چشمه‌ي شرق و اجاق خورشيد

روايت منظوم نبرد تركان قفقاز با دشمنان ايران

 

سه منظومه «دو مرغ بهشتي»، «هذيان دل» و «افسانه شب» كه در ديوان استاد محمد حسين شهريار در بخشي با عنوان «مكتب شهريار» گنجانده شده است، بي‎گمان از ماندگارترين منظومه‎هاي شعر فارسي است.

«دو مرغ بهشتي» بازتاب زمزمه‎هاي «افسانه نيما» در خلوت جان شهريار است. شهريار، نيما را با افسانه مي‎شناسد و «افسانه» را شاهكار نيما مي‎داند كه در شعرهاي خود نيز بدين نكته اشاره كرده است. «افسانه» چندان بر شهريار تأثير نهاده بود، كه حاصل آن آفرينش «دو مرغ بهشتي» توسط شهريار بود و اين دو مرغ بهشتي كسي نيست جز شهريار و نيما.

شهريار، منظومه‎اي به تركي آذري و لهجه تبريز سروده است كه نام آن «حيدربابايه سلام» (سلام بر حيدر بابا) مي‎باشد. منظومة‌ «هذيان دل» را مي‎توان ترجمه فارسي «حيدربابايه سلام» دانست. بسياري از مضامين «حيدربابايه سلام» در «هذيان دل» از نو سروده شده است.

«دو مرغ بهشتي»، «هذيان دل»و در كنار اينها منظومة «افسانه شب» منظومه‎هايي هستند ساده و در عين‎حال سرشار از عاطفه و خيال و تصوير و از لحاظ زبان، بديع و تازه.

«افسانه شب» كه قريب يك هزار و صد بيت است، منظومه‎اي است بلند و بي‎نظير كه از تنوع مضموني گسترده‎اي برخوردار مي‎باشد. اين منظومه بلند، از منظومه‎هاي كوتاهي شكل يافته است. به عبارت ديگر،‌ هر منظومه‌ي كوتاه چون حلقه‌اي است كه از به هم پيوستن اين حلقه‌ها، منظومه‌ي بلند افسانه‌ي شب تشكيل مي‌شود. شهريار اين منظومه‎هاي كوتاه را با مهارت خاص و شاعرانه‎اي به هم پيوند داده و كل منظومه بي‎نظير «افسانه شب» را شكل داده است.

بخشي از اين منظومه با عنوان «شب و علي» بسيار مشهور است كه برخي از ابيات آن چنين است:

 

علي آن شيرخدا، شاه عرب

الفتي داشته با اين دل شب

 

شب ز اسرار علي آگاه است

دل شب محرم سرالله است

 

فجر تا سينة آفاق شكافت

چشم بيدار علي خفته نيافت

 

ناشناسي كه به تاريكي شب

مي‎برد شام يتيمان عرب

 

شاهبازي كه به بال و پر راز

مي‎كند در ابديت پرواز …

 

بخشي از منظومه بلند «افسانه شب»، «شبيخون» نام دارد. «شبيخون» منظومه‎اي كوتاه و سرشار از تصوير در بيان نبردهاي سلحشورانه ايرانيان ترك قفقازي با سربازان تزار روسيه است. در اين منظومه، شهريار نبردي نابرابر را به تصوير كشيده است: يك سو سربازان امپراتوري روسيه، تا دندان مسلح و به تعداد انبوه و افزون؛ و يك سو شيرمردان و شيرزنان غيور قفقازي كه با خنجر و تيغ و بيل به مقاومت برخاسته‎اند تا به قول شهريار با ”دشمنان ايران“ بستيزند.

منظومه‌ي كوتاه ”شبيخون“ تابلويي زنده است كه همچون برخي ديگر از اشعار بلند شهريار، استعداد شگرف اين شاعر بزرگ را در تصويرسازي و خيال‌آفريني اثبات مي‌كند. شاعر، صحنه‌هاي نبرد ايرانيان قفقازي با سپاه روس را آنگونه به تصوير مي‌كشد كه گويي خود شاهد اين صحنه‌ها بوده است. و اين تصوير، چندان شفاف و زنده است كه خواننده نيز با خواندن ”شبيخون“ خود را در كنار صحنه‌ي نبرد مي‌بيند. در اين منظومه‌ي كوتاه، زبان شعر نيز همچون زبان ديگر اشعار شهريار، ساده و عاري از تكلف و پيچيدگي است. و اين به خواننده كمك مي‌كند كه شعر را  با تمام وجود و به آساني دريابد و درك كند.

نبرد تركان غيور قفقاز با دشمنان ايران را شهريار تبريزي اينگونه روايت مي‎كند:

ديده آن سيل شبيخون سپاه

چون بلايي كه ببارد ناگاه

 

بي‎سلاحي ز هنر داشته باز

دست ايلات رشيد قفقاز

 

فوج قزاق به فرمان تزار

رو نهادست به سوي تاتار

 

بال بگشوده غراب پرچم

يا غبار غم و گرد ماتم

 

صف كشيده دو به دو، چار به چار

خيل سرباز به زنجير و قطار

 

در پس كوه چو ابري تاريك

گاه پهناور و گاهي باريك

 

كشت در چرخ چراغ مهتاب

تا زند راه به همدستي خواب

 

به سرازير شدن از بركوه

سيل خونين بلا و اندوه

 

نرم و آهسته چو دزد طرّار

سخت شبگرد و حريف و عيار

 

سرد و خاموش خزد از بر خاك

اژدهايي سيه و وحشتناك

 

اژدهاوار بپيچد تنه را

طي كند پيچ و خم گردنه را

 

آيد از دامنه كوه فرود

در خم و پيچ بلولد چون دود

 

از جلو فوج پياده‎ست و سوار

وز عقب بار مهمات قطار

 

به شبي تيره‏تر از خاكستر

چشمها برق زند چون اخگر

 

گاه افشانده و گاهي انبوه

گاه چون جنگل و گاهي چون كوه

 

همچو تازي كه پي بلدرچين

همه مارخ رود و پابرچين

 

اسبها، پاي به پاپوش نمد

چشمها بسته كه اسبي نرمد

 

اسب فرمانبر صاحب منصب

سركشد گاه جلو، گاه عقب

 

گوشها تيز و علم ساخته دُم

گه برآرد شرر از سنگ به سُم

 

فرّ و فرّش به دماغ آكنده

يال افشانده و از جا كنده

 

بنگرد چپ چپ از آن سينه كوه

ايل چادر زده با خيل و گروه

 

اهرمن چشم دريده از خشم

خفتگان را به غضب دوخته چشم

 

گله گرگ به مكر و تزوير

شير خوابيده كند غافلگير

 

ناگهان برق‎زنان آتش جنگ

سر دهد غائله موحش جنگ

 

رعد و برقيست مهيب و مدهش

غرش توپ و لهيب آتش

 

سر هر شعله كه مي‎خندد مرگ

آدمي ريزد و پاشد چون برگ

 

نعره‎اي نيز به رسم اجداد

ايل بركند به فرمان جهاد

 

سربرآرند جوانان به شتاب

ديده غوغاي قيامت در خواب

 

نعره‎ها مي‎شكند با خفقان

اختر آورده ز وحشت يرقان

 

بوي خون خيزد و گند باروت

مرده‎ها بي‎كفن و بي‎تابوت

 

دودها افعي پيچان از خشم

شعله برقي كه بودشان در چشم

 

 همچو دو سيل مصادم كم كم

درهم افتاده و پيچيده به هم

 

ايل بي‎اسلحه، شايان دريغ

تن به تن جنگد و با خنجر وتيغ

 

آن هجومش همه با توپ و تفنگ

وين دفاعش همه با بيل و كلنگ

 

حمله و كشمكش و جنگ و گريز

راستي، غلغلة رستاخيز

 

بيان يك جوان:

 

اي وفادارتفنگي كه به جا

هرگزت تير نمي‎كرد خطا

 

چه بلاها كه تو از من راندي

جانم از مهلكه‎ها برهاندي

 

نه همين ما كه نداريم فشنگ

تير آخر همه را خورده به سنگ

 

رو كــه در سينه خاكت مـدفن

بعـد من بـه، كه به دوش دشمن

 

نوجوان اين همه چون شرزه پلنگ

گفـت و در چاله فرو كـرد تفنــگ

 

  ***

 

شيــرزنـها چـو گـوزن گستاخ

كـه دل شيـر بـدرّد بـا شــاخ

 

بيل بـر دوش به پشت شـوهـر

سـنهء عـاج بـدو كـرده ســـپر

 

سينـه خود لوحه سيمين صفا

كه نبشته است بر او درس وفا

 

دختران زلـف پريشان از بــاد

چون غزالان كه رمند از صياد

 

متواري همه در كـوه و كـمر

سنـگ بارند عـدو را بـر سر

 

جنگ طوفانـي و جـيغ زنـها

نعـره‎ها، غلغـله‎ها، شيـونــها

 

غرش و غلغله پيچيده به كوه

همـه آفـاق بـه زنهار و ستوه

 

خيمه‎ها شعله‎زنان مي‎سوزند

صحنة حادثه مي‎‏افروزند

 

كودكان جيغ‎زنان پا به فرار

مي‎جهند از دل آتش چو شرار

 

 

دل شيرآب كند باد غنود

كه درآويخته با شعله و دود

 

جنبش ساية آن دود و لهيب

رقص اهريمن و لبخند مهيب

 

ماه، سر مي‎كشد از كوه عبوس

سخت محتاط به سان جاسوس

 

آسمان خم شده با مشعل ماه

روي آن صحنه خونين سياه

 

بشر اينك زجنايات شنيع

صحنه‎اي ساخته خونين و فجيع

 

صحنه‎اي ساخته چون مسلخها

بوي خون تاخته تا فرسخها

 

نالة محتضر از سوزش زخم

كرده سيماي طبيعت پر اخم

 

كشته‎ها مانده به ميدان مصاف

لاشخواران به سرود و به طواف

 

گويي ارواح گنهكار شرير

نه هنوزند ز خون خوردن سير

 

ليكن ارواح شهيدان زده بال

ناله‎ها بدرقه‎ساز از دنبال

 

مادري نعش پسر در آغوش

چنگ در رخ زده و رفته ز هوش

 

نوعروسي است چو شاخ شمشاد

كه حنا بسته به خون داماد

 

دختري سر به بر نامزدش

همسري كرده به خواب ابدش

 

يك جهان عشق و اميد و آمـال

گشتـه بـا خون جوانان پامــال

 

چـه بسـا نرگس مست سيراب

كه زهم وا نشده رفته به خواب

 

مـرده‎اي بـود به سيما، ‌مرمـوز

حسـرت زنـدگيش زنـده هنـوز

 

زهر خندش به حيات جانـكاه

منجمد گشته به سوزنده نگاه

 

گويي آنهـا كـه فـرا مي‎رفـتند

گاه برگشـته چـنين مي‎گفتند:

 

الـوداع، اي افق روشــن و بـاز

شهـره گهـوارة گيتـي، قفـقـاز!

 

تاج اعصار و قرون هشته به فرق

پـل تـاريـخي و دروازه شــرق

 

اي تـو را نـام، بلـند و جـاويد

چشمه شرق و اجاق خورشيد

 

اي تل و كوه تو با قهر و عتاب

قُـرُق غيرت شـاهين و عقـاب

 

مهـد تركـان سلحشـور دليـر

كشور جنگ و سوار و شمشير

 

عرصه كشتي و چوگان‎بــازي

شهسواري و شكــارانـــدازي

 

جنگجويان تـو بـا نام و نشان

قهرمانان تو با حشمت و شأن

 

اي كه تا بازپسين تير و تفنگ

بود با دشمن ايرانــت جنــگ

 

تا دليران تو در خون نطپيد

پاي دشمن به ديارت نرسيد

 

امپراطور بدان فرّ و شكوه

شصت سال از تو دژم بود و ستوه

 

پاي بر سينه ما تا ننهاد

اجنبي چشم به رويت نگشاد

 

چوني اي كشور‌آزاده، اسير؟

چوني اي شير ژيان در زنجير؟

 

تازه برگشته رميده شتران

مرده‎ها را به تحيّر نگران

 

زنگ بر گردنشان در شيون

خندد از شيون آن اهريمن

 

ناله زنگ بپيچد در كوه

دل سنگ آيد از اين غم به ستوه

 

منبع: ــــــــــ

كليات ديوان شهريار (جلد اول)، انتشارات زرين و انتشارات نگاه، 1372 ، تهران