و شاعران نام‏داري همچون نظامي گنجوي (535 ـ 614 ق)، ابوالعلاي گنجوي (ـ 554 ق)، مجيربيلقاني (ـ 586 ق) و خاقاني شرواني (520 ـ 585 ق) به دربار شروان شاهان آمد و شد داشته‏اند . پژوهشگران اين دسته از شاعران را كه به دربار شروان شاهان وابستگي داشته‏اند، شاعران مكتب شروان ناميده‏اند و در واقع اينان از پيروان مكتب آذربايجان بوده‏اند. منابع، پيشرو مكتب آذربايجان را قطران تبريزي دانسته‏اند. ريپكا دربارة مكتب شروان چنين مي‏نويسد: « پيشرو اين دسته از شاعران درباري نظام‏الدين ابوالعلاي گنجوي ... اولين چهرة شايان توجه مكتب شيروان، منتقد و معلم نسل‏هاي بعدي است.» سروده‏هاي اين شاعران ويژگي‏هاي اين مكتب پيچيدگي صناعات آن است. شاعران مكتب شروان از به كار بردن تعابير و اصطلاحات كهنه دست كشيدند، اما در اشعار خود فراوان از واژگان و مفردات عربي بهره مي‏بردند. مگر نظامي، دوتن ازاين شاعران، يعني خاقاني و نظامي، در تكامل سبك و قالب شعري كه مي‏سرودند تأثيرات ديرپايي برجا گذاشتند. خاقاني از بزرگ‏ترين قصيده‏سرايان و نظامي از برجسته‏ترين سرايندگان حماسه‏هاي روايي است. در پي فروپاشي دولت شروان شاهان، پس از چندي كه القاص ميرزا حكمراني شروان را بر عهده داشت، پرچم استقلال برافراشت، اما چون خبر حركت شاه تهماسب را به سوي شروان شنيد، مادر خود، خان‏بيگي خانم را به همراه پسرش، احمد ميرزا براي پوزش‏خواهي به درگاه شاه فرستاد و شاه نيز پوزش وي را پذيرفت و گروهي از بزرگان دربار را همراه خان‏بيگي خانم روانة‌ شروان كرد. فرستادگان با القاص ميرزا ديدار كردند و قرار گذاشتند كه القاص ميرزا دست از سركشي و استقلال‏خواهي بردارد و هر سال هزار تومان تبريزي به خزانه بپردازد و در هنگام لزوم نيز هزار سوار به اردوي شاهي گسيل دارد. اما پس از چندي در 953 ق كه شاه تهماسب به گرجستان لشكر كشيد، القاص ميرزا بار ديگر پرچم استقلال برافراشت، سكه به نام خود زد و مقرر كرد خطبه به نامش خوانند. شاه تهماسب پس از پايان لشكركشي به گرجستان به گنجه رفت، در بولاق اردو زد و سپاهي پنج هزار نفري به فرماندهي تني چند از سردارانش به شماخي فرستاد. سپاهيان وي دژ گلستان را محاصره كردند و پس از آن شاه تهماسب با نيرويي سي هزار نفري به شروان رفت. سرانجام القاص ميرزا در كنار آب مأمور از سرخ‏كلاهان شكست خورد، اما او و چهل تو از ملازمانش از مهلكه جان به در بردند و القاص ميرزا پس از آن از راه درياي سياه به استانبول رفت و به دربار عثماني پناه برد. پس از گريز القاص ميرزا، بستگان او مدت‏ها در دژهاي دربند و گلستان ايستادگي كردند، اما سرانجام دژ گلستان تسخير شد و شاه تهماسب به فرمود تا دژ را ويران كردند. دژ دربند نيز كه برج و بارويش به ضرب توپ ويران شده بود، پس از دو سه ماه مقاومت تسليم شد. كوتوال دژ سلوط نيز دژ را تسليم كرد و به درگاه شاه آمد. سرانجام شروان بار ديگر به تصرف شاه تهماسب درآمد و وي تمامي سرزمين شروان را به فرزند خود، اسماعيل ميرزا سپرد. سليمان قانوني از پناهندگي القاص ميرزا براي به تصرف درآوردن قلمرو صفويه بهره برد ودر 955 ق براي سومين بار به ايران تاخت و القاص ميرزا را با سپاهي راهي ايران كرد. القاص ميرزا سرانجام به دام شاه تهماسب افتاد و در دژ قهقهه كشته شد. سليمان قانوني نيز از اين لشكركشي كه تا پايان 956 ق به درازا كشيد، بهره‏اي نبرد و به عثماني بازگشت. در جريان اين لشكركشي شروان بار ديگر براي مدتي كوتاه به دست يكي از بازماندگان دودمان شروان شاهي با نام برهان افتاد. پس از بازگشت سليمان قانوني، شاه تهماسب، عبدالله خان استاجلو (956 ـ 972 ق) را كه عمه‏زادة وي بود، به حكمراني شروان گماشت. در احسن‏التواريخ آمده است كه هنگامي كه عبدالله خان استاجلو به حكمراني شروان رسيد برهان درگذشته بود و شروانيان پيكر او را پنهان كرده بودند، اما عبدالله خان پيكر او را از گور درآورد و سر او از تنش جا كرد.« مردمان شروان از ترس جان به موضع درو [دراو] كه جزيره‏اي است در كنار قلزم پناه بردند و عصابة عصيان بر پيشاني ادبار بستند. عبدالله خان هر چند رسولان فرستاد و نصيحت نمود، مخالفان به صلح راضي نشدند. عبدالله خان به دفع ايشان روان گرديد...» سرخ‏كلاهان بيش‏تر از ايشان را كشتند و اموالشان را چپاول كردند و عبدالله خان پس از آن به شماخي رفت. در تاريخ جهان‏آرا از اين رخداد با تفصيل بيش‏تري ياد رفته و آمده است كه عبدالله خان چون به حكمراني شروان رسيد بر آن شد تا برهان را از ميان بردارد. عبدالله خان و سپاهيانش در پايين علي چوبان فرود آمدند و برهان با لشكر شروان به درة بيغرد درآمد و «چون آن جا به غايت سخت بود و جمعيت بيشتري داشت بر سر او رفتن خالي از تعذري نبود.» عبدالله خان پانزده روز درعلي چوبان منتظر ماند كه ناگهان برهان به مرگ طبيعي درگذشت. شروانيان كسي را با نام محراب، از خويشان برهان، به حكمراني خويش برگزيدند. عبدالله خان بر محراب و يارانش تاخت و اگر چه محراب جان به در برد، اما بسياري از لشكريان او كشته شدند. عبدالله خان پس از آن در 957 ق به جزيرة دراو كه قربان‏علي، از اقوام برهان، و گروهي از شروانيان بدان جا رفته بودند، شتافت و آنان را فروماليد و قربان علي و بسياري از ياران او را كشت. به هر روي، عبدالله خان استاجلو توانست بيش از چهار سال اوضاع  شروان را به دست گيرد. تا آن كه در 961 ق يكي ديگر از بازماندگان شروان شاهان با نام قاسم‏بيگ براي به دست آوردن فرمانروايي شروان به پا خاست. جريان از اين قرار بود كه سليمان قانوني در چهارمين لشكركشي خود به ايران در اواخر 961 ق به نخجوان رسيد و قاسم‏بيگ را كه به درگاه او پناه برده بود با سپاهي راهي شروان كرد. به فرمان سليمان قانوني لشكريان غميق/ قمق/ خيداق/ قيتق نيز در داغستان به وي پيوستند و چون به شروان رسيدند، بسياري از مردمان شروان كه از عبدالله خان روگردان شده بودند، به ياري وي شتافتند. عبدالله خان با سپاهيان قاسم بيگ به نبرد پرداخت، اما كاري از پيش نبرد و به شماخي بازگشت. سپس قاسم‎بيگ به نبرد پرداخت، اما كاري از پيش نبرد و به شماخي بازگشت. سپس قاسم‏بيگ به دژ بيغرد رفت و چهال روز در آن جا ماند و آمادة‌ پيكار شد و پس از آن چون عبدالله خان در نزديكي‏هاي دژ گلستان مستقر بود، به سوي گلستان تاخت. سرانجام در نبردي كه ميان اين دو در گرفت، با اين كه شمار سرخ‏كلاهان اندك بود حيله‏اي انديشيدند و بر سپاهيان قاسم‏بيگ پيروز شدند. به گفتة‌ برخي منابع، در اين نبرد هزار تن از لشكريان قاسم‏بيگ كشته شد، اما قاسم‏بيگ جان به در برد و «از سر سپاهيان شروان در ميدان شماخي مناري ساختند.» پس از اين پيروزي، عبدالله خان استاجلو توانست پايه‏هاي حكومتش را بيش از پيش در شروان استوار سازد. در منابع از اقتدار عبدالله خان در اين زمان ياد رفته و آمده است كه او چنان در دل شروانيان و مردمان داغستان و طبرسران هراس انداخته بود كه جرأت مخالفت با او را در خود نمي‏ديدند و در ساية‌ همين اقتدار بود كه شروان امن و آباد شد. باكي‏خانوف از پيشرفت تجارت و بهبود زندگي مردم شروان در اين دوره سخن گفته و درآورده است كه تجارت خانة‌ انگليسي كه فاقطوريا ناميده مي‏شد «در تحت حمايت او [عبدالله خان استاجلو] در شماخي بوده.» در ديگر منابع نيز از مناسبات دوستانة آنتوني جنكينسون، باني اين تجارت‏خانه، و عبدالله خان استاجلو ياد رفته است. آنتوني جنكينسون، بازرگان و رئيس شركت مسكوي انگليس بود كه براي رسيدن به چند هدف بازرگاني، از آن شمار خارج كردن بازرگاني ابريشم ايران، كه بيش‏تر در مازندران، گيلان و شروان توليد مي‏شد، از دست پرتغالي‏ها به ايران سفر كرد و در 969 ق وارد شماخي شد.

 

 

تاریخ شروان - بخش دوم

 

تا زماني كه سلطان اويس زنده بود، ولايت شروان خراجگزار و فرمانگزار وي بود. آخرين شروان شاه شاخة‌ نخست دودمان خاقان، هوشنگ بن كاوس ( حدود 774 ـ حدود 784 ق) بود كه گويا به دست نزديكان خود كشته شد و پس از وي اين شاخه از شروان شاهان برافتاد. در پي آن شاخة دوم از شروان شاهان دودمان خاقان در شروان به فرمانروايي رسيدند كه نخستين آن‏ها شيخ ابراهيم بن محمد، از عموزادگان هوشنگ، بود. در گلستان ارم دربارة چگونگي به فرمانروايي رسيدن وي چنين آمده است: «[هوشنگ شروان شاه] ظلم بسيار مي‏نمود. شروانيان اتفاق كرده، او را بكشتند و آمده، شيخ ابراهيم دربندي بن سلطان محمد بن كي قباد شروان شاه را كه فقيرالحال در شهر شكي، از قصبات شروان به زراعتگري معاش مي‏كرد، ميان مزرعه در زير درختي خوابيده يافته، جامه و عمامة پادشاهانه پوشانيدند و آورده بر تخت سلطنت نشاندند.» ابراهيم شروان شاه در 788 ق به حضور امير تيمور گوركان (736 ـ 807 ق) رسيد و به اطاعت وي گردن نهاد. هنگامي كه تيمور بر آن شد تا به دشت قپچاق يورش برد، ابراهيم شروان شاه كه پيكار با او را در توان خود نمي‏ديد و گريز از او و واگذاري ولايت شروان به وي را نيز به صلاح مردمان شروان نمي‏دانست، تنها راه چاره را در آن ديد كه خود به حضور سلطان رسد و بر فرمان او گردن نهد. پس با پيشكش‏هاي بسيار به خدمت او رسيد و تيمور نيز فرمانروايي ولايت شروان را به او سپرد و وي را در فرمانروايي ابقا كرد. ابراهيم شروان شاه از آن پس در شمار معتمدان ومتحدان نزديك تيمور درآمد و در بسياري از لشكر‏كشي‏هاي او به سرزمين‏هاي مجاور شركت كرد. تيمور در 806 ق سرزمين‏هاي عراق عرب و آذربايجان را همراه با توابع اين سرزمين‏ها به فرزندش ميران شاه ( ـ 810 ق ) و دو پسر وي، يعني ابوبكر و عمر، واگذاشت و فرمانروايي آذربايجان، اران ، مغان، گرجستان ، شروان و عراق عجم را به عمر سپرد. سپردن اين سرزمين‏ها به عمر سبب ناخرسندي ميران شاه و ابوبكر شد. پس از درگذشت تيمور، اختلاف ميان ميران شاه و ابوبكر با عمر آشكار شد و در همين زمان ابراهيم شروان شاه نيز به رويارويي با عمر برخاست. زماني كه عمر براي تنبيه امير بسطام به قراباغ گريخت و به ابراهيم شروان شاه پيوست. چون عمر اين خبر را شنيد به قراباغ رفت و از ابراهيم شروان شاه خواست تا امير بسطام جاگير را دستگير كرده نزد او فرستد. ابراهيم بهانه‏اي آورد و اين كار را به آينده واگذاشت. عمر از كار او خشمگين و راهي نبرد با وي شد. سپاهيان ابراهيم شروان شاه به كنار رودخانة كر رفتند و سپاهيان عمر نيز در نزديكي كر فرود آمدند و لشكريان آن دو يكي دو هفته در برابر يكديگر نشستند، اما سرانجام عمر از نبرد با ابراهيم شروان شاه منصرف شد. اين رويداد آغاز درگيري ابراهيم شروان شاه با تيموريان بود. در پي آن دست‏اندازي قراقويونلوها بر شروان آغاز شد. ميران شاه گوركاني و ابوبكر نخست در 809 ق، چند روز پس از ورودشان به تبريز، از قرايوسف قراقويونلو و بار ديگر در 810 ق از تركمانان قراقويونلو شكست خوردند. در نبرد اخير ميران شاه كشته شد و قراقويونلوها بر آذربايجان چيره شدند. قرايوسف در پي استقرار در آذربايجان به گسترش قلمرو خود در شرق، غرب و شمال آذربايجان پرداخت و در 812 ق به ولايت شروان تاخت. يك ماه بعد قرايوسف دوباره بر آن شدكه به شروان يورش برد. اما ملك عزالدين شير، حكمران وان، پادرمياني كرد و ميان قرايوسف و ابراهيم شروان شاه را آشتي داد. ابراهيم شروان شاه به منظور رويارويي با قرايوسف با حكمرانان شكي، كاختي و گرجستان متحد شد. قرايوسف پس از آگاهي از اين اتحاد نخست پيام‏هايي آشتي‏جويانه به شيخ ابراهيم فرستاد و چون پاسخ‏هاي تند از او دريافت كرد، در 815 ق به نيروهاي متفق يورش برد و بسياري از آنان، از آن شمار ابراهيم شروان شاه و برادرش بهلول، را به اسارت درآورد و آنان را به تبريز فرستاد و زنداني كرد و به شروان تاخت و شروان و به ويژه شماخي را چپاول كرد. ابراهيم شروان شاه پس از چندي با پادرمياني بزرگان شهر آزاد شد. در دورة فرمانروايي خليل‏الله يكم شروان شاه ( حدود 820 ـ 876 ق)، فرزند و جانشين ابراهيم شروان شاه، نيز دست‏اندازي‏هاي قرايوسف قراقويونلو به شروان همچنان ادامه داشت. در 821 ق قرايوسف سپاهي شش هزار نفري به فرماندهي پسرش، پيربوداق به شروان فرستاد و پيربوداق سپاهيان شروان را شكست داد. در همين زمان شاهرخ تيموري ( 807 ـ 850 ق) كه بر شرق ايران و فرارود فرمانروايي مي‏كرد و همچنان در پي كشورگشايي بود ، از هرات راهي آذربايجان شد. قرايوسف آمادة نبرد با شاهرخ شد، اما در 823 ق ناگهان درگذشت و سپاهيانش پراگنده شدند و بدين ترتيب شاهرخ توانست به سادگي خود را به قراباغ برساند. خليل‏الله يكم شروان شاه راه فرار را در پيش گرفت و اسكندر با ياري بزرگان شروان براي آباداني اين سرزمين كوشيد. شاهرخ با شنيدن اين خبر بار ديگر به آذربايجان لشكر كشيد و درنبردي كه در 832 ق ميان اسكندر قراقويونلو و شاهرخ دردشت سلماس رخ داد، شاهرخ اسكندر را به شكست و او را به آناتولي گريزاند و خود به قراباغ رفت. وي پيش از ترك قراباغ ابوسعيد فرزند كوچك قرايوسف را به حكمراني آذربايجان گمارد . پنج شش ماه پس از آن اسكندر بار ديگر به آذربايجان بازگشت و برادرش، ابوسعيد، را كشت و بر آذربايجان دست يافت. در اين ميان فرزند او، يارعلي، به سبب اختلافاتي كه با پدر داشت به خليل‏الله شروان شاه پناهند شد و خليل‏الله او را دست بسته نزد شاهرخ فرستاد. اين كار خليل‏الله خشم اسكندر را برانگيخت. وي در 837 ق به شران لشكر كشيد و آن شهر را چپاول كرد. تاخت و تاز او در شروان بيش از يك سال به درازا كشيد. در اين ميان خليل‏الله از شاهرخ ياري خواست. شاهرخ براي سومين بار نيروهايي به شروان گسيل داشت و اسكندر چون ازاين امر آگاه شد از شروان گريخت و به آناتولي رفت. شاهرخ براي سومين بار نيروهايي به شروان گسيل داشت و اسكندر چون از اين امر آگاه شد از شروان گريخت و به آناتولي رفت. شاهرخ در 839 ق فرمانروايي آذربايجان را به جهان شاه قارقويونلو (ـ 872 ق) واگذار كرد. به نظر مي‏رسد كه جهان شاه قراقويونلو تا هنگام مرگ با شروان و شروان شاه روابط دوستانه داشته است. البته  ابوبكر طهراني مي‏گويد كه وي پيش از يورش به دياربكر و كشته شدنش به دست اوزون حسن آق‏قويونلو بر آن بوده كه به شروان يورش برد، اما ناگهان تصميم خود را عوض كرد و به سوي دياربكر رفت. خليل‏الله شروان شاه در دورة  فرمانرواييخود در آباداني باكو بسيار كوشيد و اين شهر به پايتخت دوم شروان و محل نگه‏داري خزاين و دفاين شروان شاهان تبديل شد. كاخ باشكوه شروان شاهان نيز درهمان دوره در باكو ساخته شد. پس از خليل‏الله يكم شروان شاه فرزند او، فرخ‏يسار (867 ـ 906 ق) به فرمانروايي شروان رسيد. در دورة  فرمانروايي فرخ‏يسار به ياري يعقوب بيگ تركمان او را بشكست و بكشت. ناگفته نماند كه مرادبيگ تركمان (ـ 920 ق) پسر يعقوب‏بيگ يك چند در شروان و در دربار شروان شاهان به سر برد. حكومت آق‏قويونلوها به دست اسماعيل يكم صفوي به خونخواهي شيخ حيدر صفوي به شروان لشكر كشيد و فرخ‏يسار به دست لشكريان شاه اسماعيل در نزديكي شماخي كشته شد. اسماعيل يكم صفوي پس از گشودن شروان حسين‏بيگ للة شاملو را در شروان گماشت و حسين‏بيگ‏لـله نيز هنگامي كه آنجا را ترك مي‏كرد، شاه‏گلدي‏آقا، جلودار خود را كه سر از تن فرخ‏يسار شروان شاه جدا كرده بود، به جانشيني خود برگزيد. پس از بيرون رفتن سرخ‏كلاهان از شروان، بهرام‏بيگ (ـ 907 ق) فرزند فرخ‏يسار به فرمانروايي شروان رسيد و پس از درگذشت او، برادرش غازي‏بيگ (ـ908 ق) جاي او را گرفت، تا آن كه به دست پسرش محمود شروان شاه كشته شد. دورة فرمانروايي محمود نيز ديري نپاييد. محمود فرمانروايي ستمكار بود، چنان كه سرانجام مردمان شروان بر او شوريدند و گروهي از بزرگان شهر در پي ابراهيم، مشهور به شيخ شاه، عموي محمود شروان شاه، كه در جريان لشكر‏كشي سرخ‏كلاهان به شروان به گيلان گريخته بود، رفتند تا او را بازگردانند و بر تخت شاهي نشانند. محمود شروان شاه با شنيدن خبر بازگشت عمويش به شروان، نزد شاه اسماعيل گريخت. شاه اسماعيل نيز فوجي از سپاهيان خود را به او سپرد و محمود به ياري آنان شيخ شاه را از شماخي به دژ گلستان هزميت داد و سه ماه او را در محاصره گرفت. تا آن كه سرانجام يكي از غلامان محمود با نام قره‏بيگ، سر او را در بستر بريد و در تاريكي شب نزد شيخ شاه فرستاد و شيخ شاه نيز با سپاهيانش بر فوج سرخ‏كلاهان شبيخون زد و آن‏ها را تار و مار كرد. ابراهيم شروان شاه، معروف به شيخ شاه (908 ـ 930 ق)، سرانجام به فرمانروايي شروان رسيد. وي نخست از در فرمانبرداري از شاه اسماعيل درآمد. اما هنگامي كه شاه اسماعيل را گرفتار كشورگشايي درشرق و جنوب ديد از پرداخت باج و خراج به كومت صفوي سرباز زد. شاه اسماعيل كه پس از گشودن بغداد و خوزستان در 915 ق به آذربايجان بازگشته بود، شنيدكه شروان شاه پرچم استقلال برافراشته است و در پرداخت خراج كوتاهي مي‏ورزد. از اين روي، بر آن شد تا بار ديگر شروان را تسخير كند و شيخ شاه اين خبر را شنيد به دژ بيغرد

پناه برد و شاه اسماعيل چون اين امر آگاه شد، شماري از سپاهيانش را به سوي شماخي فرستاد تا آن ولايت را تسخير كنند و خود به باكو رفت. نگهبان حصار شهر به پيشواز شاه اسماعيل رفت و كليدهاي شهر و دژ را به او سپرد. در پي آن شاه اسماعيل به شابران رفت و آن جا را تسخير كرد و حكمرانان ديگر شهرهاي شروان نيز به حضور شاه اسماعيل رسيدند، اما نگهبان دژ دربند از اين كار سرباز زدند تا اين كه سرانجام اسماعيل صفوي دژ دربند را نيز گشود. وي پس از آن حكمراني دربند را به منصوربيگ و حكمراني ديگر شهرهاي شروان را به لـله‏بيگ سپرد. از آن پس شيخ شاه به فرمانبرداري از شاه اسماعيل تن داد و سياست مدارا با شاه اسماعيل را در پيش گرفت. برقراري مناسبات خانوادگي ميان شاه اسماعيل و شيخ شاه شد؛ چنان كه اسماعيل دختر خود، پري‏خان خانم را به خليل پسر شيخ شاه داد و خود نيز دختر شيخ شاه را به زني گرفت. در پي درگذشت شيخ شاه، فرزندش ، خيل‏الـله دوم شروان شاه (ـ 942 ق) به فرمانروايي رسيد. دورة‌ فرمانروايي او همزمان بود با فرمانروايي تهماسب يكم صفوي (930 ـ 984 ق). خليل‏الـله دوم شروان شاه با شاه تهماسب روابط دوستانه داشت و دورة‌ حكمراني او بي‏هيچ درگيري با صفويه سپري شد. ناگفته نماند كه شروان شاهان در زمان حكمراني شيخ شاه در جريان خواست عثمانيان براي تسخير قلمرو صفويه قرار گرفتند؛ چنان كه سليم يكم عثماين (918 ـ 926 ق) در 923 ق فتح‏نامه‏اي براي شيخ شاه نوشت و در آن از تصميم خود يعني «رفع و دفع زنادقة قزلباش» سخت گفت و از همان زمن دست‏اندازي‏هاي عثمانيان به قلمرو صفويه آغاز شد. سبب برقراري رابطه ميان شروان شاهان و سلاطين عثماني، پيروي آن‏ها از مذاهب سنت بوده است و به نظر مي‏رسد كه سليم يكم عثماني اين امر را دليلي براي اتحاد با شروان شاهان در برابر حكومت شيعي صفويه مي‏دانسته است. اين دست‏اندازي‏ها به قلمرو صفويه  در زمان خليل‏الله دوم شروان شاه نيز ادامه داشت. پس از قانوني (926 ـ 974 ق) روابطي دوستانه داشته است. پس از خليل‏الـله دوم ، برادرزادة خرسال او، شاهرخ شروان شاه (ـ 946 ق) فرزند فرخ فرزند شيخ شاه در شروان به فرمانروايي رسيد. به نظر مي‏رسد كه در آن زمان زمام امور ولايت شروان به دست بازرگاني افتاد كه شاهرخ را از داغستان آورده و بر تخت شاهي نشانده بودند و همين امر سبب فروپاشي نظام مملكت شد. حسن بيگ روملو در اين باره مي‏نويسد: «در اين سال خبر به پادشاه دين پناه رسيد كه اعيان شيروان از بي‏ضبطي شاهرخ بن سلطان فرخ ملول و متنفرند. امرا بي‏استصواب وي پردة‌ ناموس مي‏درند و سپاه بي‏سرش هر چه مي‏خواهند مي‏برند... به واسطة‌ افعال ايشان نظام كارها گسسته شد و مصالح خلايق به اختلال انجاميده...» در همين زمان قلندري در شروان ادعا كرد كه سلطان محمد فرزند شيخ شاه است و لشكري فراهم آورده ساليان را تسخير كرد و سپس راهي شماخي شد. تفرقه ميان اميران و سپاهيان سبب شد تا درباريان شماخي از ايستادگي در برابر سپاهيان قلندر بپرهيزند و به دژ بوغورد پناه برند و بدين ترتيب شورشيان توانستند به سادگي شماخي را تصرف كنند. از آن جا كه همراهان قلندر «... مردم بي‏سر و پاي پراگندة‌ هر جايي بودند و مرد عاقل كارداني ميان آن گروه نبود» شماخي را گذاشته، به ساليان بازگشتند. شاهرخ ميرزا و همراهانش چون از اين امر آگاه شدند، از دژ بيرون آمدند و قلندر و سپاهيانش را تعقيب كرده آنان را در نزديكي‏هاي ساليان يافتند. ميان دو گروه نبردي درگرفت و در اين نبرد شاهرخ كشته شد. در جريان اين رويدادها پري‏خان خانم، خواهر تهماسب يكم صفوي و بيوة‌ خليل‏الـله شروان شاه با قلندر مناسباتي برقرار كرد و به او نزديك شد تا جايي كه خواستند وي را به عقد قلندر درآورند، اما تهماسب او را از اين كار بازداشت. پس از كشته شدن قلندر حكمراني شروان به پري‏خان خانم رسيد. به گفتة ‌برخي پژوهشگران تهماسب يكم صفوي انديشة‌ سرنگوني حكومت شروان شاهان و ضميمه كردن ولايت شروان به قلمرو صفوي را در سر داشته و گويا بر آن بوده تا از اين شورش براي پيشبرد اهدافش  بهره جويد و به خواست هم او بود كه پري‏خان خاتون به قلندر نزديك شد. به هر روي، شاه تهماسب با ديدن اوضاع آشفتة‌ شروان، زمان را براي اجراي نياتش مناسب دانست و در 945 ق برادرش القاص ميرزا از رود كر گذشتند و دژ سرخاب را گرفتند و ساكنان آن را اسير و اموالشان را تاراج كردند و سي صد تن از ساكنان اين دژ را به اسارت بردند. آن‏گاه القاص ميرزا راهي گشودن دژ گلستان، استوارترين دژ ولايت شروان، شد و چون دژنشينان ايستادگي كردند، گروهي را در پاي دژ گذاشت و به دژ بيغرد لشكر كشيد.

تاریخ شروان - بخش اول

 

تاریخ ولایت  شروان ، زادگاه خاقانی ، شاعر بزرگ ایران

·       عبدا...كوتي

شيروان، ولايتي در شرق قفقاز كه بركرانة غربي درياي مازندران و شرق رود كورا/ كر نهاده است. ناحية شروان در آلبانيا، كه بعدها اران نام گرفت، واقع بود و زماني نيز در مرزهاي جغرافيايي آذربايجان جاي گرفت. اين ولايت تمامي سرزمين‏هايي را كه ميان دامنه‏هاي جنوب شرقي كوه‏هاي قفقاز و رود كر قرار داشت، دربرمي‏گرفت. در شمال اين سرزمين باب الابواب/ كه دربند، در غرب آن شكي و درجنوب شرقي آن باكو قرار داشت. خاك شروان را شش رود كه همة‌ آنها از دامنه‏هاي جنوبي كوه‏هاي قفقاز سرچشمه مي‏گيرند آبياري مي‏كنند. اين شش رود عبارتند از پيرسقت كه شرقي‏ترين آن‏ها است ، آخ‏سو، گردمان كه در پايين لاهيج جريان دارد، گوك‏چاي، توزيان كه از پايين كَلبَك / قبله مي‏گذرد و والجيگن‏چاي. از شهرهاي مهم اين ايالت مي‏توان به شابران/ شاوران اشاره كرد. شابران در گذشته مركز ايالت شروان بود. اما گويا در روزگار فرمانروايي محمدبن يزيد شيباني (327 ـ 345 ق) مركز شروان به شماخي منتقل شده است. بيش‏تر مردمان شابران آيين مسيح مي‏ورزيدند. به نوشتة‌ اصطخري فاصلة ميان شابران و شماخي سه فرسنگ بوده است. مؤلف حدود‏العالم از بسياري نعمت در اين شهر سخن گفته و از سنگ محك آن به نيكي ياد كرده و آورده است كه از شابران سنگ محك به همة‌ جهان مي‏بردند. در برخي منابع، از آن شمار در نزهة‏القلوب، آمده كه شابران را انوشيروان ساساني ساخته است. حمدالله مستوفي دربارة اين شهر مي‏نويسد: «... هوايش گرم است و آبش ناگوارنده، حاصلش غله و ديگر حبوبات نيكو باشد.» در 1750 م كه شهر قبا در حدود بيست و پنج كيلومتري شمال غربي شابران بنياد گذاشته شد، از اهميت اين شهر كاست و رفته رفته رو به ويراني نهاد و در 1770 تنها ويرانه‏هاي آن به جا ماند. شماخيه كه بعدها با نام شماخي/ شماخا معروف شد، از ديگر شهرهاي مهم اين ايالت است. از شماخي براي نخستين بار در كتاب جغرافياي بطلميوس القلوزي (سدة‌ دوم ميلادي) با نام كامخيا ياد رفته است. در خاك‏برداري باستان‏شناسي كه در اين ناحيه انجام شده، اشيائي به دست آمده كه پيشينة آن‏ها به سده‏هاي چهارم تا پنجم پيش از ميلاد مسيح مي‏رسد. در برخي منابع نيز آمده است كه اين شهر را شماخ بن شجاع، حكمران شروان كه همروزگار هارون‏الرشيد عباسي (170‌ـ 193 ق) بود، بنياد گذاشت و به همين سبب شماخي نام گرفت. اين شهر پس از شابران مركز شروان شد و گويا چون مركز فرمانروايي شروان شاهان دودمان يزيدي / شيباني/ مزيدي بود، چندي به نام يزيديه آوازه داشته است. مقدسي دربارة شماخي مي‏نويسد كه در پاية كوه نهاده است و ساختمان‏هايي از سنگ و گچ، آب روان و باغستاني دلشگا دارد. به نوشتة حمدالله مستوفي هواي اين شهر كمابيش گرم است. هم او به نقل از مسالك و ممالك ابن خردادبه ( ـ 330 ق) آورده كه صخرة موسي و چشمة خضر در شماخي بوده است. برخي از جغرافيانويسان سدة چهارم هجري از شروان به نام شهر ياد كرده‏اند، نه ولايت؛ چنان كه مؤلف صورة‏الارض از شروان در كنار شهرهايي چون بيلقان، شكي ، شماخيه و جز آن‏ها در ناحية اران ياد كرده و آن‏ها را كوچك و پربركت توصيف كرده است. مقدسي نيز دربارة شروان چنين مي‏نويسد: « در دشتي بزرگ، ساختمان‏ها از سنگ، جامع در بازار است و نهري آن را مي‏شكافد.» برخي پژوهشگران از گفته‏هاي اين جغرافيانويسان چنين برداشت كرده‏اند كه شهري با نام شروان در ايالت شروان بوده است. لايزان كه همان لاهيج امروزي است از اميرنشين‏هاي دست‏نشاندة‌ ساسانيان بوده و بعدها در دورة شروان شاهان و تا روي كار آمدن ابوطاهر يزيد بن محمد شروان شاه (305 ـ 337 ق) بخشي از شروان به شمار مي‏رفته و فرمانگزار شروان شاهان يزيدي بوده است. به نظر مي‏رسد كه لايزان در اين دوره از استقلال نسبي برخوردار بوده است؛ چنان كه مينورسكي در اين باره مي‏نويسد: «... لايزان جزيي از شروان متحد بود، اما اميراني كه اخصاصاً انتخاب مي‏شدند، آن جا را اداره مي‏كردند.» به گفتة قزويني در ولايت شروان دژي بسيار كشيده و در ميان آن عمارتي ساخته بودند و بر در آن عمارت نوشته بود كه درميان آن عمارت يازده اتاق است و چون اتاق‏ها را  مي‏شمردند، ده اتاق بوده و اتاق يازدهم را چنان ساخته بودند كه ديده نمي‏شد و زر و مال بسيار در آن عمارت بوده است. چون اين قلعه بنايي كهن است، سبب ساختن آن بر كسي روشن نيست. در نخبة‏الدهر از ديواري استوار با خشت‏هاي سفالين كه به فرمان قباد يكم ساساني ( 488 ـ 496 م؛ 498 / 499ـ 531 م) از سرزمين شروان تا آلان كشيده شده، سخن رفته و آمده است كه مردمان خزر به ديگر شهرها، همچون فارس، همدان و موصل مي‏تاختند و آن‏ها را غارت و ويران مي‏كردند و قباد يكم ساساني براي آن كه جلوي اين تاخت و تازها را بگيرد، اين ديوار را ساخته است. براي نام شروان با توجه به چگونگي تلفظ آن معناهاي گوناگون ياد كرده‏اند. در برخي منابع از اين شهر با نام شَروان، به معناي جايگاه شر، يادرفته است وبرخي ديگر نام اين شهر را شيروان دانسته‏اند و آن را جايگاه شير معنا كرده‏اند. زن‏العابدين شرواني در اين باره آورده است كه چون انوشيروان عادل در ساختن آن ديار كوشش بسيار كرده، اين ولايت به نام آن پادشاه آوازه يافته و براي ساده‏تر شدن تلفظ آن انو را از ابتداي نام انوشيروان انداخته‏اند و آن را شيروان ناميده‏اند. در دايرة‏المعاف آذربايجان شوروي آمده كه شيروان احتمالاً نام يكي از طوايف ساكن در آلبانيا بوده است. تاريخ شروان و آلبانيا / اران تا حدودي با هم درآميخته است. منابع كهن از شروان نامي به ميان نياورده‏اند، اما از آلبانيا بسيار ياد كرده‏اند. اين امر نشانگر آن است كه سرزمين آلبانيا پيشينه‏اي كهن دارد. هكايتوس ميلتي (سده‏هاي پنجم و ششم پيش از ميلاد)، هرودوت ( حـ 484 ـ 425 ق م)، كتسياس (ـ پس از 398 ق م) و كزنفون (حـ 428/427 ـ حـ 354 ق م) سرزمين آلبانيا را بخشي از سرزمين‏هاي دولت هخامنشي دانسته‏اند. بعدها نيز دست نشاندگان دولت اشكاني ( حـ 250 ق م ـ حـ 226 ب م) در آلبانيا حكومت مي‏كردند. ابن خردادبه در ميان لقب‏هايي كه اردشير ساساني (226 ـ 241 م) به حكمرانان محلي داده است از شيريان شاه / شيران شاه كه گويا همان شروان شاه، لقب فرمانروايان شروان ، بوده ياد كرده است. چنين برمي‏آيد كه پيش از يورش تازيان به بخش‏هاي شرقي قفقاز كه آلبانيا ناميده مي‏شد، اين ناحيه در قلمرو ايران بوده است. منابع پس از اسلام به روشني از سرزمين شروان در ناحية اران نام برده‏اند. در دورة اسلامي، مسلم بن ربيعة باهلي به فرمان عثماين (23 ـ 35 ق) به شهرهاي بيلقان، بردعه و شروان تاخت. فرمانرواي شروان كسي را نزد او فرستاد و صلح خواست. مسلم باهلي پذيرفت و قرار نهادند كه فرمانرواي شروان مالي به او بپردازد. مسلم باهلي آن مال را بستد و سپس به شابران و مسقط تاخت و با فرمانروايان آن نواحي نيز صلح كرد. حكومت‏هاي همساية شروان همواره به دشت‏هاي شروان مي‏تاختند. آلان‏ها و هاشميان از شمال ، روس‏ها از درياي مازندران و قدرت‏هاي مسلمان، همچون ديلميان، 

مظفريان و كردهاي شدادي از جنوب بر دشت‏هاي شروان دست‏اندازي مي‏كردند. چهار دودمان از شروان شاهان بر سرزمين‏ شروان فرمان مي‏رانده‏اند. كهن‏ترين اين دودمان‏ها گويا شاخه‏اي از ساسانيان بوده است. شروان شاهاني كه پس از اسلام روي كار آمدند از دودمان عرب تبار شيباني بودند كه به نام شروان شاهان دودمان شيباني از نسل يزيد بن مزيد شيباني بودند. يزيد بن مزيد شيباني در 183 ق به فرمان هارون‏الرشيد حكمران آذربايجان، دربند و شروان شد و جانشينان وي تا اواخر سدة‌ پنجم هجري در شروان و گاه در اران و آذربايجان فرمان مي‏راندند. يكي از شروان شاهان دودمان يزيدي با نام هيثم بن خالد پس از درگذشت متوكل عباسي (ـ 247 ق) ، از آشفتگي دستگاه خلافت بهره برد و دعوي استقلال كرد و خود را شروان شاه ناميد. شروان كه نخست ولايتي كوچك بود ، در دورة‌ شروان شاهان دودمان مزيدي وسعت بيشتري يافت و شهرهايي همچون قبله، بردعه، شكي، شابران، خورسان، طبرسران، دربند و جز آن نيز در مرزهاي اين سرزمين جاي گرفتند. مرحلة‌ نخست فرمانروايي شروان شاهان تا اواخر سدة‌ پنجم هجري  كه همزمان با رسيدن سپاهيان سلجوقي به شروان است، ادامه داشت؛ تا آن كه دردورة‌ فرمانروايي ملك شاه سلجوقي (465 ـ 485 ق) لقب شروان شاه از اين دودمان گرفته شد. درمنابع آمده است كه ملك شاه سالانه چهل هزار دينار و به روايتي هفتاد هزار دينار از فرمانروايي شروان خراج مي‏گرفت، اما اين خراج منظم پرداخت نمي‏شد. در پي آن شاخة يكم از شروان شاهان دودمان خاقان از اواخر سدة‌ پنجم هجري يا اوايل سدة ششم هجري تا حـ 784 ق در شروان فرمانروايي مي‏كردند. اين فرمانروايان گاه به استقلال حكومت مي‏كردند و گاه فرمانگزار دولت‏هاي قدرتمند، مانند سلجوقيان، ايلخانيان يا حكمرانان گرجستان بودند.

تاخت و تازهاي سلجوقيان به شروان در اين دوره نيز همچنان ادامه داشت، چنان كه محمود سلجوقي (498 ـ 525 ق) به ولايت شروان تاخت و فرمانرواي آن، احتمالاً منوچهر سوم شروان شاه ( حـ 514 ـ حـ 559 ق) را بازداشت كرد و «چنان بر مردم آن ديار سخت گرفت كه پرداخت خراج سالانة شروان شاه به خزانة سلجوقي مقدور نگرديد .» در دورة فرمانروايي اين شاخه از شروان شاهان، مغولان نيز شروان را ميدان تاخت و از خود كردند. نخستين يورش مغولان به سرزمين اران در 618 ق بوده است. سپاهيان جلال الدين خوارزم شاه (ـ 628 ق) از 622 ق به مدت شش سال آذربايجان، اران و گرجستان را ميدان تاخت و تاز خود كردند. در سال نخست يورش جلال الدين خوارزم شاه، فريبرز سوم شروان شاه بر تخت فرمانروايي نشست (622 ق ـ) . بر سكه‏اي كه در سال نخست فرمانروايي فريبرز ضرب شده، تنها نام فريبرز ديده مي‏شود، اما برروي سكه‏هاي بعدي ، افزون بر نام وي، نام خليفه نيز آمده است. از اين روي مي‏توان گفت كه گرچه شروان در اين زمان فرمانگزار خوارزم شاهيان بوده، اما در حلقة وابستگان به خليفة عباسي نيز بوده است. مغولان بار ديگر در 629 ق به اران تاختند. ترديدي نيست كه شروان چندي فرمانگزار مغلولان بوده است. در دورة‌ ايلخانان ( حـ 654 ـ حـ 750 ق) از شروان شاهان تنها نامي باقي مانده بود و اين دودمان استقلال سياسي ـ نظامي خود را تا حدود بسياري از دست داده بود و «حتي كار گردآوري ماليات هم در اختيار كارگزاران مغول بود.» به نظر مي‏رسد كه شروان براي فرمانروايان ايلخاني اهميت فراوان داشته است. در اين دوره به لشكريان مغول زمين‏هاي اقطاعي داده امي‏شد و محل اين زمين‏هاي اقطاعي در اين سرزمين‏ها آن بوده كه نواحي ياد شده پايگاه اصلي اردوهاي ييلاقي و قشلاقي قبايل مغول و ترك بودند. اين قبايل در واقع ستون اصلي سپاه دولت ايلخاني به شمار مي‏رفتند. ايلخانيان در شروان، شابران و شماخي سكه‏خانه داشتند. در سال‏هاي 735 ـ 740 ق ماليات ديواني كه حكومت شروان به دولت ايلخاني پرداخت مي‏كرده، صدو سيزده هزار دينار بوده است. ناگفته نماند كه ابوسعيد بهادرخان (717 ـ 736 ق)، آخرين ايلخان مقتدر در نزديكي شروان درگذشت. منابع در اين باره آورده‏اند كه دو اواخر 735 اوزبك خان، فرمانرواي دشت قپچاق، بر آن شد تا از راه دربند به اران و آذربايجان يورش برد. ايلخان مغول خواجه غياث‏الدين وزير را به نبرد با سپاهيان اوزبك خان فرستاد و خود نيز با سپاهي به او پيوست. اما به سبب گرمي و بدي هوا در اران به بيماري گرفتار آمد و در حدود شروان جان سپرد. پس از درگذشت ابوسعيد بهادرخان قلمرو ايلخانان در آستانة‌ فروپاشي قرار گرفت.

از دودمان محلي كه در اين دورة‌ بي‏ثباتي آذربايجان قدرت داشتند و دامنة‌ نفوذشان گاهي به اران و شروان نيز مي‏رسيد ، چوبانيان و جلايريان بودند. ملك اشرف از اميران چوباني، در دورة‌ حكمراني خود اران، موغان و آذربايجان را تصرف كرد و سپس به قراباغ رفت. در اين  زمان كاوس شروان شاه ( حدود 774 ق) «... پيش ملك اشرف آمد.تعظيم تمام يافته، به كلاه و كمر مرصع سرافراز شد»، اما اندكي بعد از ملك اشرف بيمناك شده به شروان گريخت. ملك اشرف هدايا و پيام‏هايي براي كاوس شروان شاه فرستاد، اما او از رفتن به حضور اشرف خودداري كرد. ملك اشرف در 747 ق در قراباغ قشلاق كرد و سپس به شروان رفت. گويا كاوس شروان شاه سپاهيانش را به كنار كر برد و اشف نتوانست كاري از پيش برد و سرانجام به صلح از هم جدا شدند. ملك اشرف در زمستان 748 ق به قراباغ رفت و وزيرش، خواجه عبدالحي، را به همراه چند امير به شروان فرستاد و كاوس شروان شاه چون توان ايستادگي در برابر آنان را در خود نمي‏ديد، به دژي پناه برد  و خواجه عبدالحي و سپاهيان ملك اشرف در شروان و شماخي خرابي بسيار به بار آوردند. ملك اشرف بر مردم ستم بسيار روا مي‏داشت، چنان كه مردم از كارهاي او به جان آمده بودند. سرانجام جاني‏بيگ (742 ـ 758 ق) با سپاهي گران از دربند و شروان و رودهاي ارس گذشت و از راه اردبيل و اوجان خود را به تبريز، پايتخت ملك اشرف، رساند. ملك اشرف كه پايگاهي در تبريز نداشت به مرند و سپس به خوي گريخت و در آن جا دستگير و به تبريز آورده شد. گويند كه كاوس شروان شاه از شروان تا تبريز همراه جاني‏بيگ بوده و او و محي‏الدين بردعي نزد جاني‏بيگ بر كشتن ملك اشرف پافشاري مي‏كردند. جاني بيگ خواست آنان را پذيرفت . پس ملك اشرف را كشتند و سر او را به تبريز بردند. بدين ترتيب، بساط دودمان چوبانيان برچيده شد. در منابع از توقتمش (778 ـ 797 ق) ، كه ميان دو خاندان از دودمان جوچي‏خان (ـ 624 ق) فرزند چنگيز اتحاد برقرار كرد و دولت متحد قزل اردو (اردوي زرين) را پديد آورد، در شمار كساني كه بارها به شروان، اران و آذربايجان تاخته، ياد رفته است. چنان كه دانسته است، جلايريان نيز از قبايلي بودند كه به آذربايجان، اران و شروان دست‏اندازي و چندي در اين نواحي فرمانروايي كردند. اويس جلايري (757 ـ 776 ق) آذربايجان، نخجوان، اران و مغان را به فرمان خود درآورد. وي در زمستان 766 ق به سبب آن كه كاوس شروان شاه با او به مخالفت برخاسته بود بر آن شد كه به قراباغ رود، اما رسيدن خبر شورش خواجه مرجان در بغداد او را از اين كار منصرف كرد. در زمان غيبت اويس، كاوس شروان شاه دو بار به قراباغ رفته، مردم آن جا را به شروان كوچاند و در قراباغ خرابي بسيار به بار آورد. اويس كه پيش از آن نيز سر آن داشت تا با كاوس نبرد كند، يكي از نزديكان خود، بيرام بيگ، را با سپاهي به شروان فرستاد. كاوس كه تاب در ايستادن نداشت، به دژي پناه برد و شروان را به ايشان واگذاشت و نزديك به سه ماه سپاهيان اويس جلايري در شروان بودند و خرابي بسيار به بار آوردند. چون كاوس دريافت كه ولايت شروان يكسره رو به ويراني است، از مشايخ خواست تا پادرمياني كنند  و خود نيز از دژ بيرون آمد. بيرام‏بيگ، كاوس را به بند درآورد. كاوس سه ماه در بند بود. اما سرانجام اويس او را بخشود و پادشاهي را به وي بازگرداند و «به سبب اين عطا و شفقت مجموع شروان تا دربند باكو مسخر شد.»