تاریخ شروان - بخش سوم
شاهرخ شروان شاه چون از اين امر آگاه شد، وكيلش، حسين بيگ، را به نبرد با سرخكلاهان فرستاد و دو سپاه در درة بيغرد به هم رسيدند. در اين نبرد حسينبيگ شكست خورد و به دژ بازگشت و به فراهم آوردن اسباب دژداري پرداخت. سرخكلاهان دژ را محاصره كردند و ساكنان دژ، از درون، و سرخكلاهان، از بيرون، بر يكديگر تير ميانداختند و اين جنگ چهار ماه ادامه داشت تا سرانجام سپاهيان القاص ميرزا برجهاي آن دژ را به ضرب توپ فرو ريختند. در اين ميان درويش محمدخان، حكمران شكي، به منظور ياري رساندن به شاهرخ شروان شاه لشكري فراهم آورد و به نزديكيهاي دژ آمد، اما لشكريان اونيز شكست خوردند و دژنشينان كه از ياري درويش محمدخان نااميد شده بودند، زبان به پوزش گشودند وگفتند كه چون شاه صفوي خود به اين جا آيد دژ را تسليم كنيم. شاه تهماسب پس از دريافت پيام شروانيان به شروان رفت و در نزديكيهاي دژ فرود آمد. كسي از دژنشينان نزد شاه صفوي آمد و سخنان آنان را بازگو كرد و نوازش يافته، به دژ بازگشت و آن چه را ديده و شنيده بود با شروانيان درميان نهاد. روز ديگر شاهرخ و حسينبيگ و محمدبيگ و ديگر اشراف و اعيان با تحفهها و تبريكهاي فراوان به حضور شاه صفوي رسيدند و بيان بندگي كردند و كليدهاي دژ و خزينههاي دژ را به شاه تهماسب سپردند. شاهرخ، حسين بيگ و محمدبيگ به اسارت درآمدند. به فرمان شاه تهماسب آن دژ را ويران كردند. در پي آن نعمةاللهبيگ، نگهبان دژ گلستان، آن دژ را تسليم كرد. پس از آن به فرمان شاه صفوي، وزير شاهرخ و بسياري از بزرگان شروان كشته شدند و شاهرخ را اسير كرده به تبريز بردند. در دژ بيغرد خزاين و دفاين شروان شاهان نگهداري ميشد و در آن جا سيم و زر و جواهر و سنگهاي قيمتي بسيار بود. شاه تهماسب تمامي اين اموال را مصادره كرد. منابع از كتابخانة نفيسي در اين دژ ياد كردهاند و گفتهاند كه در اين كتابخانه كتابهايي بوده كه چندين سال از سرزمينهاي گوناگون در آن جا گردآورده بودند. سرخ كلاهان كتابها را از دژ بيرون آوردند و «در دولتخانة مباركه به سان پشته پشته خرمنها زده بود؛ اكثر آنها به خط استادان، تمامي مزين به تذهيب و تصوير استادان بينظير...» زمينها و املاك اشراف به قتل رسيدة شروان نيز به بزرگان سرخ كلاه واگذار شد. گويند كه صفويان دختران زيباروي اشراف را از دژ بيرون آوردند و شاه صفوي و برادرانش و نيز اميران صفوي آنها را به عقد خويش درآوردند. شاهرخ كه به اميد بخشوده شدن تسليم شده بود چند ماه بعد در تبريز سر به نيست شد. دولت شروان شاهان كه از اواخر سدة دوم هجري با از سر گذراندن فراز و فرودها و دورههاي فترت بر شروان حكومت كرده بودند، در روز بيست و هفتم ربيعالآخر 945 ق با تسليم شاهرخ، آخرين شروان شاه، فرو پاشيد و پس از القاص ميرزا به فرمان شاه تهماسب به حكمراني شروان رسيد و به اين ترتيب شروان به قلمرو صفويان پيوست. شروان شاهان اگرچه خاستگاهي عربي داشتند، اما به فرهنگ ايراني وشعرو ادبيات فارسي علاقة بسيار ميورزيدند. اين كه محمد بن يزيد (ـ 305 ق) خود را به ساسانيان منسوب ميكند و يزيد بن احمد (381 ـ 418 ق) بر فرزندان خود نامهاي ايراني، همچون منوچهر، قباد و سالار ميگذاشته از نشانههاي آشكار ايرانيگري در ميان شروان شاهان است. اين علاقه به فرهنگ و ادب ايراني، به ويژه در ميان شاخة نخست از شروان شاهان دودمان خاقان، به چشم ميخورد؛ چنان كه تمامي آنها نامهاي ايراني، همچون منوچهر، فريبرز، افريدون، فرخزاد، گرشاسب، كيقباد، كاوس و هوشنگ دارند و جالب آن كه تمامي اين نامها برگرفته از شاهنامه است و چنان كه ميدانيم، اين اثر تبلور روح ايراني است. در دورة فرمانروايي همين شاخه از شروان شاهان كانون شعر و ادب فارسي بود و شاعران نامداري همچون نظامي گنجوي (535 ـ 614 ق)، ابوالعلاي گنجوي (ـ 554 ق)، مجيربيلقاني (ـ 586 ق) و خاقاني شرواني (520 ـ 585 ق) به دربار شروان شاهان آمد و شد داشتهاند . پژوهشگران اين دسته از شاعران را كه به دربار شروان شاهان وابستگي داشتهاند، شاعران مكتب شروان ناميدهاند و در واقع اينان از پيروان مكتب آذربايجان بودهاند. منابع، پيشرو مكتب آذربايجان را قطران تبريزي دانستهاند. ريپكا دربارة مكتب شروان چنين مينويسد: « پيشرو اين دسته از شاعران درباري نظامالدين ابوالعلاي گنجوي ... اولين چهرة شايان توجه مكتب شيروان، منتقد و معلم نسلهاي بعدي است.» سرودههاي اين شاعران ويژگيهاي اين مكتب پيچيدگي صناعات آن است. شاعران مكتب شروان از به كار بردن تعابير و اصطلاحات كهنه دست كشيدند، اما در اشعار خود فراوان از واژگان و مفردات عربي بهره ميبردند. مگر نظامي، دوتن ازاين شاعران، يعني خاقاني و نظامي، در تكامل سبك و قالب شعري كه ميسرودند تأثيرات ديرپايي برجا گذاشتند. خاقاني از بزرگترين قصيدهسرايان و نظامي از برجستهترين سرايندگان حماسههاي روايي است. در پي فروپاشي دولت شروان شاهان، پس از چندي كه القاص ميرزا حكمراني شروان را بر عهده داشت، پرچم استقلال برافراشت، اما چون خبر حركت شاه تهماسب را به سوي شروان شنيد، مادر خود، خانبيگي خانم را به همراه پسرش، احمد ميرزا براي پوزشخواهي به درگاه شاه فرستاد و شاه نيز پوزش وي را پذيرفت و گروهي از بزرگان دربار را همراه خانبيگي خانم روانة شروان كرد. فرستادگان با القاص ميرزا ديدار كردند و قرار گذاشتند كه القاص ميرزا دست از سركشي و استقلالخواهي بردارد و هر سال هزار تومان تبريزي به خزانه بپردازد و در هنگام لزوم نيز هزار سوار به اردوي شاهي گسيل دارد. اما پس از چندي در 953 ق كه شاه تهماسب به گرجستان لشكر كشيد، القاص ميرزا بار ديگر پرچم استقلال برافراشت، سكه به نام خود زد و مقرر كرد خطبه به نامش خوانند. شاه تهماسب پس از پايان لشكركشي به گرجستان به گنجه رفت، در بولاق اردو زد و سپاهي پنج هزار نفري به فرماندهي تني چند از سردارانش به شماخي فرستاد. سپاهيان وي دژ گلستان را محاصره كردند و پس از آن شاه تهماسب با نيرويي سي هزار نفري به شروان رفت. سرانجام القاص ميرزا در كنار آب مأمور از سرخكلاهان شكست خورد، اما او و چهل تو از ملازمانش از مهلكه جان به در بردند و القاص ميرزا پس از آن از راه درياي سياه به استانبول رفت و به دربار عثماني پناه برد. پس از گريز القاص ميرزا، بستگان او مدتها در دژهاي دربند و گلستان ايستادگي كردند، اما سرانجام دژ گلستان تسخير شد و شاه تهماسب به فرمود تا دژ را ويران كردند. دژ دربند نيز كه برج و بارويش به ضرب توپ ويران شده بود، پس از دو سه ماه مقاومت تسليم شد. كوتوال دژ سلوط نيز دژ را تسليم كرد و به درگاه شاه آمد. سرانجام شروان بار ديگر به تصرف شاه تهماسب درآمد و وي تمامي سرزمين شروان را به فرزند خود، اسماعيل ميرزا سپرد. سليمان قانوني از پناهندگي القاص ميرزا براي به تصرف درآوردن قلمرو صفويه بهره برد ودر 955 ق براي سومين بار به ايران تاخت و القاص ميرزا را با سپاهي راهي ايران كرد. القاص ميرزا سرانجام به دام شاه تهماسب افتاد و در دژ قهقهه كشته شد. سليمان قانوني نيز از اين لشكركشي كه تا پايان 956 ق به درازا كشيد، بهرهاي نبرد و به عثماني بازگشت. در جريان اين لشكركشي شروان بار ديگر براي مدتي كوتاه به دست يكي از بازماندگان دودمان شروان شاهي با نام برهان افتاد. پس از بازگشت سليمان قانوني، شاه تهماسب، عبدالله خان استاجلو (956 ـ 972 ق) را كه عمهزادة وي بود، به حكمراني شروان گماشت. در احسنالتواريخ آمده است كه هنگامي كه عبدالله خان استاجلو به حكمراني شروان رسيد برهان درگذشته بود و شروانيان پيكر او را پنهان كرده بودند، اما عبدالله خان پيكر او را از گور درآورد و سر او از تنش جا كرد.« مردمان شروان از ترس جان به موضع درو [دراو] كه جزيرهاي است در كنار قلزم پناه بردند و عصابة عصيان بر پيشاني ادبار بستند. عبدالله خان هر چند رسولان فرستاد و نصيحت نمود، مخالفان به صلح راضي نشدند. عبدالله خان به دفع ايشان روان گرديد...» سرخكلاهان بيشتر از ايشان را كشتند و اموالشان را چپاول كردند و عبدالله خان پس از آن به شماخي رفت. در تاريخ جهانآرا از اين رخداد با تفصيل بيشتري ياد رفته و آمده است كه عبدالله خان چون به حكمراني شروان رسيد بر آن شد تا برهان را از ميان بردارد. عبدالله خان و سپاهيانش در پايين علي چوبان فرود آمدند و برهان با لشكر شروان به درة بيغرد درآمد و «چون آن جا به غايت سخت بود و جمعيت بيشتري داشت بر سر او رفتن خالي از تعذري نبود.» عبدالله خان پانزده روز درعلي چوبان منتظر ماند كه ناگهان برهان به مرگ طبيعي درگذشت. شروانيان كسي را با نام محراب، از خويشان برهان، به حكمراني خويش برگزيدند. عبدالله خان بر محراب و يارانش تاخت و اگر چه محراب جان به در برد، اما بسياري از لشكريان او كشته شدند. عبدالله خان پس از آن در 957 ق به جزيرة دراو كه قربانعلي، از اقوام برهان، و گروهي از شروانيان بدان جا رفته بودند، شتافت و آنان را فروماليد و قربان علي و بسياري از ياران او را كشت. به هر روي، عبدالله خان استاجلو توانست بيش از چهار سال اوضاع شروان را به دست گيرد. تا آن كه در 961 ق يكي ديگر از بازماندگان شروان شاهان با نام قاسمبيگ براي به دست آوردن فرمانروايي شروان به پا خاست. جريان از اين قرار بود كه سليمان قانوني در چهارمين لشكركشي خود به ايران در اواخر 961 ق به نخجوان رسيد و قاسمبيگ را كه به درگاه او پناه برده بود با سپاهي راهي شروان كرد. به فرمان سليمان قانوني لشكريان غميق/ قمق/ خيداق/ قيتق نيز در داغستان به وي پيوستند و چون به شروان رسيدند، بسياري از مردمان شروان كه از عبدالله خان روگردان شده بودند، به ياري وي شتافتند. عبدالله خان با سپاهيان قاسم بيگ به نبرد پرداخت، اما كاري از پيش نبرد و به شماخي بازگشت. سپس قاسمبيگ به نبرد پرداخت، اما كاري از پيش نبرد و به شماخي بازگشت. سپس قاسمبيگ به دژ بيغرد رفت و چهال روز در آن جا ماند و آمادة پيكار شد و پس از آن چون عبدالله خان در نزديكيهاي دژ گلستان مستقر بود، به سوي گلستان تاخت. سرانجام در نبردي كه ميان اين دو در گرفت، با اين كه شمار سرخكلاهان اندك بود حيلهاي انديشيدند و بر سپاهيان قاسمبيگ پيروز شدند. به گفتة برخي منابع، در اين نبرد هزار تن از لشكريان قاسمبيگ كشته شد، اما قاسمبيگ جان به در برد و «از سر سپاهيان شروان در ميدان شماخي مناري ساختند.» پس از اين پيروزي، عبدالله خان استاجلو توانست پايههاي حكومتش را بيش از پيش در شروان استوار سازد. در منابع از اقتدار عبدالله خان در اين زمان ياد رفته و آمده است كه او چنان در دل شروانيان و مردمان داغستان و طبرسران هراس انداخته بود كه جرأت مخالفت با او را در خود نميديدند و در ساية همين اقتدار بود كه شروان امن و آباد شد. باكيخانوف از پيشرفت تجارت و بهبود زندگي مردم شروان در اين دوره سخن گفته و درآورده است كه تجارت خانة انگليسي كه فاقطوريا ناميده ميشد «در تحت حمايت او [عبدالله خان استاجلو] در شماخي بوده.» در ديگر منابع نيز از مناسبات دوستانة آنتوني جنكينسون، باني اين تجارتخانه، و عبدالله خان استاجلو ياد رفته است. آنتوني جنكينسون، بازرگان و رئيس شركت مسكوي انگليس بود كه براي رسيدن به چند هدف بازرگاني، از آن شمار خارج كردن بازرگاني ابريشم ايران، كه بيشتر در مازندران، گيلان و شروان توليد ميشد، از دست پرتغاليها به ايران سفر كرد و در 969 ق وارد شماخي شد.