تبليغاتX
خاقانی شروانی

خاقانی شروانی

در شرح حال و حیات شاعران و نویسندگان و وضعیت فرهنگی اراضی قفقازی ایران

تاریخ شروان - بخش پایانی

 

شروان زادگاه خاقانی  - شاعر بزرگ ایران

 

عبدالله خان در واپسين سال زندگي‏اش للـه گي محمود ميرزا، پسر شاه تهماسب، را كه به شروان فرستاده شده بود، برعهده داشت و پس از درگذشت او حكمراني شروان به ارس خان روملو سپرده شد. ماجراي استقلال‏خواهي مردمان، به ويژه اشراف شروان، و قدرت‏جويي بازماندگان شروان شاهان در 958 ق بار ديگر تكرار شد. مردمان شروان در اين سال كه همزمان بود با روزگار فرمانروايي اسماعيل دوم صفوي (984 ـ 985 ق) و يا دورة‌ آشفتة پس از درگذشت  او در رمضان 985 ق و پيش از برآمدن محمد خدابنده بر تخت شاهي در جريان ابراز مخالفت خود با دولت صفوي كاوس / طاوس ميرزا، خواهرزادة برهان شرواني، را بر تخت شاهي نشاندند. وي با پيروانش به شابران رفت و ارس خان روملو شش صد تن از جنگجويان را به نبرد با آنان فرستاد. اين جنگجويان در دو فرسخي شابران به  مخالفان رسيدند و به آنان يورش بردند و كاوس و همراهانش روي به هزيمت نهادند و جنگجويان ارس خان روملو كاوس را به همراه چهارصد تن از يارانش كشتند. آخرين كس از بازماندگان شروان شاهان كه ادعاي فرمانروايي شروان را داشت، ابوبكر ميرزا فرزند برهان بود. شورش وي همزمان با لشكركشي نيروهاي عثماني به فرماندهي لالا مصطفي پاشا به قلمرو صفويان در آغاز دورة‌ فرمانروايي محمد خدابنده (985 ـ 996 ق) بود. ابوبكر ميرزا با ديدن آشفتگي قلمرو صفويه بر آن شد  تا از عثمانيان براي به دست آوردن فرمانروايي شروان ياري جويد. وي، گويا پيش از ورود به شروان، نامه‏اي نزد پاشايان عثماني و به احتمال بسيار نزد لالا مصطفي، سردار عثماني فرستاد و از آنان خواست كه به گرجستان و شروان لشكركشي كنند. مؤلف احسن‏التواريخ بخشي از اين نامه را چنين آورده است: «اگر عنان عزميت [سپاهيان عثماني] به صوب گرجستان منعطف گردد، آن ملك به تصرف لشكر ظفر اثر درمي‏آيد و غنيمت بسيار از شروان به دست لشكر اسلامي مي‏رسد. و مخلص ... به شرايط خدمتكاري و جان‏سپاري قيام نموده و خراج ملك شروان را هر ساله به خزانة‌ معموره ارسال مي‏دارد.» اسكندربيگ منشي روايتي ديگر از اين رويداد به دست داده و آورده است كه گروهي از شروانيان به استانبول رفتند و به خدمت مراد سوم عثماني (982 ـ 1003 ق) رسيدند و از ستم سرخ‏كلاهان شكايت كردند. در پي آن مراد سوم لـلة ‌خود. لـله پاشا، را با لشكركشي حمزه ميرزا، فرزند محمد خدابنده با سپاهي به ياري ارس‏خان شتافت و سرخ‏كلاهان به دژ شماخي يورش بردند و  آن جا را تسخير كردند. در اين نبرد نيروهاي تاتار نيز به فرماندهي عادل‏گراي به ياري عثمانيان شتافتند و در رمضان 986 ق اردوي ارس‏خان را چپاول كردند. پس از آن سپاهيان صفوي سپاهيان تاتار را درهم شكستند و ابوبكر راه گريز در پيش گرفت و عثمان پاشا كه در دژ شماخي دژبندان شده بود از آن جا بيرون آمد و به دربند گريخت. پس از درگذشت ارس‏خان، محمد خليفه ذوالقدر، حكمران شروان شد. در دورة‌ حكمراني او پادشاهان تاتار با سپاهي گران به شروان تاختند. محمد خليفه و سپاهيانش از آنان شكست خوردند واو و بسياري از لشكريانش در اين نبرد كشته شدند. لشكريان تاتار در شروان و قراباغ خرابي بسيار به بار آوردند و زنان و كودكان را به اسارت بردند . سپاهيان تاتار چون خبر آمدن سرخ كلاهان را شنيدند، عقب‏نشيني كردند. پس از آن غازي‏گراي با دو سه تن از برادرانش و فوجي از سپاهيان تاتار نزد عثماين پاشا درداغستان و دربند ماندند و گروهي از مردمان شروان به عثمان پاشا و گروهي ديگر به ابوبكر پيوستند. در همان سال گروهي از اميران سرخ‏كلاه با لشكري به شروان رسيدند و اميرخان تركمان را به سركوبي شورش گروهي از مردمان شروان و داغستان كه در خاخمير/ خاچماز گرد آمده بودند، فرستادند، اما اميرخان تركمان كاري از پيش نبرد و بازگشت. هر چند سرخ‏كلاهان دژ شماخي را تسخير كردند، اما بروز اختلاف ميان اميران سرخ‏كلاه مانع از پيشروي آنان به دربند و يكسره كردن كار عثمان پاشا و تسخير شروان شد. آن‏ها در اوايل 988 ق شروان را ترك كردند و در حالي كه اختلاف ميان آنان بالا گرفته بود به بودباش خود در تبريز بازگشتند. به هر روي، شروان و ديگر بخش‏هاي قفقاز در 986 ق به دست عثماني‏ها افتاد. پس از آن شاه عباس يكم صفوي (996 ـ 1-38 ق) براي آن كه بتواند با آرامش بيش‏تري با ازبكان كه شرق كشور را ميدان تاخت و تاز خود كرده بودند مقابله كند، در 998 ق قرارداد صلحي با عثماني امضا كرد و شروان، شكي، قراباغ و آذربايجان را رسماً به عثماني واگذاشت. شروان در اين دوره به چهارده سنجاق تقسيم شد و شكي در شمال غربي و باكو در جنوب‏شرقي از نواحي آن به شمار مي‏رفت. دربند كه از مدت‏ها پيش از شروان جدا شده بود، در اين زمان داراي حكومتي مستقل بود. در پي آن شاه عباس پس از يكسره كردن كار ازبكان و باز پس گرفتن آذربايجان در 1012 ق، توانست در نبردي در 1014 ق سرزمين‏هاي از دست رفته در قفقاز جنوبي و از آن شمار شروان را بازستاند. باكي‏خانوف آورده است كه پس از آن تا واپسين سال‏هاي حكومت صفويه، شروان «حكومتگاه امرا و بيگلربيگيان بود.» در سدة‌ هفدهم ميلادي قبا و ساليان به صورت بخش مستقل به قايتاق‏ها (گروهي از مردم داغستان) كه به جنوب كوچيده بودند، سپرده شد. در واپسين سال‏هاي حكومت صفويه، دو قدرت روسيه و عثماني از اوضاع آشفته ايران بهره بردند و اين سرزمين را ميدان تاخت و تاز خود كردند. روسيه و عثماني هر كدام توانستند بر برخي شهرها  و ولايت‏هاي ايران دست يابند. در اين ميان خان قبا، حسين‏علي، در 1135 ق تسليم پطركبير شد و به حكومت خود ادامه داد. سرانجام در 1136 ق ميان دو قدرت عثماني و روسيه قراردادي دراستانبول بسته شدكه به موجب آن سواحل درياي مازندران با مركزيت باكو به روسيه و ايروان، گنجه، قراباغ و شروان به عثماني واگذار شد. بدين ترتيب، باكو براي نخستين بار از شروان جدا شد. در قرارداد ديگري كه در 1145 ق ميان اين دو قدرت بسته شد، نواحي ساحلي رود كر به روسيه واگذار شد و شروان بار ديگر به عثماني رسيد و رود كر مرز ميان دو امپراتوري شناخته شد. اما اين قرارداد ديري نپاييد ، چرا كه نادرشاه افشار (1148 ـ 1160 ق) در نبردهايش سرزمين‏هايي را كه در دست عثماني‏ها بود پس گرفت و در پي آن در 1148 ق قراردادي ميان ايران و روسيه بسته شد كه به موجب آن روسيه سرزمين‏هايي اشغالي را به ايران واگذار كرد. در پي كشته شدن نادرشاه و ناتواني حكومت ايران در تسلط بر سرزمين‏هاي قفقاز جنوبي و از آن شمار بر شروان، خان‏نشين‏هاي مستقلي در اين نواحي سر برآوردند. در اين زمان مرزهاي شروان به منطقة خان‏نشيني كه خان شماخي حكمران آن بود، محدود مي‏شد. در همين زمان فتح‏علي‏خان (1172 ـ 1204 ق) فرمانرواي قبا، دربند و شماخي را تسخير كرد. در پي‏بر‏آمدن حكومت قاجاريه (1210 ـ 1344 ق) و كوشش آنان براي وحدت ايران و دست‏انداز‏ي‏هاي امپراتور تزاري به قفقاز جنوبي، خان‏نشين‏هاي اين نواحي، از آن شمار شروان، فروپاشيدند. ژنرال ژوبوف كه به فرمان كاترين دوم (1762 ـ 1796 م)، تزار روس به اين نواحي فرستاده شده بود، از مرزهاي كر در منطقة جواد گذشت. پس از آن كه پاول يكم (1796 ـ 1801 م) به امپراتوري روسيه رسيد، ژنرال ژوبوف و سپاهيانش را به روسيه فراخواند. خان شروان، مصطفي، در اين زمان به تازگي گفت‏وگو با ژوبوف را آغاز كرده بود و سرانجام در 1805 م به روس‏ها تسليم شد و در 1806 م باكو و دربند را تسخير كرد. مصطفي در 1806 م به ايرانيان روي آورد و از آنان ياري خواست. در پي آن در قرارداد گلستان (1228 ق/ 1813 م) كه بين ايران و روس بسته شد، شروان، دربند، باكو و شكي به روس‏ها واگذار شد و سرانجام در 1820 م نيروهاي روس، شروان را تسخير كردند. در پي آن مصطفي خان به ايران گريخت. در 1826 م، مصطفي و خان پيشين باكو، حسين‏خان، كوشيدند شروان را از روس‏ها پس بگيرند، اما موفق نشدند. پس از 1840م خان‏نشين شروان با قبا و باكو يكپارچه شد و يك قلمرو اداري تشكيل دادند كه ناحية خزر نام گرفت . از 1859 م اين ناحيه با نام مركز آن، شماخي، شناخته شد و پس از آن كه زلزله شماخي را ويران كرد، دولت باكو پديد آمد. در 1920 م كه دامنة‌ انقلاب روسيه تا قفقاز گسترده شد، شروان و مرزهاي ايالت آذربايجان جاي گرفت و شماخي مركز اين ولايت شد. پس از فروپاشي شوروي، شروان به جمهوري مستقل آذربايجان پيوست. شروان در تمامي دوره‏ها داراي اهميت اقتصادي، سياسي ، نظامي و فرهنگي بوده است.اين ولايت آب و هوايي مناسب براي كشاورزي  و دام‏داري داشت و به همين سبب بيش‏تر مردم شروان به كشاورزي و دام‏داري مي‏پرداختند. زين‏العابدين شرواني دربارة‌ طبيعت اين سرزمين مي‏نويسد كه كوهستانش بيش‏تر از بيابان است و همچنين اين ولايت جنگل‏هايي پر درخت و چمن‏ها و چراگاه‏هايي نيكو دارد. بيش از همه كاشت انگور، گندم و پنبه در شروان رواج دارد و دام‏داران نيز بيش از همه به پرورش گوسفند مي‏پردازند. ابريشم شروان، افزون بر بافت پارچه‏هاي ابريشمي، قالي‏بافي نيز داراي اهميت فراوان است و اين سرزمين داراي دو گونة مشهور قالي با نام‏هاي شروان و سوماخ است. در منابع از صنايع فلزي، ظرف‏هاي مسي، زعفران، نفت ، نمك، پشم، چرم، رنگ‏هاي طبيعي ، ماهي ، گياهان دارويي و پارچه‏هاي گوناگون در شمار فرآورده‏هاي دامي ، كشاورزي و صنعتي شروان ياد شده است. ايستگاه هيدروالكتريك مينگشور در اين منطقه واقع است. اهميت فرهنگي شروان تها به ادبيات فارسي و شاعران نام‏داري كه در اين سرزمين باليده‏اند، محدود نمي‏شود. منابع از مكتب معماري شيروان ـ آبشرون در اين ناحيه ياد كرده‏اند. اين سبك معماري درواقع مجموعه‏اي است از ويژگي‏هاي آثار معماراني كه آثارشان را در قلمرو شروان شاهان پديد آورده‏اند. سبك معماري شيروان ـ آبشرون در سده‏هاي هشتم تا نهم ميلادي شكل گرفته و سده‏هاي يازدهم تا پانزدهم ميلادي به بالاترين درجة پيشرفت خود رسيده است. كاخ شروان شاهان در باكو از نمونه‏هاي ظريف اين سبك معماري است. شماري از شاعران و اديباني كه خاستگاه ايشان شروان است،  ازاين قرارند: فلكي شرواني (ميان 490 تا 500 ـ 577/ 587 ق) ؛ كافي‏الدين عمر (ـ 545 ق)؛ خاقاني شرواين (520 ـ 595 ق)؛ عبدالغفار شرواني (ز 550 ق) ؛ عز شرواني ( ـ پس از 580 ق)؛ عزيز شرواني (سدة ‌ششم هجري )؛ مهذب‏الدين دبير شرواني (سدة ششم هجري )؛ بختيار شرواني (سدة‌ هفتم هجري)، سعيد شرواني (سدة‌ هفتم/ پيش از سدة‌ هفتم هجري)؛ تفليسي شرواني (سدة هفتم هجري)؛ رشيد شرواني (سدة‌ هفتم هجري)؛ نفيس شرواني (سدة‌ هفتم هجري)؛ ابوالمجد شرواني (سدة هشتم هجري)؛ بدر شرواني (789 ـ 854 ق)؛ محمود شرواني (ـ پس از 841 ق)؛ يحيي شرواني(813 ـ 866 ق)؛ محمود شرواني (ز 892 ق)؛ فتح الله شرواني (ـ 891 ق)؛ شكرالله شرواني (ـ 912 ق) ؛ نجمي شرواني (ز 928 ق) ؛ افلاطون شرواني (ـ 977 ق)؛ آتشي شرواني (سدة‌ دهم هجري)؛ الاهي شرواني (سدة دهم هجري)؛ شمسي شرواني (سدة ‌دهم هجري)؛ يقيني شرواني (سدة‌ دهم هجري)؛ نشاني شرواني (سدة‌ دهم هجري)؛ عبدي شرواني (سدة‌ دهم هجري)؛ عتيقي شرواني (سدة‌دهم هجري)؛ محمد شرواني ، معروف به ميرزاي شرواني (1033 ـ 1098/1099 ق)؛ شاكر شرواني (سدة دوازدهم هجري)؛ نشاط شرواني (سدة دوازدهم هجري)؛ آقا مسيح شرواني (سدة‌ دوازدهم و اوايل سدة سيزدهم هجري)؛ حزين شرواني (ز 1204 ق)؛ محمدعلي فاني شرواني (ز 1246 ق)؛ محمدصفا (1815 ـ 1876 م) بهار شرواني (1247 ـ 1300 ق)؛ ملا محمود منوعي (ـ 1259 ق)؛ سيدعظيم شرواني (1251 ـ 1306 ق)؛ حمدي شرواني (ـ1307 ق) ؛ هادي (1296 ـ 1339 ق)؛ ملا محمد شريف شرواني (سدة  سيزدهم هجري )؛ مهوشي شرواني ( اواخر سدة‌ هجدهم ميلادي). از شروان در شعر شماري از شاعران اين گونه ياد رفته است:

 خاقاني:

«گر به شروانم اهل دل مي‏ماند

در ضميرم سفر نمي‏آيد»

«درهمه شروان مرا حاصل نيامد نيم دوست

دوست خود ناممكن است ، اي كاش بودي آشنا»

«مرا ز خطة شروان برون فكن ملكا

كه فرضه‏اي است درو صد هزار بحر بلا»

 □

«شروان به روزگار تو اميدوار باد

كه اقبال روزگار هم از روزگار تست.»

نظامي:

«به دهليزة رهگذرهاي سخت

ز شروان چو شيران همي برد رخت»

نظيري نيشابوري:

«رشك ملك شيروان امروز شادروان او است

كه به از خاقان نظيري به ز خاقاني نشست»

جمال‏الدين عبدالرزاق اصفهاني:

«كيست كه پيغام من به شهر شروان برد

يك سخن از من بدان مرد سخندان برد»

امير خسرو دهلوي :

«سخن زان گونه‏اي گفتم بلند امروز در دهلي

كه از خواب عدم بيدار كرد ستم به شروانش»

جامي:

«به خاقاني از آن بحر ار رسد رشحش برانگيزد

چو سوسن تر زبان تحسين‏كنان از خاك شروانش»

نظام الدين استرابادي:

«چكد گر سوي خاقاني نئي از رشحة كلكم

به جاي سبزه نظم تر دمد از خاك شروانش»

عرفي شيرازي:

«دم عيسي تمني داشت خاقاني كه برخيزد

به امداد صبا اينك فرستادم به شروانش»

فلكي شرواني:

«باد كه بي‏كيميا خاك زمين كرد زر

گفت مرا دستگاه از شه شروان رسيد»

«شورة شروان كه جاي شور و شر و ديو بود

از پري‏رويان ترك و تركمان آراسته»

عزالدين شرواني:

«يگانه خسرو شروان كه گرد موكب او

به گاه كينه برآرد به مغز مهر دوار

ذوالفقار شرواني:

«عشق درآمد كه او از دل و جان آن تست

چون به تو منسوب گشت نسبت شروان كراست»

«به عون مدح تو ننگ آيدم ز خاقاني

اگرچه فخر بدو كرد خطة شروان.»

 

 

 

منابع:ــــــــــــــــــــــــــــــ

آتشكده، 148 ؛ آتورپاتكان (آذربايجان) و نهضت ادبي، 86 ـ 88 ؛ آثار البلاد و اخبارالعباد، 424 ، 570، 5761 ، 645، 659، 674، 681؛ آذربايجان سووت انسيكلوپدي ياسي ، 10/540 ـ 541 ؛ آذربايجان و اران (آلبانيان قفقاز)، 36، 39، 46، 187، 207، 214 ـ 216 ؛ احسن‏التقاسي، 73، 554، 557، 568؛ احسن‏التواريخ، روملو ، باستان تا آغاز عهد مغول، در صفحات فراوان؛ ايرانشهر ، 49 ؛ ايران و قفقاز ، اران و شروان، در صفحات فراوان؛ بستان‏السياحه، 318، 324 ؛ تاريخ ادبيات ايران، 318 ـ 336 ؛ تاريخ الفي، 179 ، 183 ، 312، 316 ، 320 ، 401، 501، 524 ، 532، 568 ، 773؛ تاريخ ايران ، 2/261 ؛ تاريخ ايران كيمبريج، 4/196 ، 211ـ 216 ، 209 ؛ 5/ در صفحات فراوان؛ تاريخ جهان‏آرا، در صفحات فراوان؛ تاريخ جهانگشاي جويني ، 1/116 ، 205، 212؛ 3/421 ؛ تاريخ سلسلة سلجوقي ، 161 ، 162 ، 163 ؛ تاريخ شروان و دربند، در صفحات فراوان؛ تاريخ عمومي منطقة شروان، در صفحات فراوان؛ تاريخ مغول، 102 ، 117 ، 120، 126، 197، 200، 345، 453، 454، 457، 458؛ تاريخنامة طبري، 1/939 ـ 941؛ تشكيل دولت ملي در ايران، حكومت آق‏قويلونلو و ظهور دولت صفوي، 51، 53، 98، 99، 102، 103، 105، 108، 110، 163؛ جامع‏التواريخ، 254، 534، 805، 808، 979، 1044، 1055، 1060، 1062، 1130، 1301، 1572؛ جغرافياي تاريخي سرزمين‏هاي خلافت شرقي، 193، 470 ؛ جواهر الاخبار، در صفحات فراوان؛ حدودالعالم، 163 ؛ حكومت‏هاي محلي قفقاز درعصر قاجار، در صفحات فراوان؛ خلاصة‏التواريخ، 1 و 2/ در صفحات فراوان؛ دارالضرب‏هاي ايران در دورة‌ اسلامي، در صفحات فراوان؛ روضة‏الصفا، در صفحات فراوان؛ رياض‏السياحة، 116 ـ 119 ؛ زبدة‏التواريخ ، 44 ـ 48 ، 51 ، 69 ، 74 ، 87، 88، 94، 100، 161، 164، 165، 188، 189، 194 ؛ سرايندگان شعر پارسي در قفقاز، در صفحات فراوان؛ صورة‏الارض، 82، 89، 97، 130، 138؛ ظفرنامه ، شامي ، 16 ـ 101 ، 165 ، 279، 292؛ عالم آراي شاه طهماسب، در صفحات فراوان؛ عالم آراي عباسي، 1، و 2/ در صفحات فراوان؛ فتوح‏البلدان، 280، 292، 298، 301؛ قراقويونلوها، 30، 43، 44، 83، 84، 95، 96، 100، 105، 106 ، 112، 127، 143، 148، 149، 155 ؛ الكامل، ترجمة فارسي، 3/134 ـ 138 ؛ كتاب دياربكريه، 34، 107 ـ 109 ، 138 ، 374 ـ 375 ، 482 ـ 484 ؛ گزيدة ‌مقالات تحقيقي ، بارتولد، 65، 66، 67، 71، 72، 73، 74، 88، 288، 340، 347، 348، 349، 350، 351، 352؛ گلستان ارم، در صفحات فراوان؛ لغت‏نامه، 3/342 ـ 343 ؛ مرآة‏البلدان، 1 و 2/ در صفحات فراوان ؛ مسالك و ممالك، 157 ، 158 ، 160 ؛ مطلع سعدين و مجمع بحرين، 98 ، 101، 122، 204، 223ـ 225 ، 250 ، 388 ؛ نخبة‏الدهرفي عجائب البر و البحر، 47؛ نزهة‏القلوب ، 36 ، 46 ، 98، 123، 141، 231؛ نظام ايالات در دورة ‌صفويه، در صفحات فراوان ؛ نقش تركان آناطولي در تشكيل و توسعة‌ دولت صفوي، در صفحات فراوان؛ سعيد نفيسي ، «شروان و شيروان» ، ارمغان ، سال بيست و سوم، شمارة 1، فروردين 1327 ش ، صص 23 ـ 32 ؛ عنايت الله رضا، «آلبانياي قفقاز از ديدگاه مؤلفان عهد باستان و اوايل سده‏هاي ميانه »، پيمان، شمارة‌7و 8، بهمن 1377 ش ، صص 53 ـ 68 ؛

Encyclopaedia of Islam, 5/487 – 488 ; Websters new

Geografical dictionary, 1105.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدامین بادکوبه ای  | 

تاریخ شروان - بخش سوم

 

شاهرخ شروان شاه چون از اين امر آگاه شد، وكيلش، حسين بيگ، را به نبرد با سرخ‏كلاهان فرستاد و دو سپاه در درة بيغرد به هم رسيدند. در اين نبرد حسين‏بيگ شكست خورد و به دژ بازگشت و به فراهم آوردن اسباب دژداري پرداخت. سرخ‏كلاهان دژ را محاصره كردند و ساكنان دژ، از درون، و سرخ‏كلاهان، از بيرون، بر يكديگر تير مي‏انداختند و اين جنگ چهار ماه ادامه داشت تا سرانجام سپاهيان القاص ميرزا برج‏هاي آن دژ را به ضرب توپ فرو ريختند. در اين ميان درويش محمدخان، حكمران شكي، به منظور ياري رساندن به شاهرخ شروان شاه لشكري فراهم آورد و به نزديكي‏هاي دژ آمد، اما لشكريان اونيز شكست خوردند و دژنشينان كه از ياري درويش محمدخان نااميد شده بودند، زبان به پوزش گشودند وگفتند كه چون شاه صفوي خود به اين جا آيد دژ را تسليم كنيم. شاه تهماسب پس از دريافت پيام شروانيان به شروان رفت و در نزديكي‏هاي دژ فرود آمد. كسي از دژنشينان نزد شاه صفوي آمد و سخنان آنان را بازگو كرد و نوازش يافته، به دژ بازگشت و آن چه را ديده و شنيده بود با شروانيان درميان نهاد. روز ديگر شاهرخ و حسين‏بيگ و محمدبيگ و ديگر اشراف و اعيان با تحفه‏ها و تبريك‏هاي فراوان به حضور شاه صفوي رسيدند و بيان بندگي كردند و كليدهاي دژ و خزينه‏هاي دژ را به شاه تهماسب سپردند. شاهرخ، حسين ‏بيگ و محمدبيگ به اسارت درآمدند. به فرمان شاه تهماسب آن دژ را ويران كردند. در پي آن نعمة‏الله‏بيگ، نگهبان دژ گلستان، آن دژ را تسليم كرد. پس از آن به فرمان شاه صفوي، وزير شاهرخ و بسياري از بزرگان شروان كشته شدند و شاهرخ را اسير كرده به تبريز بردند. در دژ بيغرد خزاين و دفاين شروان شاهان نگه‏داري مي‏شد و در آن جا سيم و زر و جواهر و سنگ‏هاي قيمتي بسيار بود. شاه تهماسب تمامي اين اموال را مصادره كرد. منابع از كتابخانة‌ نفيسي در اين دژ ياد كرده‏اند و گفته‏اند كه در اين كتابخانه كتاب‏هايي بوده كه چندين سال از سرزمين‏هاي گوناگون در آن جا گردآورده بودند. سرخ كلاهان كتاب‏ها را از دژ بيرون آوردند و «در دولتخانة مباركه به سان پشته پشته خرمن‏ها زده بود؛ اكثر آن‏ها به خط استادان، تمامي مزين به تذهيب و تصوير استادان بي‏نظير...» زمين‏ها و املاك اشراف به قتل رسيدة شروان نيز به بزرگان سرخ كلاه واگذار شد. گويند كه صفويان دختران زيباروي اشراف را از دژ بيرون آوردند و شاه صفوي و برادرانش و نيز اميران صفوي آن‏ها را به عقد خويش درآوردند. شاهرخ كه به اميد بخشوده شدن تسليم شده بود چند ماه بعد  در تبريز سر به نيست شد. دولت شروان شاهان كه از اواخر سدة دوم هجري با از سر گذراندن فراز و فرودها و دوره‏هاي فترت بر شروان حكومت كرده بودند، در روز بيست و هفتم ربيع‏الآخر 945 ق با تسليم شاهرخ، آخرين شروان شاه، فرو پاشيد و پس از القاص ميرزا به فرمان شاه تهماسب به حكمراني شروان رسيد و به اين ترتيب شروان به قلمرو صفويان پيوست. شروان شاهان اگرچه خاستگاهي عربي داشتند، اما به فرهنگ ايراني وشعرو  ادبيات فارسي علاقة بسيار مي‏ورزيدند. اين كه محمد بن يزيد (ـ 305 ق) خود را به ساسانيان منسوب مي‏كند و يزيد بن احمد (381 ـ 418 ق) بر فرزندان خود نام‏هاي ايراني، همچون منوچهر، قباد و سالار مي‏گذاشته از نشانه‏هاي آشكار ايرانيگري در ميان شروان شاهان است. اين علاقه به فرهنگ و ادب ايراني، به ويژه در ميان شاخة نخست از شروان شاهان دودمان خاقان، به چشم مي‏خورد؛ چنان كه تمامي آن‏ها نام‏هاي ايراني، همچون منوچهر، فريبرز، افريدون، فرخزاد، گرشاسب، كي‏قباد، كاوس و هوشنگ دارند و جالب آن كه تمامي اين نام‏ها برگرفته از شاهنامه است و چنان كه مي‏دانيم، اين اثر تبلور روح ايراني است. در دورة فرمانروايي همين شاخه از شروان شاهان كانون شعر و ادب فارسي بود و شاعران نام‏داري همچون نظامي گنجوي (535 ـ 614 ق)، ابوالعلاي گنجوي (ـ 554 ق)، مجيربيلقاني (ـ 586 ق) و خاقاني شرواني (520 ـ 585 ق) به دربار شروان شاهان آمد و شد داشته‏اند . پژوهشگران اين دسته از شاعران را كه به دربار شروان شاهان وابستگي داشته‏اند، شاعران مكتب شروان ناميده‏اند و در واقع اينان از پيروان مكتب آذربايجان بوده‏اند. منابع، پيشرو مكتب آذربايجان را قطران تبريزي دانسته‏اند. ريپكا دربارة مكتب شروان چنين مي‏نويسد: « پيشرو اين دسته از شاعران درباري نظام‏الدين ابوالعلاي گنجوي ... اولين چهرة شايان توجه مكتب شيروان، منتقد و معلم نسل‏هاي بعدي است.» سروده‏هاي اين شاعران ويژگي‏هاي اين مكتب پيچيدگي صناعات آن است. شاعران مكتب شروان از به كار بردن تعابير و اصطلاحات كهنه دست كشيدند، اما در اشعار خود فراوان از واژگان و مفردات عربي بهره مي‏بردند. مگر نظامي، دوتن ازاين شاعران، يعني خاقاني و نظامي، در تكامل سبك و قالب شعري كه مي‏سرودند تأثيرات ديرپايي برجا گذاشتند. خاقاني از بزرگ‏ترين قصيده‏سرايان و نظامي از برجسته‏ترين سرايندگان حماسه‏هاي روايي است. در پي فروپاشي دولت شروان شاهان، پس از چندي كه القاص ميرزا حكمراني شروان را بر عهده داشت، پرچم استقلال برافراشت، اما چون خبر حركت شاه تهماسب را به سوي شروان شنيد، مادر خود، خان‏بيگي خانم را به همراه پسرش، احمد ميرزا براي پوزش‏خواهي به درگاه شاه فرستاد و شاه نيز پوزش وي را پذيرفت و گروهي از بزرگان دربار را همراه خان‏بيگي خانم روانة‌ شروان كرد. فرستادگان با القاص ميرزا ديدار كردند و قرار گذاشتند كه القاص ميرزا دست از سركشي و استقلال‏خواهي بردارد و هر سال هزار تومان تبريزي به خزانه بپردازد و در هنگام لزوم نيز هزار سوار به اردوي شاهي گسيل دارد. اما پس از چندي در 953 ق كه شاه تهماسب به گرجستان لشكر كشيد، القاص ميرزا بار ديگر پرچم استقلال برافراشت، سكه به نام خود زد و مقرر كرد خطبه به نامش خوانند. شاه تهماسب پس از پايان لشكركشي به گرجستان به گنجه رفت، در بولاق اردو زد و سپاهي پنج هزار نفري به فرماندهي تني چند از سردارانش به شماخي فرستاد. سپاهيان وي دژ گلستان را محاصره كردند و پس از آن شاه تهماسب با نيرويي سي هزار نفري به شروان رفت. سرانجام القاص ميرزا در كنار آب مأمور از سرخ‏كلاهان شكست خورد، اما او و چهل تو از ملازمانش از مهلكه جان به در بردند و القاص ميرزا پس از آن از راه درياي سياه به استانبول رفت و به دربار عثماني پناه برد. پس از گريز القاص ميرزا، بستگان او مدت‏ها در دژهاي دربند و گلستان ايستادگي كردند، اما سرانجام دژ گلستان تسخير شد و شاه تهماسب به فرمود تا دژ را ويران كردند. دژ دربند نيز كه برج و بارويش به ضرب توپ ويران شده بود، پس از دو سه ماه مقاومت تسليم شد. كوتوال دژ سلوط نيز دژ را تسليم كرد و به درگاه شاه آمد. سرانجام شروان بار ديگر به تصرف شاه تهماسب درآمد و وي تمامي سرزمين شروان را به فرزند خود، اسماعيل ميرزا سپرد. سليمان قانوني از پناهندگي القاص ميرزا براي به تصرف درآوردن قلمرو صفويه بهره برد ودر 955 ق براي سومين بار به ايران تاخت و القاص ميرزا را با سپاهي راهي ايران كرد. القاص ميرزا سرانجام به دام شاه تهماسب افتاد و در دژ قهقهه كشته شد. سليمان قانوني نيز از اين لشكركشي كه تا پايان 956 ق به درازا كشيد، بهره‏اي نبرد و به عثماني بازگشت. در جريان اين لشكركشي شروان بار ديگر براي مدتي كوتاه به دست يكي از بازماندگان دودمان شروان شاهي با نام برهان افتاد. پس از بازگشت سليمان قانوني، شاه تهماسب، عبدالله خان استاجلو (956 ـ 972 ق) را كه عمه‏زادة وي بود، به حكمراني شروان گماشت. در احسن‏التواريخ آمده است كه هنگامي كه عبدالله خان استاجلو به حكمراني شروان رسيد برهان درگذشته بود و شروانيان پيكر او را پنهان كرده بودند، اما عبدالله خان پيكر او را از گور درآورد و سر او از تنش جا كرد.« مردمان شروان از ترس جان به موضع درو [دراو] كه جزيره‏اي است در كنار قلزم پناه بردند و عصابة عصيان بر پيشاني ادبار بستند. عبدالله خان هر چند رسولان فرستاد و نصيحت نمود، مخالفان به صلح راضي نشدند. عبدالله خان به دفع ايشان روان گرديد...» سرخ‏كلاهان بيش‏تر از ايشان را كشتند و اموالشان را چپاول كردند و عبدالله خان پس از آن به شماخي رفت. در تاريخ جهان‏آرا از اين رخداد با تفصيل بيش‏تري ياد رفته و آمده است كه عبدالله خان چون به حكمراني شروان رسيد بر آن شد تا برهان را از ميان بردارد. عبدالله خان و سپاهيانش در پايين علي چوبان فرود آمدند و برهان با لشكر شروان به درة بيغرد درآمد و «چون آن جا به غايت سخت بود و جمعيت بيشتري داشت بر سر او رفتن خالي از تعذري نبود.» عبدالله خان پانزده روز درعلي چوبان منتظر ماند كه ناگهان برهان به مرگ طبيعي درگذشت. شروانيان كسي را با نام محراب، از خويشان برهان، به حكمراني خويش برگزيدند. عبدالله خان بر محراب و يارانش تاخت و اگر چه محراب جان به در برد، اما بسياري از لشكريان او كشته شدند. عبدالله خان پس از آن در 957 ق به جزيرة دراو كه قربان‏علي، از اقوام برهان، و گروهي از شروانيان بدان جا رفته بودند، شتافت و آنان را فروماليد و قربان علي و بسياري از ياران او را كشت. به هر روي، عبدالله خان استاجلو توانست بيش از چهار سال اوضاع  شروان را به دست گيرد. تا آن كه در 961 ق يكي ديگر از بازماندگان شروان شاهان با نام قاسم‏بيگ براي به دست آوردن فرمانروايي شروان به پا خاست. جريان از اين قرار بود كه سليمان قانوني در چهارمين لشكركشي خود به ايران در اواخر 961 ق به نخجوان رسيد و قاسم‏بيگ را كه به درگاه او پناه برده بود با سپاهي راهي شروان كرد. به فرمان سليمان قانوني لشكريان غميق/ قمق/ خيداق/ قيتق نيز در داغستان به وي پيوستند و چون به شروان رسيدند، بسياري از مردمان شروان كه از عبدالله خان روگردان شده بودند، به ياري وي شتافتند. عبدالله خان با سپاهيان قاسم بيگ به نبرد پرداخت، اما كاري از پيش نبرد و به شماخي بازگشت. سپس قاسم‎بيگ به نبرد پرداخت، اما كاري از پيش نبرد و به شماخي بازگشت. سپس قاسم‏بيگ به دژ بيغرد رفت و چهال روز در آن جا ماند و آمادة‌ پيكار شد و پس از آن چون عبدالله خان در نزديكي‏هاي دژ گلستان مستقر بود، به سوي گلستان تاخت. سرانجام در نبردي كه ميان اين دو در گرفت، با اين كه شمار سرخ‏كلاهان اندك بود حيله‏اي انديشيدند و بر سپاهيان قاسم‏بيگ پيروز شدند. به گفتة‌ برخي منابع، در اين نبرد هزار تن از لشكريان قاسم‏بيگ كشته شد، اما قاسم‏بيگ جان به در برد و «از سر سپاهيان شروان در ميدان شماخي مناري ساختند.» پس از اين پيروزي، عبدالله خان استاجلو توانست پايه‏هاي حكومتش را بيش از پيش در شروان استوار سازد. در منابع از اقتدار عبدالله خان در اين زمان ياد رفته و آمده است كه او چنان در دل شروانيان و مردمان داغستان و طبرسران هراس انداخته بود كه جرأت مخالفت با او را در خود نمي‏ديدند و در ساية‌ همين اقتدار بود كه شروان امن و آباد شد. باكي‏خانوف از پيشرفت تجارت و بهبود زندگي مردم شروان در اين دوره سخن گفته و درآورده است كه تجارت خانة‌ انگليسي كه فاقطوريا ناميده مي‏شد «در تحت حمايت او [عبدالله خان استاجلو] در شماخي بوده.» در ديگر منابع نيز از مناسبات دوستانة آنتوني جنكينسون، باني اين تجارت‏خانه، و عبدالله خان استاجلو ياد رفته است. آنتوني جنكينسون، بازرگان و رئيس شركت مسكوي انگليس بود كه براي رسيدن به چند هدف بازرگاني، از آن شمار خارج كردن بازرگاني ابريشم ايران، كه بيش‏تر در مازندران، گيلان و شروان توليد مي‏شد، از دست پرتغالي‏ها به ايران سفر كرد و در 969 ق وارد شماخي شد.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدامین بادکوبه ای  | 

تاریخ شروان - بخش دوم

 

تا زماني كه سلطان اويس زنده بود، ولايت شروان خراجگزار و فرمانگزار وي بود. آخرين شروان شاه شاخة‌ نخست دودمان خاقان، هوشنگ بن كاوس ( حدود 774 ـ حدود 784 ق) بود كه گويا به دست نزديكان خود كشته شد و پس از وي اين شاخه از شروان شاهان برافتاد. در پي آن شاخة دوم از شروان شاهان دودمان خاقان در شروان به فرمانروايي رسيدند كه نخستين آن‏ها شيخ ابراهيم بن محمد، از عموزادگان هوشنگ، بود. در گلستان ارم دربارة چگونگي به فرمانروايي رسيدن وي چنين آمده است: «[هوشنگ شروان شاه] ظلم بسيار مي‏نمود. شروانيان اتفاق كرده، او را بكشتند و آمده، شيخ ابراهيم دربندي بن سلطان محمد بن كي قباد شروان شاه را كه فقيرالحال در شهر شكي، از قصبات شروان به زراعتگري معاش مي‏كرد، ميان مزرعه در زير درختي خوابيده يافته، جامه و عمامة پادشاهانه پوشانيدند و آورده بر تخت سلطنت نشاندند.» ابراهيم شروان شاه در 788 ق به حضور امير تيمور گوركان (736 ـ 807 ق) رسيد و به اطاعت وي گردن نهاد. هنگامي كه تيمور بر آن شد تا به دشت قپچاق يورش برد، ابراهيم شروان شاه كه پيكار با او را در توان خود نمي‏ديد و گريز از او و واگذاري ولايت شروان به وي را نيز به صلاح مردمان شروان نمي‏دانست، تنها راه چاره را در آن ديد كه خود به حضور سلطان رسد و بر فرمان او گردن نهد. پس با پيشكش‏هاي بسيار به خدمت او رسيد و تيمور نيز فرمانروايي ولايت شروان را به او سپرد و وي را در فرمانروايي ابقا كرد. ابراهيم شروان شاه از آن پس در شمار معتمدان ومتحدان نزديك تيمور درآمد و در بسياري از لشكر‏كشي‏هاي او به سرزمين‏هاي مجاور شركت كرد. تيمور در 806 ق سرزمين‏هاي عراق عرب و آذربايجان را همراه با توابع اين سرزمين‏ها به فرزندش ميران شاه ( ـ 810 ق ) و دو پسر وي، يعني ابوبكر و عمر، واگذاشت و فرمانروايي آذربايجان، اران ، مغان، گرجستان ، شروان و عراق عجم را به عمر سپرد. سپردن اين سرزمين‏ها به عمر سبب ناخرسندي ميران شاه و ابوبكر شد. پس از درگذشت تيمور، اختلاف ميان ميران شاه و ابوبكر با عمر آشكار شد و در همين زمان ابراهيم شروان شاه نيز به رويارويي با عمر برخاست. زماني كه عمر براي تنبيه امير بسطام به قراباغ گريخت و به ابراهيم شروان شاه پيوست. چون عمر اين خبر را شنيد به قراباغ رفت و از ابراهيم شروان شاه خواست تا امير بسطام جاگير را دستگير كرده نزد او فرستد. ابراهيم بهانه‏اي آورد و اين كار را به آينده واگذاشت. عمر از كار او خشمگين و راهي نبرد با وي شد. سپاهيان ابراهيم شروان شاه به كنار رودخانة كر رفتند و سپاهيان عمر نيز در نزديكي كر فرود آمدند و لشكريان آن دو يكي دو هفته در برابر يكديگر نشستند، اما سرانجام عمر از نبرد با ابراهيم شروان شاه منصرف شد. اين رويداد آغاز درگيري ابراهيم شروان شاه با تيموريان بود. در پي آن دست‏اندازي قراقويونلوها بر شروان آغاز شد. ميران شاه گوركاني و ابوبكر نخست در 809 ق، چند روز پس از ورودشان به تبريز، از قرايوسف قراقويونلو و بار ديگر در 810 ق از تركمانان قراقويونلو شكست خوردند. در نبرد اخير ميران شاه كشته شد و قراقويونلوها بر آذربايجان چيره شدند. قرايوسف در پي استقرار در آذربايجان به گسترش قلمرو خود در شرق، غرب و شمال آذربايجان پرداخت و در 812 ق به ولايت شروان تاخت. يك ماه بعد قرايوسف دوباره بر آن شدكه به شروان يورش برد. اما ملك عزالدين شير، حكمران وان، پادرمياني كرد و ميان قرايوسف و ابراهيم شروان شاه را آشتي داد. ابراهيم شروان شاه به منظور رويارويي با قرايوسف با حكمرانان شكي، كاختي و گرجستان متحد شد. قرايوسف پس از آگاهي از اين اتحاد نخست پيام‏هايي آشتي‏جويانه به شيخ ابراهيم فرستاد و چون پاسخ‏هاي تند از او دريافت كرد، در 815 ق به نيروهاي متفق يورش برد و بسياري از آنان، از آن شمار ابراهيم شروان شاه و برادرش بهلول، را به اسارت درآورد و آنان را به تبريز فرستاد و زنداني كرد و به شروان تاخت و شروان و به ويژه شماخي را چپاول كرد. ابراهيم شروان شاه پس از چندي با پادرمياني بزرگان شهر آزاد شد. در دورة فرمانروايي خليل‏الله يكم شروان شاه ( حدود 820 ـ 876 ق)، فرزند و جانشين ابراهيم شروان شاه، نيز دست‏اندازي‏هاي قرايوسف قراقويونلو به شروان همچنان ادامه داشت. در 821 ق قرايوسف سپاهي شش هزار نفري به فرماندهي پسرش، پيربوداق به شروان فرستاد و پيربوداق سپاهيان شروان را شكست داد. در همين زمان شاهرخ تيموري ( 807 ـ 850 ق) كه بر شرق ايران و فرارود فرمانروايي مي‏كرد و همچنان در پي كشورگشايي بود ، از هرات راهي آذربايجان شد. قرايوسف آمادة نبرد با شاهرخ شد، اما در 823 ق ناگهان درگذشت و سپاهيانش پراگنده شدند و بدين ترتيب شاهرخ توانست به سادگي خود را به قراباغ برساند. خليل‏الله يكم شروان شاه راه فرار را در پيش گرفت و اسكندر با ياري بزرگان شروان براي آباداني اين سرزمين كوشيد. شاهرخ با شنيدن اين خبر بار ديگر به آذربايجان لشكر كشيد و درنبردي كه در 832 ق ميان اسكندر قراقويونلو و شاهرخ دردشت سلماس رخ داد، شاهرخ اسكندر را به شكست و او را به آناتولي گريزاند و خود به قراباغ رفت. وي پيش از ترك قراباغ ابوسعيد فرزند كوچك قرايوسف را به حكمراني آذربايجان گمارد . پنج شش ماه پس از آن اسكندر بار ديگر به آذربايجان بازگشت و برادرش، ابوسعيد، را كشت و بر آذربايجان دست يافت. در اين ميان فرزند او، يارعلي، به سبب اختلافاتي كه با پدر داشت به خليل‏الله شروان شاه پناهند شد و خليل‏الله او را دست بسته نزد شاهرخ فرستاد. اين كار خليل‏الله خشم اسكندر را برانگيخت. وي در 837 ق به شران لشكر كشيد و آن شهر را چپاول كرد. تاخت و تاز او در شروان بيش از يك سال به درازا كشيد. در اين ميان خليل‏الله از شاهرخ ياري خواست. شاهرخ براي سومين بار نيروهايي به شروان گسيل داشت و اسكندر چون ازاين امر آگاه شد از شروان گريخت و به آناتولي رفت. شاهرخ براي سومين بار نيروهايي به شروان گسيل داشت و اسكندر چون از اين امر آگاه شد از شروان گريخت و به آناتولي رفت. شاهرخ در 839 ق فرمانروايي آذربايجان را به جهان شاه قارقويونلو (ـ 872 ق) واگذار كرد. به نظر مي‏رسد كه جهان شاه قراقويونلو تا هنگام مرگ با شروان و شروان شاه روابط دوستانه داشته است. البته  ابوبكر طهراني مي‏گويد كه وي پيش از يورش به دياربكر و كشته شدنش به دست اوزون حسن آق‏قويونلو بر آن بوده كه به شروان يورش برد، اما ناگهان تصميم خود را عوض كرد و به سوي دياربكر رفت. خليل‏الله شروان شاه در دورة  فرمانرواييخود در آباداني باكو بسيار كوشيد و اين شهر به پايتخت دوم شروان و محل نگه‏داري خزاين و دفاين شروان شاهان تبديل شد. كاخ باشكوه شروان شاهان نيز درهمان دوره در باكو ساخته شد. پس از خليل‏الله يكم شروان شاه فرزند او، فرخ‏يسار (867 ـ 906 ق) به فرمانروايي شروان رسيد. در دورة  فرمانروايي فرخ‏يسار به ياري يعقوب بيگ تركمان او را بشكست و بكشت. ناگفته نماند كه مرادبيگ تركمان (ـ 920 ق) پسر يعقوب‏بيگ يك چند در شروان و در دربار شروان شاهان به سر برد. حكومت آق‏قويونلوها به دست اسماعيل يكم صفوي به خونخواهي شيخ حيدر صفوي به شروان لشكر كشيد و فرخ‏يسار به دست لشكريان شاه اسماعيل در نزديكي شماخي كشته شد. اسماعيل يكم صفوي پس از گشودن شروان حسين‏بيگ للة شاملو را در شروان گماشت و حسين‏بيگ‏لـله نيز هنگامي كه آنجا را ترك مي‏كرد، شاه‏گلدي‏آقا، جلودار خود را كه سر از تن فرخ‏يسار شروان شاه جدا كرده بود، به جانشيني خود برگزيد. پس از بيرون رفتن سرخ‏كلاهان از شروان، بهرام‏بيگ (ـ 907 ق) فرزند فرخ‏يسار به فرمانروايي شروان رسيد و پس از درگذشت او، برادرش غازي‏بيگ (ـ908 ق) جاي او را گرفت، تا آن كه به دست پسرش محمود شروان شاه كشته شد. دورة فرمانروايي محمود نيز ديري نپاييد. محمود فرمانروايي ستمكار بود، چنان كه سرانجام مردمان شروان بر او شوريدند و گروهي از بزرگان شهر در پي ابراهيم، مشهور به شيخ شاه، عموي محمود شروان شاه، كه در جريان لشكر‏كشي سرخ‏كلاهان به شروان به گيلان گريخته بود، رفتند تا او را بازگردانند و بر تخت شاهي نشانند. محمود شروان شاه با شنيدن خبر بازگشت عمويش به شروان، نزد شاه اسماعيل گريخت. شاه اسماعيل نيز فوجي از سپاهيان خود را به او سپرد و محمود به ياري آنان شيخ شاه را از شماخي به دژ گلستان هزميت داد و سه ماه او را در محاصره گرفت. تا آن كه سرانجام يكي از غلامان محمود با نام قره‏بيگ، سر او را در بستر بريد و در تاريكي شب نزد شيخ شاه فرستاد و شيخ شاه نيز با سپاهيانش بر فوج سرخ‏كلاهان شبيخون زد و آن‏ها را تار و مار كرد. ابراهيم شروان شاه، معروف به شيخ شاه (908 ـ 930 ق)، سرانجام به فرمانروايي شروان رسيد. وي نخست از در فرمانبرداري از شاه اسماعيل درآمد. اما هنگامي كه شاه اسماعيل را گرفتار كشورگشايي درشرق و جنوب ديد از پرداخت باج و خراج به كومت صفوي سرباز زد. شاه اسماعيل كه پس از گشودن بغداد و خوزستان در 915 ق به آذربايجان بازگشته بود، شنيدكه شروان شاه پرچم استقلال برافراشته است و در پرداخت خراج كوتاهي مي‏ورزد. از اين روي، بر آن شد تا بار ديگر شروان را تسخير كند و شيخ شاه اين خبر را شنيد به دژ بيغرد

پناه برد و شاه اسماعيل چون اين امر آگاه شد، شماري از سپاهيانش را به سوي شماخي فرستاد تا آن ولايت را تسخير كنند و خود به باكو رفت. نگهبان حصار شهر به پيشواز شاه اسماعيل رفت و كليدهاي شهر و دژ را به او سپرد. در پي آن شاه اسماعيل به شابران رفت و آن جا را تسخير كرد و حكمرانان ديگر شهرهاي شروان نيز به حضور شاه اسماعيل رسيدند، اما نگهبان دژ دربند از اين كار سرباز زدند تا اين كه سرانجام اسماعيل صفوي دژ دربند را نيز گشود. وي پس از آن حكمراني دربند را به منصوربيگ و حكمراني ديگر شهرهاي شروان را به لـله‏بيگ سپرد. از آن پس شيخ شاه به فرمانبرداري از شاه اسماعيل تن داد و سياست مدارا با شاه اسماعيل را در پيش گرفت. برقراري مناسبات خانوادگي ميان شاه اسماعيل و شيخ شاه شد؛ چنان كه اسماعيل دختر خود، پري‏خان خانم را به خليل پسر شيخ شاه داد و خود نيز دختر شيخ شاه را به زني گرفت. در پي درگذشت شيخ شاه، فرزندش ، خيل‏الـله دوم شروان شاه (ـ 942 ق) به فرمانروايي رسيد. دورة‌ فرمانروايي او همزمان بود با فرمانروايي تهماسب يكم صفوي (930 ـ 984 ق). خليل‏الـله دوم شروان شاه با شاه تهماسب روابط دوستانه داشت و دورة‌ حكمراني او بي‏هيچ درگيري با صفويه سپري شد. ناگفته نماند كه شروان شاهان در زمان حكمراني شيخ شاه در جريان خواست عثمانيان براي تسخير قلمرو صفويه قرار گرفتند؛ چنان كه سليم يكم عثماين (918 ـ 926 ق) در 923 ق فتح‏نامه‏اي براي شيخ شاه نوشت و در آن از تصميم خود يعني «رفع و دفع زنادقة قزلباش» سخت گفت و از همان زمن دست‏اندازي‏هاي عثمانيان به قلمرو صفويه آغاز شد. سبب برقراري رابطه ميان شروان شاهان و سلاطين عثماني، پيروي آن‏ها از مذاهب سنت بوده است و به نظر مي‏رسد كه سليم يكم عثماني اين امر را دليلي براي اتحاد با شروان شاهان در برابر حكومت شيعي صفويه مي‏دانسته است. اين دست‏اندازي‏ها به قلمرو صفويه  در زمان خليل‏الله دوم شروان شاه نيز ادامه داشت. پس از قانوني (926 ـ 974 ق) روابطي دوستانه داشته است. پس از خليل‏الـله دوم ، برادرزادة خرسال او، شاهرخ شروان شاه (ـ 946 ق) فرزند فرخ فرزند شيخ شاه در شروان به فرمانروايي رسيد. به نظر مي‏رسد كه در آن زمان زمام امور ولايت شروان به دست بازرگاني افتاد كه شاهرخ را از داغستان آورده و بر تخت شاهي نشانده بودند و همين امر سبب فروپاشي نظام مملكت شد. حسن بيگ روملو در اين باره مي‏نويسد: «در اين سال خبر به پادشاه دين پناه رسيد كه اعيان شيروان از بي‏ضبطي شاهرخ بن سلطان فرخ ملول و متنفرند. امرا بي‏استصواب وي پردة‌ ناموس مي‏درند و سپاه بي‏سرش هر چه مي‏خواهند مي‏برند... به واسطة‌ افعال ايشان نظام كارها گسسته شد و مصالح خلايق به اختلال انجاميده...» در همين زمان قلندري در شروان ادعا كرد كه سلطان محمد فرزند شيخ شاه است و لشكري فراهم آورده ساليان را تسخير كرد و سپس راهي شماخي شد. تفرقه ميان اميران و سپاهيان سبب شد تا درباريان شماخي از ايستادگي در برابر سپاهيان قلندر بپرهيزند و به دژ بوغورد پناه برند و بدين ترتيب شورشيان توانستند به سادگي شماخي را تصرف كنند. از آن جا كه همراهان قلندر «... مردم بي‏سر و پاي پراگندة‌ هر جايي بودند و مرد عاقل كارداني ميان آن گروه نبود» شماخي را گذاشته، به ساليان بازگشتند. شاهرخ ميرزا و همراهانش چون از اين امر آگاه شدند، از دژ بيرون آمدند و قلندر و سپاهيانش را تعقيب كرده آنان را در نزديكي‏هاي ساليان يافتند. ميان دو گروه نبردي درگرفت و در اين نبرد شاهرخ كشته شد. در جريان اين رويدادها پري‏خان خانم، خواهر تهماسب يكم صفوي و بيوة‌ خليل‏الـله شروان شاه با قلندر مناسباتي برقرار كرد و به او نزديك شد تا جايي كه خواستند وي را به عقد قلندر درآورند، اما تهماسب او را از اين كار بازداشت. پس از كشته شدن قلندر حكمراني شروان به پري‏خان خانم رسيد. به گفتة ‌برخي پژوهشگران تهماسب يكم صفوي انديشة‌ سرنگوني حكومت شروان شاهان و ضميمه كردن ولايت شروان به قلمرو صفوي را در سر داشته و گويا بر آن بوده تا از اين شورش براي پيشبرد اهدافش  بهره جويد و به خواست هم او بود كه پري‏خان خاتون به قلندر نزديك شد. به هر روي، شاه تهماسب با ديدن اوضاع آشفتة‌ شروان، زمان را براي اجراي نياتش مناسب دانست و در 945 ق برادرش القاص ميرزا از رود كر گذشتند و دژ سرخاب را گرفتند و ساكنان آن را اسير و اموالشان را تاراج كردند و سي صد تن از ساكنان اين دژ را به اسارت بردند. آن‏گاه القاص ميرزا راهي گشودن دژ گلستان، استوارترين دژ ولايت شروان، شد و چون دژنشينان ايستادگي كردند، گروهي را در پاي دژ گذاشت و به دژ بيغرد لشكر كشيد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدامین بادکوبه ای  | 

تاریخ شروان - بخش اول

 

تاریخ ولایت  شروان ، زادگاه خاقانی ، شاعر بزرگ ایران

·       عبدا...كوتي

شيروان، ولايتي در شرق قفقاز كه بركرانة غربي درياي مازندران و شرق رود كورا/ كر نهاده است. ناحية شروان در آلبانيا، كه بعدها اران نام گرفت، واقع بود و زماني نيز در مرزهاي جغرافيايي آذربايجان جاي گرفت. اين ولايت تمامي سرزمين‏هايي را كه ميان دامنه‏هاي جنوب شرقي كوه‏هاي قفقاز و رود كر قرار داشت، دربرمي‏گرفت. در شمال اين سرزمين باب الابواب/ كه دربند، در غرب آن شكي و درجنوب شرقي آن باكو قرار داشت. خاك شروان را شش رود كه همة‌ آنها از دامنه‏هاي جنوبي كوه‏هاي قفقاز سرچشمه مي‏گيرند آبياري مي‏كنند. اين شش رود عبارتند از پيرسقت كه شرقي‏ترين آن‏ها است ، آخ‏سو، گردمان كه در پايين لاهيج جريان دارد، گوك‏چاي، توزيان كه از پايين كَلبَك / قبله مي‏گذرد و والجيگن‏چاي. از شهرهاي مهم اين ايالت مي‏توان به شابران/ شاوران اشاره كرد. شابران در گذشته مركز ايالت شروان بود. اما گويا در روزگار فرمانروايي محمدبن يزيد شيباني (327 ـ 345 ق) مركز شروان به شماخي منتقل شده است. بيش‏تر مردمان شابران آيين مسيح مي‏ورزيدند. به نوشتة‌ اصطخري فاصلة ميان شابران و شماخي سه فرسنگ بوده است. مؤلف حدود‏العالم از بسياري نعمت در اين شهر سخن گفته و از سنگ محك آن به نيكي ياد كرده و آورده است كه از شابران سنگ محك به همة‌ جهان مي‏بردند. در برخي منابع، از آن شمار در نزهة‏القلوب، آمده كه شابران را انوشيروان ساساني ساخته است. حمدالله مستوفي دربارة اين شهر مي‏نويسد: «... هوايش گرم است و آبش ناگوارنده، حاصلش غله و ديگر حبوبات نيكو باشد.» در 1750 م كه شهر قبا در حدود بيست و پنج كيلومتري شمال غربي شابران بنياد گذاشته شد، از اهميت اين شهر كاست و رفته رفته رو به ويراني نهاد و در 1770 تنها ويرانه‏هاي آن به جا ماند. شماخيه كه بعدها با نام شماخي/ شماخا معروف شد، از ديگر شهرهاي مهم اين ايالت است. از شماخي براي نخستين بار در كتاب جغرافياي بطلميوس القلوزي (سدة‌ دوم ميلادي) با نام كامخيا ياد رفته است. در خاك‏برداري باستان‏شناسي كه در اين ناحيه انجام شده، اشيائي به دست آمده كه پيشينة آن‏ها به سده‏هاي چهارم تا پنجم پيش از ميلاد مسيح مي‏رسد. در برخي منابع نيز آمده است كه اين شهر را شماخ بن شجاع، حكمران شروان كه همروزگار هارون‏الرشيد عباسي (170‌ـ 193 ق) بود، بنياد گذاشت و به همين سبب شماخي نام گرفت. اين شهر پس از شابران مركز شروان شد و گويا چون مركز فرمانروايي شروان شاهان دودمان يزيدي / شيباني/ مزيدي بود، چندي به نام يزيديه آوازه داشته است. مقدسي دربارة شماخي مي‏نويسد كه در پاية كوه نهاده است و ساختمان‏هايي از سنگ و گچ، آب روان و باغستاني دلشگا دارد. به نوشتة حمدالله مستوفي هواي اين شهر كمابيش گرم است. هم او به نقل از مسالك و ممالك ابن خردادبه ( ـ 330 ق) آورده كه صخرة موسي و چشمة خضر در شماخي بوده است. برخي از جغرافيانويسان سدة چهارم هجري از شروان به نام شهر ياد كرده‏اند، نه ولايت؛ چنان كه مؤلف صورة‏الارض از شروان در كنار شهرهايي چون بيلقان، شكي ، شماخيه و جز آن‏ها در ناحية اران ياد كرده و آن‏ها را كوچك و پربركت توصيف كرده است. مقدسي نيز دربارة شروان چنين مي‏نويسد: « در دشتي بزرگ، ساختمان‏ها از سنگ، جامع در بازار است و نهري آن را مي‏شكافد.» برخي پژوهشگران از گفته‏هاي اين جغرافيانويسان چنين برداشت كرده‏اند كه شهري با نام شروان در ايالت شروان بوده است. لايزان كه همان لاهيج امروزي است از اميرنشين‏هاي دست‏نشاندة‌ ساسانيان بوده و بعدها در دورة شروان شاهان و تا روي كار آمدن ابوطاهر يزيد بن محمد شروان شاه (305 ـ 337 ق) بخشي از شروان به شمار مي‏رفته و فرمانگزار شروان شاهان يزيدي بوده است. به نظر مي‏رسد كه لايزان در اين دوره از استقلال نسبي برخوردار بوده است؛ چنان كه مينورسكي در اين باره مي‏نويسد: «... لايزان جزيي از شروان متحد بود، اما اميراني كه اخصاصاً انتخاب مي‏شدند، آن جا را اداره مي‏كردند.» به گفتة قزويني در ولايت شروان دژي بسيار كشيده و در ميان آن عمارتي ساخته بودند و بر در آن عمارت نوشته بود كه درميان آن عمارت يازده اتاق است و چون اتاق‏ها را  مي‏شمردند، ده اتاق بوده و اتاق يازدهم را چنان ساخته بودند كه ديده نمي‏شد و زر و مال بسيار در آن عمارت بوده است. چون اين قلعه بنايي كهن است، سبب ساختن آن بر كسي روشن نيست. در نخبة‏الدهر از ديواري استوار با خشت‏هاي سفالين كه به فرمان قباد يكم ساساني ( 488 ـ 496 م؛ 498 / 499ـ 531 م) از سرزمين شروان تا آلان كشيده شده، سخن رفته و آمده است كه مردمان خزر به ديگر شهرها، همچون فارس، همدان و موصل مي‏تاختند و آن‏ها را غارت و ويران مي‏كردند و قباد يكم ساساني براي آن كه جلوي اين تاخت و تازها را بگيرد، اين ديوار را ساخته است. براي نام شروان با توجه به چگونگي تلفظ آن معناهاي گوناگون ياد كرده‏اند. در برخي منابع از اين شهر با نام شَروان، به معناي جايگاه شر، يادرفته است وبرخي ديگر نام اين شهر را شيروان دانسته‏اند و آن را جايگاه شير معنا كرده‏اند. زن‏العابدين شرواني در اين باره آورده است كه چون انوشيروان عادل در ساختن آن ديار كوشش بسيار كرده، اين ولايت به نام آن پادشاه آوازه يافته و براي ساده‏تر شدن تلفظ آن انو را از ابتداي نام انوشيروان انداخته‏اند و آن را شيروان ناميده‏اند. در دايرة‏المعاف آذربايجان شوروي آمده كه شيروان احتمالاً نام يكي از طوايف ساكن در آلبانيا بوده است. تاريخ شروان و آلبانيا / اران تا حدودي با هم درآميخته است. منابع كهن از شروان نامي به ميان نياورده‏اند، اما از آلبانيا بسيار ياد كرده‏اند. اين امر نشانگر آن است كه سرزمين آلبانيا پيشينه‏اي كهن دارد. هكايتوس ميلتي (سده‏هاي پنجم و ششم پيش از ميلاد)، هرودوت ( حـ 484 ـ 425 ق م)، كتسياس (ـ پس از 398 ق م) و كزنفون (حـ 428/427 ـ حـ 354 ق م) سرزمين آلبانيا را بخشي از سرزمين‏هاي دولت هخامنشي دانسته‏اند. بعدها نيز دست نشاندگان دولت اشكاني ( حـ 250 ق م ـ حـ 226 ب م) در آلبانيا حكومت مي‏كردند. ابن خردادبه در ميان لقب‏هايي كه اردشير ساساني (226 ـ 241 م) به حكمرانان محلي داده است از شيريان شاه / شيران شاه كه گويا همان شروان شاه، لقب فرمانروايان شروان ، بوده ياد كرده است. چنين برمي‏آيد كه پيش از يورش تازيان به بخش‏هاي شرقي قفقاز كه آلبانيا ناميده مي‏شد، اين ناحيه در قلمرو ايران بوده است. منابع پس از اسلام به روشني از سرزمين شروان در ناحية اران نام برده‏اند. در دورة اسلامي، مسلم بن ربيعة باهلي به فرمان عثماين (23 ـ 35 ق) به شهرهاي بيلقان، بردعه و شروان تاخت. فرمانرواي شروان كسي را نزد او فرستاد و صلح خواست. مسلم باهلي پذيرفت و قرار نهادند كه فرمانرواي شروان مالي به او بپردازد. مسلم باهلي آن مال را بستد و سپس به شابران و مسقط تاخت و با فرمانروايان آن نواحي نيز صلح كرد. حكومت‏هاي همساية شروان همواره به دشت‏هاي شروان مي‏تاختند. آلان‏ها و هاشميان از شمال ، روس‏ها از درياي مازندران و قدرت‏هاي مسلمان، همچون ديلميان، 

مظفريان و كردهاي شدادي از جنوب بر دشت‏هاي شروان دست‏اندازي مي‏كردند. چهار دودمان از شروان شاهان بر سرزمين‏ شروان فرمان مي‏رانده‏اند. كهن‏ترين اين دودمان‏ها گويا شاخه‏اي از ساسانيان بوده است. شروان شاهاني كه پس از اسلام روي كار آمدند از دودمان عرب تبار شيباني بودند كه به نام شروان شاهان دودمان شيباني از نسل يزيد بن مزيد شيباني بودند. يزيد بن مزيد شيباني در 183 ق به فرمان هارون‏الرشيد حكمران آذربايجان، دربند و شروان شد و جانشينان وي تا اواخر سدة‌ پنجم هجري در شروان و گاه در اران و آذربايجان فرمان مي‏راندند. يكي از شروان شاهان دودمان يزيدي با نام هيثم بن خالد پس از درگذشت متوكل عباسي (ـ 247 ق) ، از آشفتگي دستگاه خلافت بهره برد و دعوي استقلال كرد و خود را شروان شاه ناميد. شروان كه نخست ولايتي كوچك بود ، در دورة‌ شروان شاهان دودمان مزيدي وسعت بيشتري يافت و شهرهايي همچون قبله، بردعه، شكي، شابران، خورسان، طبرسران، دربند و جز آن نيز در مرزهاي اين سرزمين جاي گرفتند. مرحلة‌ نخست فرمانروايي شروان شاهان تا اواخر سدة‌ پنجم هجري  كه همزمان با رسيدن سپاهيان سلجوقي به شروان است، ادامه داشت؛ تا آن كه دردورة‌ فرمانروايي ملك شاه سلجوقي (465 ـ 485 ق) لقب شروان شاه از اين دودمان گرفته شد. درمنابع آمده است كه ملك شاه سالانه چهل هزار دينار و به روايتي هفتاد هزار دينار از فرمانروايي شروان خراج مي‏گرفت، اما اين خراج منظم پرداخت نمي‏شد. در پي آن شاخة يكم از شروان شاهان دودمان خاقان از اواخر سدة‌ پنجم هجري يا اوايل سدة ششم هجري تا حـ 784 ق در شروان فرمانروايي مي‏كردند. اين فرمانروايان گاه به استقلال حكومت مي‏كردند و گاه فرمانگزار دولت‏هاي قدرتمند، مانند سلجوقيان، ايلخانيان يا حكمرانان گرجستان بودند.

تاخت و تازهاي سلجوقيان به شروان در اين دوره نيز همچنان ادامه داشت، چنان كه محمود سلجوقي (498 ـ 525 ق) به ولايت شروان تاخت و فرمانرواي آن، احتمالاً منوچهر سوم شروان شاه ( حـ 514 ـ حـ 559 ق) را بازداشت كرد و «چنان بر مردم آن ديار سخت گرفت كه پرداخت خراج سالانة شروان شاه به خزانة سلجوقي مقدور نگرديد .» در دورة فرمانروايي اين شاخه از شروان شاهان، مغولان نيز شروان را ميدان تاخت و از خود كردند. نخستين يورش مغولان به سرزمين اران در 618 ق بوده است. سپاهيان جلال الدين خوارزم شاه (ـ 628 ق) از 622 ق به مدت شش سال آذربايجان، اران و گرجستان را ميدان تاخت و تاز خود كردند. در سال نخست يورش جلال الدين خوارزم شاه، فريبرز سوم شروان شاه بر تخت فرمانروايي نشست (622 ق ـ) . بر سكه‏اي كه در سال نخست فرمانروايي فريبرز ضرب شده، تنها نام فريبرز ديده مي‏شود، اما برروي سكه‏هاي بعدي ، افزون بر نام وي، نام خليفه نيز آمده است. از اين روي مي‏توان گفت كه گرچه شروان در اين زمان فرمانگزار خوارزم شاهيان بوده، اما در حلقة وابستگان به خليفة عباسي نيز بوده است. مغولان بار ديگر در 629 ق به اران تاختند. ترديدي نيست كه شروان چندي فرمانگزار مغلولان بوده است. در دورة‌ ايلخانان ( حـ 654 ـ حـ 750 ق) از شروان شاهان تنها نامي باقي مانده بود و اين دودمان استقلال سياسي ـ نظامي خود را تا حدود بسياري از دست داده بود و «حتي كار گردآوري ماليات هم در اختيار كارگزاران مغول بود.» به نظر مي‏رسد كه شروان براي فرمانروايان ايلخاني اهميت فراوان داشته است. در اين دوره به لشكريان مغول زمين‏هاي اقطاعي داده امي‏شد و محل اين زمين‏هاي اقطاعي در اين سرزمين‏ها آن بوده كه نواحي ياد شده پايگاه اصلي اردوهاي ييلاقي و قشلاقي قبايل مغول و ترك بودند. اين قبايل در واقع ستون اصلي سپاه دولت ايلخاني به شمار مي‏رفتند. ايلخانيان در شروان، شابران و شماخي سكه‏خانه داشتند. در سال‏هاي 735 ـ 740 ق ماليات ديواني كه حكومت شروان به دولت ايلخاني پرداخت مي‏كرده، صدو سيزده هزار دينار بوده است. ناگفته نماند كه ابوسعيد بهادرخان (717 ـ 736 ق)، آخرين ايلخان مقتدر در نزديكي شروان درگذشت. منابع در اين باره آورده‏اند كه دو اواخر 735 اوزبك خان، فرمانرواي دشت قپچاق، بر آن شد تا از راه دربند به اران و آذربايجان يورش برد. ايلخان مغول خواجه غياث‏الدين وزير را به نبرد با سپاهيان اوزبك خان فرستاد و خود نيز با سپاهي به او پيوست. اما به سبب گرمي و بدي هوا در اران به بيماري گرفتار آمد و در حدود شروان جان سپرد. پس از درگذشت ابوسعيد بهادرخان قلمرو ايلخانان در آستانة‌ فروپاشي قرار گرفت.

از دودمان محلي كه در اين دورة‌ بي‏ثباتي آذربايجان قدرت داشتند و دامنة‌ نفوذشان گاهي به اران و شروان نيز مي‏رسيد ، چوبانيان و جلايريان بودند. ملك اشرف از اميران چوباني، در دورة‌ حكمراني خود اران، موغان و آذربايجان را تصرف كرد و سپس به قراباغ رفت. در اين  زمان كاوس شروان شاه ( حدود 774 ق) «... پيش ملك اشرف آمد.تعظيم تمام يافته، به كلاه و كمر مرصع سرافراز شد»، اما اندكي بعد از ملك اشرف بيمناك شده به شروان گريخت. ملك اشرف هدايا و پيام‏هايي براي كاوس شروان شاه فرستاد، اما او از رفتن به حضور اشرف خودداري كرد. ملك اشرف در 747 ق در قراباغ قشلاق كرد و سپس به شروان رفت. گويا كاوس شروان شاه سپاهيانش را به كنار كر برد و اشف نتوانست كاري از پيش برد و سرانجام به صلح از هم جدا شدند. ملك اشرف در زمستان 748 ق به قراباغ رفت و وزيرش، خواجه عبدالحي، را به همراه چند امير به شروان فرستاد و كاوس شروان شاه چون توان ايستادگي در برابر آنان را در خود نمي‏ديد، به دژي پناه برد  و خواجه عبدالحي و سپاهيان ملك اشرف در شروان و شماخي خرابي بسيار به بار آوردند. ملك اشرف بر مردم ستم بسيار روا مي‏داشت، چنان كه مردم از كارهاي او به جان آمده بودند. سرانجام جاني‏بيگ (742 ـ 758 ق) با سپاهي گران از دربند و شروان و رودهاي ارس گذشت و از راه اردبيل و اوجان خود را به تبريز، پايتخت ملك اشرف، رساند. ملك اشرف كه پايگاهي در تبريز نداشت به مرند و سپس به خوي گريخت و در آن جا دستگير و به تبريز آورده شد. گويند كه كاوس شروان شاه از شروان تا تبريز همراه جاني‏بيگ بوده و او و محي‏الدين بردعي نزد جاني‏بيگ بر كشتن ملك اشرف پافشاري مي‏كردند. جاني بيگ خواست آنان را پذيرفت . پس ملك اشرف را كشتند و سر او را به تبريز بردند. بدين ترتيب، بساط دودمان چوبانيان برچيده شد. در منابع از توقتمش (778 ـ 797 ق) ، كه ميان دو خاندان از دودمان جوچي‏خان (ـ 624 ق) فرزند چنگيز اتحاد برقرار كرد و دولت متحد قزل اردو (اردوي زرين) را پديد آورد، در شمار كساني كه بارها به شروان، اران و آذربايجان تاخته، ياد رفته است. چنان كه دانسته است، جلايريان نيز از قبايلي بودند كه به آذربايجان، اران و شروان دست‏اندازي و چندي در اين نواحي فرمانروايي كردند. اويس جلايري (757 ـ 776 ق) آذربايجان، نخجوان، اران و مغان را به فرمان خود درآورد. وي در زمستان 766 ق به سبب آن كه كاوس شروان شاه با او به مخالفت برخاسته بود بر آن شد كه به قراباغ رود، اما رسيدن خبر شورش خواجه مرجان در بغداد او را از اين كار منصرف كرد. در زمان غيبت اويس، كاوس شروان شاه دو بار به قراباغ رفته، مردم آن جا را به شروان كوچاند و در قراباغ خرابي بسيار به بار آورد. اويس كه پيش از آن نيز سر آن داشت تا با كاوس نبرد كند، يكي از نزديكان خود، بيرام بيگ، را با سپاهي به شروان فرستاد. كاوس كه تاب در ايستادن نداشت، به دژي پناه برد و شروان را به ايشان واگذاشت و نزديك به سه ماه سپاهيان اويس جلايري در شروان بودند و خرابي بسيار به بار آوردند. چون كاوس دريافت كه ولايت شروان يكسره رو به ويراني است، از مشايخ خواست تا پادرمياني كنند  و خود نيز از دژ بيرون آمد. بيرام‏بيگ، كاوس را به بند درآورد. كاوس سه ماه در بند بود. اما سرانجام اويس او را بخشود و پادشاهي را به وي بازگرداند و «به سبب اين عطا و شفقت مجموع شروان تا دربند باكو مسخر شد.»

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدامین بادکوبه ای  | 

 

ايران در شعر خاقاني شرواني

 

خاقاني غريبــــم، در تنگناي عالم

دارم هزار اندوه، واندوهبري ندارم

 

ياران چو كيد قاطع، بر دفع كيد ياران

جز پهلــــوان ايران، ياريگري ندارم

 

 

۱-     در مدح مظفّرالدين قزل ارسلان عثمان بن ايلدگز، حكمران آذربايجان

شاه ايـران، مظفّرالدين، آن

كز سر كسري، افسر اندازد

(ج اوّل- ص 133)

2-     در مدح ركن‌الدين محمّد عبدالرحمن طغان يزك

شاه عجم، ركن دين كز آيت عدلش

نام عجم روضــــö السلام برآمد ...

 

پهلو ايران گرفت رُقعة مُلكت؛

وز دگران، بانگ شاهقام برآمد

(ج اوّل-ص 141)

3-     همان

تاجوري يافت تخت ملكت ايران

تا ز برش سيّـــــــدالانام برآمد

(ج اوّل – ص 142)

4-     درقصيدة «نُهزõ الارواح و نُزهـö  الاشباح » در سفر حجّ

اي بريد صبـــح! سوي شام و ايران بر خبر

زين شرف کامسال اهل شام و ايران ديده اند

(ج اوّل – ص 173)

5-     در مدح مظفّرالدين قزل ارسلان ايلدگز

حاسدان در زخم خوردن، سرنگون چون سكّه اند

تا به نامش سكّة ايران مشهّر ساختند

(ج اوّل – ص 181)

6-     در مدح سيف‌الدّين اتابك منصور، فرمانرواي شاماخي و نيز خاقان ابومظفّر شروانشاه

جهان زيور عيد بر بندد از نو

مگر مجلس شاه شروان نمايد

 

رود كعبه در جامه سبز عيدي

مــگر بزم خاقان ايران نمايد

 

چو كعبه است بزمش كه خاقاني آنجا

سگِ تازيِ پارســــــي خوان نمايد

(ج اوّل – ص 220)

 

7-     همان

ز گل شكّر لفظ و تفّاح خُلقش

شماخي نظير صفاهـــان نمايد

 

در اقليم ايران چو خيلش بجنبد

هَزاهــــِز در اقليم توران نمايد

(ج اوّل – ص 222)

8-     در مدح سيف‌الدين ارسلان مظفّر،حاكم و داراي دربند

دخلش خراجِ خَرزان، خيلش غُزاتِ ايران

جمعش سوادِ اعظم؛ رسمش جهادِ اكبــر

(ج اوّل – ص 270)

9-     در مدح محمّد بن محمود بن محمّد بن ملكشاه

زَ اقلامهات فايض، اقليمهاي فِضّه

اقليمهاي گيتي حكم تو را مسخَّر

 

ايران و ترك رسمي، ابخاز و روم ذِمّي

ذِمّي هزار فرقه، رسمـــي هزار لشكر

(ج اوّل – ص 278)

10-  در مدح فخرالدّين ابوالهيجا، منوچهر شروانشاه

زآن هندوي حُسام كه در هند عيد اوست

ارّان شكارگـــــه شد و ايران مسخّرش

(ج اوّل – ص 304)

11-  در ستايش خراسان و مدح امام محمّد بن يحيي

چون بدو نامه كنم، بر سرش از خط ملك

قــــــدوة اعظم، عنوان به خراسان يابم

 

بهر آن نامــه كبوتر صفت آيد ز فلك

نسر طاير كه پرافشان به خراسان يابم

 

از ضميرش كه به يك دم دو جهان بنمايد

جام كيخســـــرو ايران به خراسان يابم

                                                      ( ج اوّل – ص 359)

12-   در مدح مخلص المسيح، عظيم الروم، عزالدوله قيصر و شفيع آوردن او

خاقاني غريبــــم، در تنگناي عالم

دارم هزار اندوه، واندوهبري ندارم

 

ياران چو كيد قاطع، بر دفع كيد ياران

جز پهلــــوان ايران، ياريگري ندارم

(ج اوّل – ص 364)

13-   در مدح اتابك مظفّرالدّين قزل ارسلان بن ايلدگز

ديدار سپاهدار ايران

در آينة روان ببينـم

 

بر هفت فلك فراخته سر

تاج قزل ارسلان ببينــم

(ج اوّل – ص 401)

14-   در قصيدة تحفـه  الحرمين و تفاحـه  الثقلين در كعبه و پيش روضه محمّد مصطفي (ص) گفته :

خلق باري كيست كامرزد گناه بندگان

بنده را توقيع آمرزش ز يزدان آمده ...

 

من شكسته خاطر از شروانيان وز لفظ من

خاك شــروان موميائي بخش ايران آمده

(ج اوّل – ص 565)

15-   در تهنيت عيد و مدح مظفّر قزل ارسلان بن ايلدگز

كيخسرو ايران، مَلِكُ المغرب كز قدر

بر خسرو توران، سزدش بار خدايي

(ج اوّل – ص 627)

16-  همان

ايران به تو شد حسرت غزنين و خراسان

چون گفتة من رشك معــــزّي و سنايي

(ج اوّل – ص 631)

17-   در مدح جلال الدين شروانشاه اخستان

بوي ميِ نوروزي در بزم شــه ايران

آب گُل و سيب تر بر بار نمود آنك

(ج اوّل – ص 668)

 

 

 

18-  در مدح جلال الدين شروانشاه اخستان

گر الدگــز ايران را تسليم به سلطان كرد

آن روز كه بيرون رفت از كار جهانداري

 

سلطان به بقـــــاي تو بسپرد ممالك را

چون ديد كه تنگ آمد پرگار جهانداري

(ج اوّل – ص 676)

19-  در مدح جلال الدين ابوالمظفّر اخستان

فرماندهِ اسلاميان، داراي دوران، اخستان

عادلـــتر بهراميان، پرويز ايران، اخستان

( ج اوّل – ص 728)

 

غزليات خاقاني

20-  چون غلام توست خاقاني، تو نيز                               

      جز غلام خســـــرو ايران مشو

(ج دوم – ص 1006)

× بيت مخاطب خاصي ندارد.

21-  تو نيز آموختي از شاه ايران كز خــــداوندي

      نمي پرسد كه: اي طوطيِّ شكّربار من چوني؟

( ج دوم – ص 1070)

× بيت « حسن طلب » دارد از شاه عصر و تعريضي به پادشاه ايران.

22-  در مدح صفوõ الدين، بانوي شروانشاه منوچهر و مادر اخستان

اي شاهزاده بانوي ايران به هفت جـــــد

اقليم چارم از تو چو فردوس هشتم است

( ج دوم – ص 1105)

23-  در مدح مجاهدالدّين وزير صاحب موصل

مدار ملك جهان بر مجاهدُ الدّين است

كه چرخ بارگه احتشام او زيبـــــد ...

 

قباد قلعه ستان، قايماز افســر بخش

كه صاحب افسر ايران غلام او زيبد

(ج دوم – ص 1140)

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منبع : دیوان ۲ جلدی خاقانی  به اهتمام جلال الدین کزازی

 

 

 


 

آي آراز!...

اوستاد يحيي شيدا

 

آي آراز بير دالغا وور، دريا كيمي طوفان ائله

ظالميين ييخ قصريني، اؤز باشينا ويران ائله

 

زوره محكوم ائيله‌ييب، ايندي طبيعت بيزلري

زور دئيه‌ن جلاّدايله، بيزلر آرا ديوان ائله

 

بير هجوم‌ايله داغيت، شيطانلارين كاشانه‌سين

او فساد و فتنه قصرين، خاك‌ايله يكسان ائله

 

وئرمه امكان بوندان آرتيق هر شرفسيز انسانا

آز بويولسوز كسلري، دل مولكونه سلطان ائله

 

تؤكدو ناحق، سئل كيمي، بيهوده قارداشلار قانين

كئچميشي سال خاطره، بير قانه يوز مين قان ائله

 

سو ده‌ييل سندن آخان، قانه دؤنن گؤز ياشي‌دير

بو اسف احوالي گؤر، طوفان قوپار،‌عصيان ائله

 

بير ـ بيريندن، سن بو قان قارداشلارين سالدين اوزاق

گل بو سرگردانلارين، هر موشگولون آسان ائله

 

بير قيليج تك اورتادان كسدين محبت رشته‌سين

آز بو مئيداندا شرارت مركبين جولان ائله

 

قاضي اول، انصافه گل، حكم زامان وئر تازه‌دن

غصب اولان تورپاقلاري، وابستة ايران ائله

 

كؤكله‌مه هجران سازين، دل سوزونو آرتيرما چوخ

وصلدن سال صحبتي، گل چارة هجران ائله

 

قارداشي ـ قارداشا چاتدير، جاني هجراندا قوتار

بو آغير بير خسته‌ليك دير، خسته‌يه درمان ائله

 

لعنت او شاهه كي، وئردي باده آذربايجاني

ياده سالديقجا او شاهي،‌ لعن ائله افغان ائله

 

فتحعليشاه ائيله‌دي، فاحش خيانت ايرانا

سنده خدمت گؤستريب، نقصانلاري جبران ائله

 

توركمن‌چاي پيماني،‌ بير ننگ‌ديرتاريخده

عُرضه‌سيز شاهين ايشين دونيالره اعلان ائله

 

كئچدي اون يئددي شَهَر روسيّه‌نين چنگالينا

بو جناياتي گتير ياده، بو گون عنوان ائله

 

گولستان پيماني‌دا سينديردي ايرانين بئلين

بو ايشه باعث‌لره، يارب اؤزون ديوان ائله

 

گل گتير بو  ملّته آزاده‌ليك فرمانيني

ملك ايراني صفاده روضة رضوان ائله

 

تهمت و تحقير اوخو،‌ هر سمتيدن ياغماقدادير

سينه‌وي بير داغ كيمي، بو اوخلارا قالخاق ائله

 

يا اؤزون چك بير كناره، غصب اولان مرزي گؤتور

يا ايكي روحو سازاشدير، دل‌لري شادان ائله

 

«شيدا»نين دائيم فراق ياردن آغلار گؤزو

گؤستر او شوخون جمالين، گول كيمي خندان ائله

 

 


 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدامین بادکوبه ای  | 

 

 

زبان مردم آتورپاتكان ، زبان ايراني بوده است

·        پروفسور اقرارعلي اف

 

اشارت :

« پروفسور اقرار علي اف» از دانشمندان برجستة تاريخ شناسي و زبان شناسي ايران شمالي (جمهوري آذربايجان ) است كه مرتبت و منزلت علمي والاي وي به سبب تحقيقات گرانسنگ در گسترة شوروي سابق و كشورهايي مانند ايران و تركيه بر همگان روشن است.

كتاب « تاريخ آتورپاتكان » يكي از تأليفات علمي و گرانسگ « پروفسور اقرا علي اف » مي‏باشد كه در هفت بخش تدوين شده و نكته‏هاي بديع از تاريخ آتورپاتكان را باز مي‏گويد. يافته‏هاي علمي وي مورد پسند جاهلان ونژادگرايان در ايران شمالي واقع نشد و گفته مي‏شود كه حتي گروهي از جهال، كتاب وي را جمع آوري كرده و در آتش سوزاندند! مرحوم پروفسور اقرار علی اف چندی پیش دارفانی را وداع گفت . وی تا پایان عمر خویش هرگز یافته های علمی خویش را در مقابل اعطای نشان و ... نفروخت و بدین جهت نیز تا پایان عمر - علیرغم اینکه از چهره های مشهور جهان در علم تاریخ تاریخ بود - با فقر اما با بزرگواری زیست. او با کتابهای مستند و علمی خویش نشان داد که تا چه اندازه در باکو و... و صرفا به جهت اغراض سیاسی تاریخ را تحریف میکنند ...

آنچه مي‏خوانيد فرازهايي است از كتاب « تاريخ آتورپاتكان » به ترجمة ‌دكتر شادمان يوسف. شايان ذكر است كتاب پروفسور اقرارعلي اف در ايران و از سوي انتشارات بلخ ( بنياد نيشابور ) نيز منتشر شده است.

 

با وجود آن كه تا حال نشانه‏اي از زبان ماديان آتورپاتكان دوره‏هاي باستان به دست نيامده است ، ما تنها يك نوشته به زبان ارمني در دوران بعد از قدرت هخامنشيان در « سن كله » نزديك زنجان داريم كه شهادت مي‏دهد در آتورپاتكان و كشورهاي همسايه، حتي ارمنيان از آن استفاده مي‏كرده‏اند. علاوه بر اين ما مي‏توانيم با تكيه به پايه‏هاي استوار، تصديق كنيم كه آنچه كه زبان ماديان ميانة‌ آتورپاتكان به شمار مي‏رود،1 بي‏شك زبان ايرانيست كه به طور وسيع، گسترده بود. در اين باره نه تنها به گونه‏اي نسبتاً خوب فرهنگ نامگذاري آذربايجان در آغاز عصر ميانه، كه آن را مي‏توان متعلق به دوره‏هاي باستاني نيز دانست، گواهي مي‏دهد، همچنين اسناد ديگر نيز وجود دارد.

مؤلفان عرب در برابر ديگر زبانها و لهجه‏ها كه در عصر ميانه در آذربايجان غربي معمول بودند، زبانهاي آذري «azari »، پهلوي «fahlavi » و فارسي را (luqat- I   furs ) را نام مي‏برند. دربارة زبان آذري همچون زبان بخش زيادي از جمعيت آذربايجان غربي، مسعودي2 نيز مي‏گويد. دربارة اين زبان ابن حوقل، ياقوت بلاذري و مؤلفان ديگر عرب نيز گزارش داده‏اند.3

مقدسي زبان آذري را همچون زباني مخصوص فارسي معين كرده مي‏نويسدكه : زبان دشواريست و برخي واژه‏هاي آن شبيه زبان خراساني است.4

براي مقدسي و همچنين بيشتر مؤلفان قرنهاي نهم و دهم معين كردن لغت فرس ( يعني زبان فارسي ) معناي اطلاق به گروه زبانهاي ايراني را داشت. اينكه آذري زبان فارسي نبوده است، از گفته‏هاي خود مؤلفان عرب برمي‏آيد كه نوشته‏اند: اين زبان خوبي نيست و براي فهميدن دشوار است ( از نقطه نظر دانندة‌ فارسي ) و غيره.5 در عين حال استفاده كردن از نام فارسي براي آذري از سوي مقدسي و مؤلفان ديگر عرب از جمله ابن مقفع همچنان كه اصطلاح (‌فهلوي ) را براي معين نمودن زبان اصفهان، ري، همدان، نهاوند و آذربايجان6.  و اصطلاح فهلويات را براي شعرهايي كه به لهجه‏هاي محلي نوشته شده پيش از همه نشان زبان ماد را معين مي‏كردند.7

آنچه كه ما دربارة زبان آذري مي‏دانيم كه شايد آن را مي‏بايد زبان آذربايجانيان ناميد ( به اين تعبير لغت آذربايجان در نوشته‏هاي بيروني برمي‏خوريم.)8 مي‏توان خلاصه‏هاي زير را برآورد:

1-‏  در دوران مؤلفان عرب، در آذربايجان با زبان آذري صحبت مي‏كردند.

2-‏  آن  بدون شك زباني ايراني بوده است، چونكه مؤلفان عرب آن را برابر دري و پهلوي گاهگاه به نام فارسي ياد مي‏كنند و آن را جدا از زبانهاي ديگر قفقاز به شمار مي‏آورند.

3-‏   آذري زبان فارسي امروزي نيست.9 تدقيق‏هايي كه مؤلفان معروف در زبان آذري كرده‏اند، حاكي از آن است كه اين زبان متعلق به گروه زبانهاي شرق و غرب ايران است و آن به زبان تالشي نزديك بوده10 ، زبان تالشي ويژگيهاي اساسي صوتي زبان مادها را در خود نگاه داشته است.11

منابع زيادي وجود دارند كه نشان مي‏دهند لهجه‏هاي نزديك به زبان آذري و تالشي امروز، در دورة عصر ميانه ( قرون وسطايي ) در سرزمين آذربايجاني جنوبي گسترش يافته است.12 جالب است كه يادآور شويم كه بر اساس سخنان ياقوت، زبان شهروندان مغان ( دشت مغان ) به زبانهاي گيلان و طبرستان نزديك بوده است.13

برخي زبانهاي ايراني آذربايجان جنوبي [ آذربايجان ايران ] كه تا زمان ما باقي مانده‏اند، مانند هرزني، خلخالي، گرينكاني و ديگران، در خود رابطه‏هاي خوبي با لهجه‏هاي شمال غربي و مركزي ايران را دارند.14 گروهي از دانشمندان معروف چنين عقيده دارند كه لهجه‏هاي ايراني كه در سرزمين آذربايجان جنوبي امروز و قرون ميانه گسترش داشته‏اند، باقيماندة‌ زبانهايي هستند كه در زمانهاي قديم  وجود داشتند و لهجه‏هاي امروزي شمال و غرب و مركز ايران نشانگر آنند كه در اين منطقه زبان يگانه‏اي مشترك بوده است.15

خيلي مهم است كه در دورة ميانه در آذربايجان به گروهي از لهجه‏هاي ايراني برمي‏خوريم و نيز لهجه‏هاي ايراني امروزة اين منطقه همه متعلق به گروه زبانهاي شمال غربي ايران‏اند و ويژگيهاي نزديك به هم  داشته‏اند مانند زبان مادها.16  ازاين رو مي‏توان گفت كه زبانهاي نامبرده ، بازماندة‌ زبان مادي و يا لهجه‏هاي مادي مي‏باشند.

در اصل، لهجه‏هاي ايراني كه در سرزمين آذربايجان به كار گرفته مي‏شد، حاكي از آن است كه آنها نه دردورة ميانه ، و نه بعدتر، از جايي ديگر به اين جا نيامده‏اند، بلكه هم اينجا بوده‏اند. مواد زيادي دربارة اين لهجه‏هايي كه از جانبي محققان روسي و عالمان شوروي و دانشمندان خارجي گردآوري و تحقيق شده، همچنين پژوهش‏هاي گروهي از عالمان خارجي ( دانشمندان خارج از مرز شوروي سابق / مترجم ) در منطقه‏اي كه دربارة‌ آن سخن مي‏گوييم، حاكي از آن است كه هنوز از زبانهاي قديم، زبانها و لهجه‏هاي ايراني پديدار هستند. و به ويژه بايد يادآور شد كه زبان و لهجه‏هاي گروه شمال غربي بر پايه آگاهي‏هاي زبانشناسان ازكهن‏ترين زمان تا امروز از زبانهاي گروه فارسي برخاسته‏اند.

دراين جا مي‏بايد چند سخن راجع به مفهوم آذربايجان بگويم، چونكه در دوره‏هاي اخير در ادبيات علمي ، و علمي -  مردمي ( در متون علمي و فرهنگ عامه ) كوشش‏هاي بسيار به خرج مي‏دهند، تا اين كه اين نام را از محيط آتورپاتكان جدا سازند، كه اين به تباه كردن انديشة نسلهايي كه در سرزمين ما به سر مي‏برند مي‏پردازد، و پيوندهاي خوني و معنوي را كه ما با آتورپاتكان داريم مي‏گسلاند. اين گفتار  توضيح و تفسير بسياري از مسائل تاريخ كشور ما را مي‏طلبد كه اين سخنان بايد محيط آن گردند كه هر مورخ از براي خود احترام قايل شده، وظيفة خود بداند كه تنها حقيقت تاريخي را بگويد تا خاطرة تاريخي مردم ما نگاه داشته بشود!.

نام آذربايجان تا زماني نه چندان دور در رديف نام‏هايي قرار مي‏گرفت كه هيچ گونه اختلاف نظري دربارة آن وجود نداشت. اما در  سالهای اخير در جمهوري [ آذربايجان ] براي آنكه معنايي تازه به اين مفهوم بدهند، كوششهاي فراوان به خرج داده مي‏شود. اين تجديد نظر، بارها نه از جانب متخصصان، بلكه از سوي كساني كه از دانش به دوراند و تخصصي در اين زمينه ندارند، ابراز مي‏شود.

اين قبيل مردمان به كارهاي غير علمي دست مي‏زنند و چنين گمان دارند كه با سخن پردازيهاي دور از حقيقت مي‏توانند مسائل علمي را حل و فصل كنند! جريان را كاملاً ساده كرده و بدون هيچ آگاهي از تحليل ريشه‏شناسي و بي‏آنكه خويش را به دانش زبانشناسي بيارايند با تمامي نيرو، كوشش مي‏كنند كه وجود تركان را در سرزمين ما باستاني بنمايانند و درتحليل خود نام آذربايجان را به كار مي‏گيرند! ( اشاره مرحوم پروفسور به کسانی است که تلاش میکنند با دلایل واهی و خنده دار مانند تقسیم کلمه ایرانی آذربایجان به بخشهای آز - ار - بای - جان ! و معنا کردن این هجاها به ترکی نتیجه بگیرند که این کلمه یک واژه غیر ایرانی است ! )

آنان كه در اين راه ازخود كوشش بسيار به خرج مي‏دهند متوجه نيستند كه مفهوم نام ، گر چه اِسناد مهمي براي معين كردن تاريخ قومي خلق است، ولي استناد تنها بر اساس يك نام بدون نشانه‏هاي ديگر امكان ناپذير و دور از اصول علمي است، نيز نمي‏توان پيدايش زبان خلق را معني جديد داد. و تعيين كوششهاي تاريخي -  قومي خلقها با استفاده از مفهومي كه حتي با نام همرديف هست، غير علمي است و خيلي خطرناك است.

نمي‏توان ساده‏لوحانه گمان كرد كه نامهاي همگون، در تاريخ با هم همانند بوده باشند. نام‏هاي به ظاهر شبيه كه در طول زماني زيادي از هم جدا بوده‏اند اكثراً به گونه‏اي تصادفي شبيه مي‏شوند. « ي . م دياكونوف » در حاليكه تحليلي جدي از زبانشناسي ندارد، نام خلقها و كشورها را خودسرانه و با ساده انديشي از روي شباهت ظاهر به هم نزديك شمرده است و اين كار ما را به حل مسائل قومي كشور نزديك نخواهد كرد. با اصطلاح اصولي دانشمنداني، كه پيش از اين ياد كرده شدند در حل مشكل‏ترين مسئله‏هاي تاريخي منطقه از آنها استفاده مي‏نمايند، اين موضوع زياده از حد، ساده و ابتدائي است و بيش از حدِ مجاز، به خود روا ديدن را نشان مي‏دهد. « دلايل » بي بنياد، ايجاد مي‏شود و تمامي كوشش‏ها براي اين انجام مي‏يابد كه براي نامي [ آذربايجان ] كه ذكرش را در بالا داشتيم كلمه‏هاي شبيه از زبانهاي تركي پيدا بكنند. با استفاده از گرفتن فال قهوه و توضيح ريشه‏شناسي مي‏خواهند كه اين عقيده را ثابت كنند كه نام آذربايجان، ريشة تركي دارد!

اين مؤلفان نسبت به تمامي قواعد ريشه شناسي تطبيقي بي‏اعتنايي نشان مي‏دهند. آنها آگاه نيستند، كه بدون در نظر گرفتن  احاطة تاريخي و وضعيت تاريخي، همچنين تاريخ خود كلمه‏ها و تغييراتي كه در طول تاريخ واژه‏ها از ديد‏گاه قانونهاي آواشناسي رخ مي‏دهد،  سنجش و مقايسه و برابر نهادن واژه‏ها هيچگونه پاية ‌علمي ندارد. چونكه جاي هيچ باور علمي نيست كه اين با آن اصطلاح درست همان معنا را داشته باشد، كه در زباني ديگر با تلفظي شبيه به آن به كار مي‏رود! اين مؤلفان بي‏خبر از آنند كه با شباهت ظاهري واژه‏ها به يكديگر هيچ چيز را نمي‏توان اثبات كرد، شباهت تصادفي كلمه‏ها، نامها و غيره در زبانهاي گوناگون يك چيزي معمولاً ناگزير و از ديدگاه قانون احتمالات رياضي حتمي است. بر اساس قانون نظري احتمالات در زبانهاي گوناگون مي‏توان ده‏ها كلمه شبيه به هم را پيدا كرد. مي‏توان به ريخت كلمه‏هاي زيادي اشاره كرد كه نه تنها شبيه هم تلفظ مي‏شوند، بلكه در اين، يا آن زبانها يك معنا را افاده مي‏كنند، ولي هيچ عموميت در پيدايش خود ندارند همة كوششهايي كه به يگانه پنداشتن واژه‏هاي زبانهاي گوناگون انجام مي‏گيرد كه تصادفاً شباهت ظاهري دارند، كاملاً اشتباه است. همان طور كه ذكر گرديد كلمه‏هايي، كه همانند يكديگر طنين‏انداز مي‏شوند، ممكن است از ديدگاه نژاد شناسي [ زبان ] يكي نباشند.17 مي‏توان با تمامي جرأت اظهار نمود، كه مؤلفاني، كه ريشة مردم آذربايجان را تركي مي‏دانند، تحمل هيچ گونه انتقاد را ندارند، چونكه اين عقيده اساس علمي ندارد! و با هيچ اصل علمي نمي‏توان گفته‏هاي آنها را تصديق كرد و ممكن نيست كه گفته‏هايي را كه هيچ پايه و اساس قانونمند ندارند، در رديف كار علمي و تحقيقي جاي داد. آنهايي كه اين را در نظر مي‏گيرند و مي‏كوشند اصولي واهي را در علم استفاده نمايند، هنوز از سدة گذشته مورد مسخره و خنده قرار دارند.

هر چند كه دليلهاي مؤلفاني كه كوشش مي‏كنند تا ريشة نام آذربايجان را تركي بدانند هيچ گونه پايه ندارد و لازم نيست كه از  نقطة نظر زبانشناسي و تاريخشناسي اين گفته‏هاي بي‏اساس را رد كرد، ولي متأسفانه اين به اصطلاح ايده در كتاب‏هاي ادبيات جدي و علمي -  مردمي و حتي علمي نيز جا باز كرده است و همين، مرا وا مي‏دارد كوشش نمايم تا نقطة نظري علمي را دربارة ‌پيدايش مفهوم آذربايجان كه در پايان سدة 4 و آغاز سدة 3 پيش از ميلاد پيدا شد، به طوري كه حتي در دوران باستان و آغاز عصر ميانه انعكاس پيدا كرد، باز نمايم!

نه تنها مفهوم، بلكه زبان آتورپاتكان نيز ايراني بود. زبان دين زرتشت ايراني بود و تقريباً تمايم اصطلاحات اجتماعي، اقتصادي، سياحتي و فرهنگي همه ايراني بودند و در اين باره وضعيت دوران ساسانيان شهادت مي‏دهد.

قوم آتورپاتكان كه در دوران باستان موجوديت پيدا كرد، اين جمعيت كنوني آذربايجان جنوبي نيستند كه با لهجه‏هاي زباني ماديان ميانه سخن مي‏گويند، چنانكه ياد كرديم، يك قوم جديد بود كه در نتيجه تجانس طايقه‏هاي محلي منطقه پيدا گرديده است.

از اين گونه مثالها در تاريخ بسيار است. مثلاً مي‏توان به جريان روس شدن طايفه‏هاي فين -  اوگاريها اشاره كرد. از جمله وسيها، موارميها، مري و غيره ... هيچ يك از محققين واقعيت بين نمي‏توانند گواهي بدهند كه مردم شمال و شرقي استانهاي روسيه غير از طوايف في اوگاري هستند كه در هزار سال پيش زبان خود را به سلاوني، زبان روسي تغيير داده‏اند. اين طايفه‏ها چنانك ما خوب آگاه هستيم در زماني به روسها تبديل يافتند كه آنها به منطقة « پاواله‏ژه» و نزديكيهاي « لاواگا» و « پلازر» سلاوتي آمونو18 رفتند.

ترك آناتولي كه آن هم تا اندازه‏اي از ديد مردمشناسي، نسل قديم جمعيت آسياي كوچك است، ولي آنجا را نيز نمي‏توان هنوز آسياي كوچك ناميد، زيرا كه با تغيير زبان به زبان تركي نماينده قومي جديد مي‏باشد كه در قرنهاي 16  - 15 در نتيجة‌ تجانس و آميزش طايفه‏هاي ترك زبانان با مردم بومي پيدا شده است.

مصر عربي نيز از نظر مردمشناسي همان قبط قديم است. اما مصري معاصر نه تنها مصري قديم نيست، زبانش به زبان عربي تغيير پيدا كرده است. مصريان از ديدگاه قوم‏شناسي، اعراب جديد هستند كه با عربهاي ديگر منطقه آميخته و اشتراك زباني، فرهنگي، رواني يگانه با آن يافته‏اند.19

اين همه را مي‏توان دربارة انگليسيان، فرانسويان، اسپانيان، رومانيان، قزاقان، ازبكان، تركمنان و مردمان بسيار ديگر نيز گفت. اين گفته‏ها معني آن را ندارند كه ما از جدول نامنويسي گذشتگان مردم آذربايجان، گروههاي هوريتي، گوتي، لولوبي، مانايي و طايفه‏هاي ديگر را كه در منطقة آذربايجان جنوبي و اطراف آن زندگي مي‏كردند، خط ‏زده باشيم. تيره‏ها و مردماني كه ياد كرديم، آنها گذشتگان ما، در دورة‌پيش از تاريخ ما مي‏باشند و ما از آنها هيچ گاه دست نخواهيم كشيد.

تمام طايفه‏ها و تيره‏ها، كه در سرزمين كشور ما زندگي مي‏كردند نقشي بزرگ در روندهاي قومي بازي كرده‏اند. همة‌ آنها در زمانهاي گوناگون در تشكيلات قومي، پيدايش قومي عمومي در آخر سده‏هاي پيش از ميلاد اشتراك داشته‏اند، اما نقش حل كنندة‌ همه آنها را در يكديگر مادها داشتند.

پاورقي:ـــــــــــــــــــــــ

1-‏ پريخانيانان ا.گ  . نوشته‏هاي آرامي از زَنْگزِور، 1965، 4 ، NOX

در تحقيقات لنتس . و . نيز با همين نام آمده است( ص 262، z,ii,iv ). هِنينگ . و . ب. ( ص 195 ، 1961، 2 ، x  ,  

Asiya mayor) و ديگران.

2-‏ بنگريد: قاسم آوَ . س . يو. آذربايجان جنوبي در قرنهاي III,VII . باكو ، 1983 ص 44.

3-‏ همان.

4-‏ همان

5-‏ در اين ميان ياقوت مي‏گويد كه زبان آذري براي همگان قابل فهم است مگر براي دارندگان آن زبان. بنگريد: ميلرْ ب . و . راجع به مسأله  زبان و جمعيت آذربايجان تا زمان ترك زبان شدن اين منطقه -  يادداشتهاي دانشمندان انستيتو خلقهاي شرقي M,1,CCCP 193، ص 203 .

o –  ابن مقفع يا روزبه پارسي ايراني است كه به زبان عربي كتاب نوشته است. (ف ) o.

6-‏  آرَنْسكي اي . م، مقدمه زبانشناس ايراني ص 138، 1960 ، M : نيز بنگريد:

قاسم آوَس. يو. اثر ياد شده . ص 45.

7-Henning

W.B.Mittrliranisch. Handbush der Orientalistik , I . Linguistik.

Leiden – koln , 1958 , s. 95.

8-‏  ابوريحان بيروني، آثار برگزيده ، 17، تاشكند، 1974 ، ص 46، نيز بنگريد:

قاسم آوَس. و . اثر يادشده، ص 203 .

9-‏  بنگريد: ميلِرْ. ب . و . اثر يادشده، ص 203

10-‏  همان. ص 217 به بعد.

11-‏  بنگريد: ميلِر. ب و . زبان تالشي، ص 53، 1953، مسكو.

12-‏  بنگريد: دياكونف. اي . م ، تاريخ مادها. ص 92، ميلرْ . ب . و . « راجع به مسئلة زبان ... قاسم آوَ. س . و ، اثر ياد شده، ص 46.

13 -‏ بنگريد:Schwarz. P  نگر ... اثر ياد شده، ص 1086 و ديگر

14- Henning W.b . The ancient labnguage of Azerbaijan. Transaction of the phiologicalSociety . Lonkon, 1955, Herzfeld E.اثر ياد شده . AMI, VII, 1934, C10.

15-‏ اثر ياد شده، ص 16، Herzfeld . E

16-‏ ميلرْ . ب . زبان تالشي، ص 53، دياكونف اي . م . تاريخ مادها، ص 382، 920381 .

17-‏ نگر؛ زبان شناسي عمومي، اصول تحقيقات زبان شناسي، ص 40 ، 1971، مسكو

18-‏ گارويناوا، اِ ، ي ، تاريخ قوم بين رودخانه‏هاي ولگاواَك ، 1961.

19-‏ لوتسكي، پ . و : اعراب ، ص 289

 

  

 

 


روايتي منظوم و مستند از نبرد گنجه

 به زبان آذربايجانی

 

عبدالرحمان ديلباز اوغلی  از شاعران گمنام ایران است. وی در نخستین روزها و ماههای حملات ارتش متجاوز روسیه به خاک ایران در گنجه و مقاومت حماسی مردم این شهر تاریخی ایران شاهد جنگ و شهادتها و حماسه های هموطنان ایرانی اش و نیز شاهد جنایات روسها پس از اشغال شهر بوده و دیده های خود را درشعری بلیغ روایت کرده است :

(1)

بير روايت سؤيله اي دل، چرخ كج رفتاردن

تا ابد روز ازل بد مهرِ بد كرداردن

چرخ ظالم، دهر دون، صاحب خطا، بي‏عاردن

كيم يزيدين عزتين گؤر شاه دل افكاردن

گؤر جوادخان ماجراسين محنت مكاردن

(2)

بئله دير دوران ازل انسانه آل ائيلر جهان

بير زمان خرم قيلير، بير دم ملال ائيلر جهان

شاه اولا ايسترگدا، آشفته حال ائيلر جهان

عاقبت بير گون گئدر همت حلال ائيلر جهان

ناخداني غرق ائدر اول كشتي پر باردن

(3)

هر زمان دوران ساليبدير جاني جاناندان جدا

آدمي حوادان آيري، باغ رضواندان جدا

خاتمي سالدي فلك جاه سليماندان جدا

آه كيم دوشدو بو گون دوران جواد خاندان جدا

اسكيك اولماز زار بولبول، صحبت گول خاردن

(4)

شاهنامه وصف ائدن يوخ اول جوادخان وصفيني

معدن جود و سخاوت، عدل ديوان وصفيني

بيلميش افلاطون سحارين اهل ميدان وصفيني

حكمت لقماندان آرتيق درده درمان وصفيني

بير مخمس نظم ايله انشاء قيليم اشعاردن

(5)

گنجه شهرينده جواد خان كيم، نه ايام وار ايدي

صاحب لطف و عدالت، صادق الاقرار ايدي

هر ايشين فعلينده ماهر، عاقل و هوشيار ايدي

مختصر عالم آرا پر امتحان سردار ايدي

گؤر نه‏لر چكدي قضادن، دورِ بد اطواردن

(6)

دوشدي دعواسي ازلدن اول شكي، شيروان ايله

ابراهيم خان اتفاق اولدي اول عم خان ايله

گلدي لشكر اوستونه اول جمله داغستان ايله

اونلار ايله قيلدي دعوا سر به سر ميدان ايله

چكمه‏دي هرگز ضرر بير فتنة اغياردن

(7)

بيرده اوندان سونرا گلدي والي باغداتيان

ييغدي گورجوستان تماماً لشكرين تا واديان

نئچه ايللر قيلدي دعوا، چكمه‏دي اوندان زيان

والي كؤچدو چون فنادان، ائتدي ترك آخر جهان

گؤر نه صادر اولدي گورگين خان كيمي اغياردن

(8)

پادشاهِ روسون آخر عرض ائديب احضارينا

باخدي او «گورگين» خانين دفتر و طومارينا

امر قيلدي بير «شيپخدير» نام اولان سردارينا

گنجه‏نين آل قلعه‏سين فرمان بويور اغيارينا

اوستونه گلدي هزاران، سالداتِ خون خواريدن

(9)

اول جوادخان وصفيني نئجه قلم شرح ائيله سين

شرحه سيغماز وصف حالين، نئجه ديللر سؤيله سين

بير بئله سردار غازي كيم گؤروبدور بَلله سين

دوشدو دعواسي اونون كار قضادن نئيله سين

پادشاه روس صاحب تاج ايلن طوماردن

(10)

چكدي بيرايل، اول جوادخان ائيله دي جنگ و جدال

گاه صلح ائتدي آرادا، گاه قيلدي زنگ آل

گؤردي كيم اولمادي آخر آرتدي فتنه، قيل و قال

گلمه‏دي امداده هر چند ائيله‏دي يوز عرضِ حال

فتحعلي شاه، صاحب ايران اولان خُنكاردن

(11)

ييغدي لشگر، گيردي ميدانه، عداوت قيلديلار

قيرديلار كفاري اول دمده فراغت قيلديلار

خوب دؤيوشدو گنجه خالقي، بير حكايت قيلديلار

حق يولوندا بعضي كس اول دم شهادت قيلديلار

دؤندو گئري، گيرديلر اول قلعه‏يه ناچاردن

(12)

ارمنستان گؤردو روسي، دؤندو بيردم هر نه‏وار

شمس الدين خالقي ازلدن چيخدي گئتدي بير كنار

نئيله‏سين تنها قاليب اول دم جوادخان دلفكار

قلعه‏ني قيلدي مهيا، اوندا محكم استوار

گئچدي اول دم ذوقِ دنيا، ملك و گنج و واردن

(13)

تا بير آي قيرخ گون گئچنچه اوندا محكم دوردولار

صبح و شام دعوا قيليب، كفاره تيغي اوردولار

لشگرانِ روسي هر دم بي‏شماران قيرديلار

دؤندو شمكير خالقي آندا، روسا اقرار وئرديلر

اي دريغا چرخ سالدي قلعه‏سين پرگاردن

(14)

بير گئجه يول بولدولار روسلار آشدي قلعه‏دن

سو يئرينه اول زامان قانلاري ساچدي قلعه‏دن

اول «اوغورلو» خان ايله خانلاركي، قاچدي قلعه‏دن

خان گؤروب آنلار سلامت چيخدي گئچدي قلعه‏دن

بيلدي آيري دوشدوگون فرزند و خوش دلداردن

(15)

گئجه آنلار قلعه‏دن ساغ و سلامت گئتدي‏لر

چكديلر هر چند يوز جور و ملامت گئتدي‏لر

چيخديلار روسون ايچيندن بير علامت گئتديلر

يوز توتوب ايران دييه شاه ولايت گئتديلر

ايسته‏دي حق دن مدد، اول حيدر كراردن

(16)

قالدي تنها اول جوادخان گؤر نئجه آدائيله‏دي

اوردو تيغي سر به سر كفاره بي‏داد ائيله‏دي

ايكي بورجون سالداتين چوخ قيردي، بر باد ائيله‏دي

اهل بيت ـ ين محنتين اول دمده كيم ياد ائيله‏دي

يا الاهي! ساخلاسن، در انتظارم ياردن

(17)

سينه سيندن ووردولار اولموشدو اول دم بي‏قرار

بير ژنرال كيمسه‏ني اول دمده قيلدي خاكسار

يئربه يئردن حمل ائديب تيغ اوردولار مجروحِ زار

يادينا دوشدو او دم شاهِ حسين دلفكار

ايسته‏دي فيض شهادت حاكم جباردن

(18)

اول حسينقلي آقا (3) كيم گلدي خانين يانينا

لايق ايدي هر هنرلر شوكتينه شانينا

ايسته‏دي قانين قاتا اول دمده خانين قانينا

قويمادي خان گؤندريب بير غير برج ميدانينا

يعني اونون وحشتين من گؤرمه‏ديم ديداردن

(19)

قعله‏سين ساندي جوادخان اول زمان ويرانه‏دن

چوخ چاليشدي تا اؤلونجه دردينه درمان ائدن

فيض حق‏دن تايئتينجه رحمت غفرانه‏دن

چيخدي روحي اول بدندن روضة رضوان دن

اي خوشا بولدي شهادت واحد القهاردن

(20)

هم حسينقلي آقا بولدي شهادت نوجوان

خلق آرابو جمله محنتدن يامان اولدي يامان

آناسي آهلار چكيب، شاخسئي دئييب، ائيلر فعان

اوز توتوب اول بارگاهه، الوداع ائيلر امان

بينوا دوشدوم جدا فرزند گول رخساردن

(21)

كيملري دؤوراندا بئش گون برقرار ائتميش فلك

كربلا دشتينده شاهي دلفكار ائتميش فلك

اول جوادخاني كي صاحب انتظار ائتميش فلك

ااول حسينقلي آغاني خاكسار ائتميش فلك

آيينه تك رنگي اول گول چهره‏سي خونباردن

(22)

بونلارين بيلدي ملك‏لر حق ايلن اخلاصيني

عرش اوزونده واي ايله [هر دمى] دو تارلار ياسيني

ايسته‏دي گردون ييخا بو چرخ بي‏پرواسيني

گؤرمه‏يه‏ن گؤرسون بوني، او كربلا غوغاسيني

بو مصيبت مشهور اولدو كربلا آثاردن

(23)

گنجه‏لي خلقي شهادت بولدي حقا جان فدا

كيمي مظلوم، كيمي آزاده قاليب اندر بلا

هر بيري بير نوع ايله يوز درده اولدي مبتلا

يادينا گلمز مگر مظلوم دشت كربلا

يا اوتانماز چرخ ظالم، احمد مختاردن

(24)

مين ايكي يوز داخلي اون سككيزده تاريخ زمان

 كيم شهيد اولدي جوادخان چيخدي از دار جهان

چوخ پريشان اولدي حالي گنجه‏نين حددن يامان،

گل يئتيش امداده يا حق، مهدي صاحب زمان

اينجيمزمي خاطرين بو درد و آه و زاردن؟

(25)

صبح آچيلدي مسجده، قانلار ساچيلدي لاله گون

قيرديلار عالملري، سئيدّلري، غوغا فزون

سقف مسجددنده چيخدي دامنِ افلاكه خون

فكر قيلسان كربلا رسواليقين اي چرخ دون

بير اوتانمازمي اوزون بو فعل ناحق جاردن

(26)

قالدي قيرخ گون اول شهيدين جيسيمي برنا كيمي

اولماميش رنگي تغيّر غنچة رعنا كيمي

موج اورار قانلي بدندن چشمة صهبا كيمي

بير كرامت ظاهر اولدو عطر خوش مئيوا كيمي

(اينجي مزمي خاطرين بو درد و آه و زاردن)

(27)

چاغيرير عرش دهد ملك‏لر؛ مرحبا اي خان جواد

دين يولوندا قيلدين آخر عمرونو ويران جواد

مسند عقباده اولدون صاحب دوؤران جواد

منزليندي دورما گل بو روضة رضوان جواد

سئير قيل جناتِ تجري تحتهالانهاردن

(28)

مرحبا سؤيلر ملك‏لر خوش مقال ائيلر بوگون

دار دنيادان جوادخان انتقال ائيلر بوگون

گئتدي اول خورشيد رخشان كيم زوال ائيلر بوگون

بدر ايكن ماهي گؤره‎‏رسن بير هلال ائيلر بوگون

خالي اولماز چرخ دون بو حيلة مكاردن

(29)

قيردي كافر گنجه اهلين چوخ شهيد اولدو همان

قالمادي آخوند و سيد، طفل معصوم، ناتوان

سو يئرينه قلعه‏دن اول دمده كي، موج اوردو قان

سن بيليرسن حاليني بي‏كس‏لرين اندرعيان

ياالهي! سن خلاص ائت آنلاري دوشواردن

(30)

آه كيم چرخ ائيله‏دي بو دمده ويران گنجه‏ني

بير عجب شهر مصفا، نقش ايران گنجه‏ني

سالدي رونق دن فلك، قيلدي پريشان گنجه‏ني

گؤرمه‏سين بو حالدا يارب! هئچ  مسلمان گنجه‏ني

قيل حذر بو انقلاب گردش دوّاردن

(31)

گوش قيل اي اهل عالم [...] اون بئش لزگي وار

«آندرئي» ، «ياخساي» ائليندن كيم گليب قيلسين تجار

هر بيري داغستان ايچره، مرد مئيدان نامدار

صبح‏دن كفاره شمشير اوردولار كيم برقرار

ماشاءالله، دين اسلامي ائده‏ر آشكاردن

(32)

صبح آچيلدي بير تماشا قيلدي مئيدان لزگي‏لر

ائتمه‏دي هرگز اؤزون ميئيداندا پنهان لزگي‏لر

پوزدو كفار دسته‏سين قيلدي پريشان لزگي‏لر

قيلدي روسون بير صفين خاك ايله يكسان لزگي‏لر

ائيله‏دي كافر حذر، اول افسون اولماز ماردن

(33)

لزگي‏لر توپخانه‏يه كيم گيردي طوفان ائتديلر

خنجر خونريزايله كفّاري بي‏جان ائتديلر

ائيله‏سان كيم اول زامان بير قانه يوزقان ائتديلر

[ دين يولوندا اؤزلرين مردانه قربان ائتديلر]

ايچديلر شهدِ شهادت وحي اولان اظهاردن

(34)

دوردو مسجد قاپوسوندا ساناسان بير شيرنر

ائتديلر يوز دورلو دعوا، قيلديلار اولماز هنر

گؤردو كافر كيم تفنگ شمشيريلن بولمز ظفر

چكدي توپلار اوستونه، گل اي مدد خيرالبشر

ساناسان اود ياغدي گؤيدن اوسته آتش باردن

(35)

اول زياد اوغلونو سانما ملكي ابد ويران اولا

هاردادي آنلاركيمي سردار اگر مئيدان اولا

هر زامان ظن انتقامدان امر اولا، فرمان اولا

«شاعر» حئيرانيم اول گون كي بو دؤوران اولا

اول زياد اوغلي ديين بير گون گلن سرداردن

 


آزادي ایران شمالی

·        احد اسلامي

در راه وطن ، تيغ و سر و جان به كف ماست

آزادي ايران شمالي، هدف ماست

 

اي گنجه! به چنگ ستم و كفر اسيري

آزادي تو ماية عزّ و شرف ماست

 

از ديده روان ، خون دل از حسرتِ باكو

در سينه نهان، آتش آه و اسف ماست

 

آن روز كه ايران شمالي شود آزاد

روز ظفر و موسم شور و شعف ماست

 

 

 

شاه اسماعيل هاراي چكير...

·        كرم طالعي

وطندن آيري دوشوبدور شمالي ايرانيم

آدي گلنده ديله ، شعله‏ور اولور جانيم

 

داهي فراقه دؤزه بيلميرم ، نئديم قارداش؟

نولار وصال يولوندا تؤكولسه ده قانيم

 

آييرديلار ظولوم ايله شمالي ايراني

قان آغلايير هله ده گنجه ايله شيروانيم

 

يئنه دوروب آياغا، اردبيل و تبريزيم

يئنه ، يئنه بير اولور گنجه ايله تهرانيم

 

زامان دؤنوب، اويانيبدير يئني نسيل، قارداش!

آلوولانيب گئجه ، صبحه چاتيبدي دورانيم

 

شاه اسماعيل دي ... قولاق وئر ، هاراي چكير هله‏ده

وطندن آيري دوشوبدور شمالي ايرانيم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدامین بادکوبه ای  | 

 

 

 

روسها شهر گنجه را چگونه اشغال كردند ؟

به ياد سردار ملي ايران ، سردار جوادخان قاجار

 

فرماندهي كه تا آخرين نفس در مقابل روسها

 

مقاومت كرد و به شهادت رسيد.

 

 

 

·        فيروز منصوري

استيلاي روس‏ها بر شهر گنجه

نظر به اينكه اشغال شهر گنجه نخستين تهاجم و تجاوز دولت روسيه در آغاز جنگهاي معروف ايران – روس به سرزمين‏هاي ايران بوده، و پي‏آمدهاي حوادث آنجا در امور سياسي و اجتماعي ايران و بخصوص  ولايت اذربايجان نقش داشته و موثر بوده است، لذا به شرح ماجرا مي‏پردازيم.

حكومت شهر تاريخي گنجه، بعد از فرار القاص ميرزا از شيروان به استانبول، در سال 955 هـ .ق ، از جانب شاه طهماسب به شاهوردي سلطان زياداوغلي قاجار مفوض شد.1

آخريناشغالگري عثمانيان در قفقاز در زمان شاه عباس اول، شهر گنجه بوده است كه در آن موقع محمدخان قاجار زياداوغلي بر آن شهر حكومت مي‏كرد. دكتر فخرالدين كيرزي اوغلو، با استفاده از «تاريخ سلانيكي» و كتاب خطي «گنجينة فتح گنجه» نوشته رحيم‏زاده ابراهيم حريمي، بيان مي‏دارد:

به واسطة‌ هجوم سيل‏آساي قشون عثماني به گنجه در هفتم شوال 996 هـ . ق ، محمد خان قاجار زياداوغلو، در شهر گنجه و قراي و نواحي، هر چه ايل و اولوس و رعايا داشت، همگي را با اغنام و احشام و اموال و اسباب و ارزاق، به دواب و مواشي حمل كرده به سوي كناره‏هاي رودخانه ارس رهسپار شدند، و با تخليه كامل شهر، چيزي براي دشمن نگذاشتند. بعد از ورود محمدخان قاجار به كرانه‏هاي ارس، دهها هزار از قزلباشان قراباغ و عده زيادي از قشون تخماق خان به فرماندهي حاكم فراري گنجه در تدارك حمله به عثمانيان متصرف گنجه بودند. اين خبر چون به جعفر پاشا رسيد، قواي عثماني را سريعاً به جانب ارس فرستاد. محمدخان چون از يورش عثمانيان آگاهي يافت، با اهالي گنجه از كرانه ارس شتابان به سوي شهر ارسبار فرار كردند و در حين عبور از رودخانه، عده زيادي از آنان در آب غرق شدند.2

شادروان نصرالله فلسفي مي‏نويسند:

در سال 998 كه شاه عباس با دولت عثماني از در صلح درآمده بود، محمدخان زياد اوغلي قاجار و جمعي از اميران قراباغ، قلعه گنجه را محاصره كردند تا دست تركان را از وطن موروثي خود كوتاه كنند. شاه عباس براي اينكه بهانه‏اي به دست دربار عثماني ندهد نامه به ايشان نوشت و فرمان داد كه دست از محاصره گنجه بدارند. و مخصوصاً گوشزد كرد كه امروز، ناچار قراباغ را به تركان مي‏دهيم، ولي اين ولايت از ميان نخواهد رفت و به خواست خداوند باز روزي به آساني به دست ما خواهد افتاد.3

پيش‏بيني شاه عباس 16 سال بعد تحقق پيدا كرد و در ماه صفر 1015 هـ . ق ، نيروهاي صفوي گنجه را فتح  كردند، محمد خان زياداوغلي دوباره حكمران قراباغ و گنجه شد.

محمدخان زياد اوغلو 9 سال ديگر حكومت راند تا اينكه درجنگ با تهمورث خان والي گرجستان كاخت كشته شد و مقام وي به فرزند خردسالش محمد قلي خان تفويض گرديد. بعد از محمد قلي خان، برادرش مرتضي قلي خان زياداوغلو قاجار در زمان شاه صفي حكومت گنجه را داشت. مرتضي قلي خان زياداوغلو قاجار در زمان شاه صفي حكومت گنجه را داشت. مرتضي قلي خان در سال 1074 درگذشت . مقام بيگلربيگي قراباغ و گنجه به برادرزاده‏اش اوغورلوخان عنايت شد.4

در زمان شاه سليمان صفوي، اوغورلوخان علاوه بر حاكمي عادل و رعيت‏پرور، شاعري توانا و صاحب كمال بود. ديوان فارسي او در حدود چهار هزار و دويست بيت، به شماره 555 در كتابخانه آستان قدس موجود است كه به خط نستعليق محمدالمدعو به آقاكشي گنجوي به دستور جوادخان زياد اوغلو قاجار (نوه‏اش) در سال 1212 هـ . ق ، استنساخ شده است.تخلص وي نخست «زيادي» بوده، سپس ، تخلص «مصاحب» اختيار كرده است.5

بعد از اوغورلوخان، شاهوردي خان زياداوغلو بر مسند حكومت گنجه نشست، تا اينكه جواد خان زياداوغلو قاجار ، آخرين حكمران اين خاندان ايراني ، در سال 1218 هـ . ق، با ابراز مردانگي و شجاعت ذاتي حماسه آفريد و نام خود و خاندانش را ثبت جريده ايام كرد.

در سال 1783 روس‏ها به بهانه محافظت گرجستان و حمايت مردم آن سامان، معاهده‏اي با ايراكلي حاكم گرجستان بستند. روس‏ها در 1801 پس از تباني با انگلستان عهدنامه را نقض كرده و گرجستان را اشغال نظامي كردند و در تملك خود قرار دادند.

پس از استقرار كامل قواي روس در گرجستان، ژنرال سيسيانوف در 22 نوامبر 1803 (7 شعبان 1218 هـ . ق ) با نيروهاي عظيم وارد حومه و دروازه‏هاي شهر گنجه شد. جوادخان به مدافعه برخاست و مهاجمان را به شهر راه نداد. او به دفعات درخواست ژنرال روسي را داير به تسليم و تحويل قلعه رد كرد، و در آخر پيغام داد كه : « شما بايد جسد مرا در پاي ديوار قلعه پاره پاره بكنيد تا بتوانيد داخل قلعه شويد.»

جوادخان در اثر خيانت ارامنه و متفرق شدن نيروهاي شمكور و شمس الدينلو به قلعه شهر پناه برد، و به اميد رسيدن قوا از آذربايجان به وسيله عباس ميرزا، تا آخرين قطره خون از قلعه مدافعه كرد. بنابه نوشته مآثر سلطانيه نامه‏هاي او به دربار رسيد و فتحعلي شاه نيروهايي به امداد وي گسيل داشت، ولي به علت فصل شديد سرما (دي ماه) و دوري راه، قواي اعزامي نتوانستند به گنجه برسند، مگر سعيد بيك غلام چاپار كه خود را به قلعه رسانيده بود.6

قواي مهاجم، راه آب شهر را بستند و مردم و مدافعان را به مخاطره انداختند. در شب سرد و تاريك آخرين روز رمضان، روس‏ها با شليك توپهاي عظيم از جانب دروازه‏هاي قراباغ و تفليس، شهر را غرباً و شرقاً مورد حمله قرار داده تا سپيده‏دم زير آتش گرفتند و در بامداد روز عيد فطر به 60 قدمي قلعه رسيدند. مردم شهر نمدها و پارچه‏ها را به نفت آغشته و آتش مي‏زدند و بر سر روس‏ها مي‏ريختند. جنگ خونين تا ظهر ادامه پيدا كرد. بعد از ظهر نيروهاي ژنرال پورتيناكين در حمايت آتش توپخانه، نردبان‏ها به ديوار قلعه نهادند و سه برج حصار را گرفتند.ولي جواد خان و يارانش دشمنان را از اين برج‏ها بيرون راندند. در حين جنگ دو برج ديگر به اشغال روس‏ها درآمد و جوادخان هم مجروح شد. حسينقلي آقا پسر جوادخان به امداد پدر آمد ولي او فرزندش را به دفاع موضع ديگر فرستاد و خود با شمشير آخته سر توپ ايستاده تا آخرين قطره خون دليري و مدافعه كرد و سرانجام مردانه جان سپرد و فرزندش نيز شهيد شد.

روس‏ها در دوم شوال 1218 هـ . ق ، قلعه گنجه را گرفتند و دروازه‏هاي شهر را به روي مردم بستند، و جمله را قتل عام نموده دارايي شهر را به غارت بردند و مساجد را ويران كردند.

در فاجعه گنجه 7 هزار نفر به شهادت رسيده و 18 هزار نفر اسير شدند كه اكثر‏شان زنان بودند. 500 نفر از اهالي شهر كه بيشتر‏شان زنان و مردان مسن و اطفال خردسال بودند به مسجد پناه بردند. به دستور سيسيانوف همه آنها را در مسجد قتل عام كردند. به فرمان وي، جامع بزرگ شهر به كليسا تبديل شد و نام شهر نيز به «اليزابت پول» تغيير كرد.

مردم مظلوم گنجه، زمستان را در حال پريشاني گذرانده و راه فرار نيافتند كه از ظلم و بيداد روس‏ها رهايي يابند، ناگزير درد و آلام دروني‏شان را با سرودن منظومه تسكين مي‏دادند و به سينه تاريخ مي‏سپردند.

«بيرياندان قارگلير بير ياندان سازاق ـ دورت يانيم آليب در ديل بيلمز قزاق»

«اورسون بويوگي ناچالينگ در ـ يول ورمزكي، بيريانا قاچاق»

بنابه نوشته فريدون كوچرلي: در سال 1925 چاپ و انتشار همه سروده‏هاي شاعران گنجه و قراباغ درباره جوادخان، ممنوع شده بود بدان سبب درج كامل آنها به عللي مقدور نگرديد. با وجود همين محدوديت‏، آنچه در تأليف ارزنده ايشان و سلمان ممتاز به عنوان منظومه‏هاي خلق آمده است، به بهترين وجهي سرگذشت دليرانه و غيرت مردانه جوادخان را در پيكار گنجه، به قلم شاعران سخنور و دردمند، ايضاح و ابلاغ نموده ومصائب مردم را بيان مي‏دارند. نمونه‏هايي نقل مي‏شود:

بير روايت سويله اي دل چرخ كج رفتاردن

تا ابد روز ازل بد مهر و بدكرداردن

چرخ ظالم،دهردون، صاحب خطا بي‏عاردن

كيم يزيدين عزّتين گورشاه دل افكاردن

 

گورجوادخان ماجراسين محنت مكاردن

 

گنجه شهرنده جواد خان كيم نه ايام وار ايدي

صاحب لطف و عدالت صادق الاقرار ايدي

هرايشين فعلنده ماهر، عاقل و هشيار ايدي

مختصر بير عالم آرا امتحان سردار ايدي

 

گور نه‏لر گچدي قضادن دور بداطواردن

 

 

اول جواد خان وصفني نيجه قلم شرح ايله سين

شرحه سيقماز وصف حالين نيجه ديلّلر سويله‏سين

بير بيله سردار و غازي كيم گوروبدر بله‏سين

دوشدي دعواسي اونون كار قضادن نيله سين

 

پادشاه روس صاحب تاج ايلن طوماردن

 

چكدي بيرايل، اول جواد خان ايلدي جنگ و جدال

گاه صلح ايتدي آرادا، گاه قيلدي رنگ آل

گوردي كيم  اولمادي آخر آرتدي فتنه، قيل و قال

گلمدي امداده هر چند ايله‏دي يوز عرض حال

 

فتحعلي شاه صاحب ايران اولان خنكاردن

 

بير گيجه يول بولدولار روس‏لار آشدي قلعه‏دن

سويرينه اول زمان قانلار آخاردي قلعه‏دن

اول «اوغورلوخان» ايله خانلار ... قلعه‏دن

خان گوروپ اونلار سلامت چيخدي گچدي قلعه‏دن

 

بيلدي آيري دوشدوگون فرزند و خوش دلداردن

 

گچدي اونلار قلعه‏دن ساغ و سلامت گتديلر

چكديلر هر چند يوز جور و ملامت گتديلر

چيخديلار روسون ايچندن بير علامت گتديلر

يوزدو توپ ايران ديوب، شاه ولايت گتديلر

 

ايستدي حقدن مدد اول حيدر كرّاردن

 

گنجه‏لي خلقي شهادت قيلدي حقاجان فدا

كيمي مظلوم، كيمي آزاده قالوب اندربلا

هر بيري بير نوعيله يوز درده اولدي مبتلا

يادينا گلمز مگر مظلوم دشت كربلا

 

اي اوتانماز چرخ ظالم، احمد مختاردن

 

بين ايكي يوز دخي اون سكزده تاريخ زمان

كيم شهيد اولدي جوادخان چيخدي از دار جهان

چوخ پريشان اولدي حالي گنجه‏نين حدّدن يامان

گل يتيش امداده يا حق مهدي صاحب زمان

 

اينجي مزمي خاطرين بو درد و آه و زاردن؟7

سروده: دلباز اوغلي محمد عبدالرحمن آقا.

منظومه «حسن گنجه‏لي» نيز متضمن نكات جالبي مي‏باشد:

گورن، بيلن، ايشيدنلر يانسين لار

گورنه يامان اولدي حالي گنجه نين

بيزه امداد ورمز پادشاه زادا

مگر دوتولوپدر يولي گنجه نين

بايداقلري برج اوستنده قوردولار

طفيل اوشاقلاري‏هامو قيرديلار

او زمان كه جواد خاني وور دولار

ساناسان قيريلدي پلي گنجه نين

بايرام گنجه سينده قلعه‏ني آلدي

دورت يانين چوريب قليجين چالدي

آركگي قيرليپ ديشي سي قالدي

آل قانا بوياندي چولي گنجه نين

گنجه‏لي حسنم  اوره گيم آجي

«مسكو» فرصت تاپوب چالدي قليجي

شمس‏الدينلو، قزاق، بزچلولار ، گرجي

تالادي قالمادي مالي گنجه نين8

روس‏ها پس از استيلا بر گنجه، روشنفكران و رهبران خلق و مردم تحصيل كرده را به شرق روسيه تبعيد كردند. مصطفي بيك عارف يكي از شعراي نامي و مورد احترام مردم بود كه با نصيب سلطان شمس الدينلو جزو تبعيد شدگان بودند. اين مرد عارف ونامي سي ساله، در ديار بيگانه به حال حسرت و اضطراب و گمنامي جان سپرد. منظومه دل‏گدازي به نام «آغلارام» در 19 بند، درباره شوربختي و خاطرات تلخ و احساسات رنج‏آور خود در ايام غربت و دوري از وطن سروده است. چند بند نقل مي‏شود:

فكر ايليه ريم، بير بيردوشور ياديما

يار و همدم، دوست ياران لار آغلارام

دولار ديده‏لريم اشك آل ايله

گوز لريمدن آخار قانلار، آغلارام

نامه يازديم يارا باد صبادن

درددليم اظهار اتديم هوادن

دوشموشم آواره ايل دن اوبادن

ايتير ميشم خان و مانلار، آغلارام

گوروم دونسون بويله دوران زمانلار

ترك ايليوب باغلاريني، باغبانلار

خزان توكوپ سولوپ گل و ريحانلار

سارالوپدر گلستانلار ، آغلارام

داد ايله رم ، يه تن يوخدور فريادا

درديم اولور گوندن گونه زيادا

آغلارام هر زمان دوشنده يادا

بيزيم قزاق، قهرمانلار، آغلارام

داد ايله رم، يه تن يوخدور فريادا

درديم اولور گوندن گونه زيادا

آغلارام هر زمان دوشنده يادا

بيزيم قزاق، قهرمانلار، آغلارام

قالدي پايدار بزچلونن بيگلري

ميدان گوني بيربيريندن ييگيت‏لري

مهمان كارشوسنا مرد كلمك لري

ياديما دوشنده آنلار، آغلارام

ديار غربتده گوزلريم گريان

خاطريم شكسته، گونلوم پريشان

كلير خيالما دوشر ناگهان

اوگور دوگوم نوجوانلار، آغلارام

غرق اولوركشتي لراشكين سيلنده

ياشيل باشلار اوينار چشمم گولنده

اسير اولدوم بني اصفر(روس) الينده

آغلارام اي مسلمانلار، آغلارام9

بعد از استقرار روس‏ها در گنجه، مردم در نهايت پريشاني به سر مي‏بردند و خاطره جنگ جوادخان را فراموش نمي‏كردند. آنان ضمن تشريح مصائب خود، آرزو داشتند كه اوغورلوخان فرزند جوادخان كه در ايران بود بدان شهر حمله نمايد و انتقام مظلومان را از ظالمان مهاجم بگيرد. چكامه زير با عنوان «گنجه قيرقيني» سروده ديگري است از عبدالرحمن آقا دلباز اوغلي، با تخلص شاعر:

اي غازيلر گلدي قضادن بلا

بيراولماز مصيبت دوران ايلدي

يوز وردي غوغاي دشت كربلا

روس گنجه شهريني ويران ايلدي

گنجه خلقي اولدي خاك ايله يكسان

بوياندي قلعه‏سي اولدي قزل‏قان

گوردي ملك‏لر حوريله غلمان

عرض يوزنده آه و فغان ايلدي

جوادخاندان اولدي ملك‏لر راضي

پوزولماز قضادن يازيلان يازي

خبردار اولمادي جنگاور غازي

نه‏بير كمك شكي شيروان ايلدي

قيرديلار عالمي، معصوم جانلاري

توكدولر مسجده سيّد قانلاري

اونلارين ناله‏سي، آه افغانلاري

دوتدي عرشين يوزونو دومان ايلدي

«شاعر اوندا مظلوم اولان جانلارين

خلق ايلر ديوانين اول يامانلارين

من ده حيراني يم اول زمانلارين

گوروم «اوغورلوخان» ديوان ايلدي10

فتحعلي شاه در آن موقع، از گرفتاري‏هاي مردم گنجه خبر داشت و از دست دادن آن شهر آباد و تاريخي را ناگوار و تحمل ناپذير مي‏دانست. براي نجات مردم درمانده، در اوايل سال 1219 هـ . ق عباس ميرزا را با 30 هزار نفر قشون به آذربايجان فرستاد. همدستي حاكم ايروان با روس‏ها و آمدن فاتح گنجه به نخجوان و ايروان و جنگ با قواي ايران، مانع پيشروي عباس ميرزا به قفقاز شد و يك سال طول كشيد، تا اين كه در سال 1220 هـ . ق عباس ميرزا تجهيز قوا نموده و عزم تسخير گنجه كرد.

بنابه نوشته عبدالرزاق دنبلي، نايب السلطنه پس از برخورد با قواي ايشپخدر در كرانه رود ترتر گنجه و محاصره قلعه شهر، اردوي ايران را در خارج شهر مستقر ساخته و آماده ادامه پيكار مي‏شود. در اين موقع حادثه‏اي اتفاق افتاد:

... در اين اثنا خبري كه مانند صبح كاذب از راستي فروغي نداشت در ميان مسلمين گنجه انتشار يافت كه: اردوي ظفر شكوه به فرمان نايب السلطنه در جناح حركت مي‏باشد. اين خبر بي‏اصل در ميان ايشان به يكديگر سرايت كرد علي الغفله صغير و كبير و برنا و پير ايشان از مرد و زن سراسيمه و پريشان حال از شهر بيرون آمدند و خود را به اردو رساندند.

... شاهزاده جوان بخت اهالي شهر را بر دواب اصطبل و قاطرخانه و شترخانه سركار وسعت مدار و اسب‏هاي سپاه سوار، احمال و اثقال آنها را بار كرده در مقدمه موكب والا روانه شمكور كه در چهار فرسخي شهر گنجه واقع است، نمودند. و شب را در نيم فرسخي شهر اقامت فرمودند. روز ديگر از آنجا حركت و به منزل شمكور تشريف برده اهالي گنجه را كه از مسكن مألوف كوچانيده بودند از نوال عطا و مرحمت بي‏دريغ حصه و بهره رسانيدند، و از آن منزل به منزل زكم نزول اجلال فرمودند. چون محافظت پنج ششهزار خانوار گنجه و عيال و اطفال ايشان در اردوي ظفرنشان نهايت تعذر داشت، لهذا از فرط مروت و مرحمت ذاتي تمامي آنها را مصحوف پير قلي خان و محمد علي خان قاجار فرمود كه از راه حسن سو روانه ايران و از آنجا مأمور تبريز فرمودند.11

از زمان شاه عباس اول تا اين تاريخ، در عرض 220 سال، اين دومين بار بود كه اهالي گنجه حكومت بيگانه و فرمانبرداري از عثماني و روس را نپذيرفته و با تخليه و ترك شهر از انسان و دواب و اموال، روي به آذربايجان آورده، خدمت و تابعيت ايران را با دربدري و پريشاني با جان و دل مي‏پذيرند.

مورخ قاجار گزارش خود را درباره پناهندگان گنجه بدين سان تكميل مي‏نمايد.

... از نتيجه بأس و سطوت و ضابطه سياست و حراست نايب السلطنه آنكه: چون اهالي گنجه به نحوي كه مرقوم شد سراسيمه و پريشان حال احمال و اثقالي كه برگرفتن آن مقدور بود با خود برداشته به اردو پيوستند، نايب السلطنه در محافظت اموال و عيال و اطفال ايشان به مرتبة اهتمام مي‏فرمودند كه از خوف سياست ملوكانه احدي از آحاد لشكر و اميري از امراي سپاه ظفر پناه را قدرت و ياراي آن نبود كه دست به اسباب و مايحتاج آنها رساند چه جاي سيم و زر. و از جمله كيسه ممهوره كه مشحون به دو هزار اشرفي و از مال يكي از اهالي گنجه بود يكي از غلامان درگاه با عز و جاه جسته بود، بدون اينكه مهر كيسه تغييري يافته باشد با همان مهر و نشان آورده تسليم صاحبش نمود. به علاوه بعد از ورود ايشان به تبريز، خاقان معدلت گستر مبلغي خطير از سيم و زر به صحابت ملاملك محمد قاضي عسكر در وجه انعام ايشان ارسال فرمودند كه از قرار فرمان شاهي آورده در تبريز به صغير و كبير ايشان تقسيم نمود.

بدين ترتيب ، ناله و افغان مردم ستمديده و پريشان گنجه، به رهائي و رفاه انجاميد.

در سال 1224 هـ . ق ، شاهزاده محمد علي ميرزا، عده‏اي از ايلات بزچلو را كه در محاربه روس‏ها باعث خرابي گنجه شده بودند گوشمال داد و مطيع دولت قاجار ساخت. و در همين سال عباس ميرزا به گوگجه و گنجه دوباره لشكر كشيد، و ايلات و طوايف بي‏شماري از شهرهاي شيروان و قراباغ به كرانه‏هاي ارس كوچ كردند و نشيمن يافتند. به نوشته تاريخ قاجاريه: «... اوغورلوخان گنجه، چندين دفعه به تاخت حدود گنجه رفته چندي از سالدات طعمه شمشير نموده ايل ايرماوي گنجه كه از ايلات معتبر آنجا و به غايت متمول بودند بالكليه كوچيده به طرف شرور و نخجوان آمدند.»

ايل معروف بزچلو گنجه، كه در منابع تاريخي و منظومه‏هاي شعراي گنجه، به كرّات از آنها ياد شده است، پس از كوچ به ايروان، قراپاپاق ناميده شدند و چند سالي در آن نواحي به سر بردند. سپس ايل و اولوس مزبور به دستور دولت به رياست و سرداري «نقي خان»، از طريق اواجيق به سلماس كوچ كرده و از آنجا به سلدوز رفتند. محال سلدوز از سال 1237 هـ . به بعد، نشيمنگاه ايل قراپاپاق شده است.12

 

پي‏نوشت‏ها:ــــــــــــــــــ

1.‏ عبدي بيك شيرازي (نويدي). تكملة الاخبار. به اهتمام دكتر عبدالحسين نوائي، تهران: ص 118.

2. Kirzioglu, fahrettin. Osmanlilar in Kafkas – Ella ri ni fathi, Ankara, 1976. p. 268,269.

3. فلسفي، نصرالله. زندگاني شاه عباس اول. تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1347. ج1، ص 149.

4. محمد طاهر وحيد قزويني. عباسنامه. به تصحيح و تحشيه ابراهيم دهگان. اراك : 1329. ص 334.

5. دولت آبادي، عزيز. سرايندگان شعر پارسي در قفقاز. تهران: انتشارات بنياد موقوفات دكتر محمود افشار يزدي، 1370. صص 255 ـ 263؛ تذكره نصر آبادي. ص 25 و 26.

6. دنبلي، عبدالرزاق. مآثر سلطانيه. به اهتمام غلامحسين صدري افشار. تهران: انتشارات ابن سينا، چاپ دوم، ص 109.

7. Caferoglu, A. “Azeri edeliyatinda istiklal mucadelesi izleri”

Azerleayean yart Bilgisi

Sayi: 8-9 , 1932. S: 299-303

8. Caferoglu , S. ibid. p. 296.

9. Wekilli, M. Siirgunde Sairlerimiz”

Azerhaycan ynrt Bilgisi.

10. Caferoglu, A. Op. Cit.,p.297.

درباره جنگ جوادخان با روس‏ها از مقاله: «Gencenin 150 Nci Sukut yil donumu,» محقق ترك «ميرزابالا» مندرج در شماره 37 جلد چهارم آذربايجان يورت بيلگيسي سال 1954 استفاده شده است.

11. دنبلي، عبدالرزاق. همان مأخذ،  ص 145 و 155.

12. رضوي، مهدي. ايل قاراپاپاق. (مونوگرافي) ناشر: مؤلف، 1370. ص 22 و 23.

ميرزا رشيد اديب الشعرا. تاريخ افشار. به كوشش محمود راميان، پرويز شهريار افشار... تبريز: 1346. ص 382و 384.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدامین بادکوبه ای  | 

 

ايران

·                                مرحوم حسين منزوي ـ زنجان

« ايران »، صداي خسته‏ام را بشنو اي « ايران »

شكواي ناي خسته‏ام را بشنو اي « ايران »

مي‏خوانم آوازي ميان ضرب توفان‏ها

مي‏خوانمت با رعد و برق و باد و باران‏ها

آواز من هر چند ايرانم غم‏انگيز است

با اين همه از عشق، از عشق تو لبريز است

من از «دماوند» و « سهند » ت قصه مي‏گويم

از كوه‏هاي سربلندت قصه مي‏گويم

از رودهايت، اشك‏هاي غرقه در خونت

از خشم « كرخه »، از نزاري‏هاي كارونت

در ذهن من ريگ روانت نيز سرسبز است

حتا كويرت نيز بي‏پاييز سرسبز است

ديگر چه جاي باغ‏هاي چون بهشت تو

اي در خزان هم سبز بودن سرنوشت تو

اوج ستون‏هاي بلندت « تخت جمشيد » ت

از سربلندي سر رسانيده به خورشيدت

پروا مكن از اين شكستن‏ها كه در فرجام

« ايران » من تو كاميابي، دشمنت ناكام

مي‏دانمت اما كه جاي ايستادن نيست

مي‏دانمت جاي به مرداب اوفتادن نيست

ايرانم، اي سيلاب دريا گوي دريا جوي

از آن سوي تاريخ ره طي كرده تا اين سوي

جويي كه از سرچشمه‏ي آيينه‏ات جاري‏ست

خوني كه از زخم عميق سينه‏ات جاري‏ست

مي‎شويد از دل‏هاي ما هم رنگ غم‏ها را

همراه تو با خود به دريا مي‏برد ما را

« ايران » من! اي يادگار يادگارانم!

اي كوكب پيشاني تاريخ! ايرانم!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدامین بادکوبه ای  | 

 

روايت نظامي گنجوي و خاقاني شرواني

 از نخستين جنگهاي روس با ايران پيدايش ادبيات ضد اشغالگري

 

محمد طاهري خسروشاهي

در پي انعقاد دو عهد نامه ننگين گلستان و تركمنچاي، مناطق وسيعي از سرزمينهاي قفقازي ايران به روسيه تزاري واگذار شد و تعدادي از شهرهاي كشورمان به اشغال همسايه متجاوز شمالي درآمد.
جدايي اين بخش از خاك ايران، ساكنان آن ديار را در نوعي سرخوردگي ناشي از ياس و نااميدي گرفتار ساخت. در اين ايام «خشم و ناخشنودي ايرانياني كه در قفقاز اسير پنچه بيگانه شده و آوارگان كه به اين سوي ارس پناه آورده بودند، روز به روز فزوني ميگرفت»؛ بدان سان كه جامعه ايراني عصر قاجار آماده يك طغيان عمومي شد، كه چندي بعد در قالب انقلاب مشروطيت ايران و نهضتهايي چون جريان تحريم تنباكو متبلور گرديد كه جملگي داراي رنگ و بوي ضد استعماري و ضد استبدادي بودند.
بررسيها نشان ميدهد كه در اين ايام شعر و ادب فارسي نيز به واكنش پرداخت و با ورود به عرصه اجتماع، به صحنه آفرينش و ابداع كشيده شد. «فرهنگ ايران آغاز سده نوزده از گونهاي ادبيات و آثار اسلامي برخوردار شد كه ميتوان آن را «ادب جهادي» نام گذارد» سيري كوتاه در تاريخ ادبيات ضد استمعاري نشان ميدهد كه اين نوع ادبي پس از استقرار مشروطيت تا خلع قاجار از سلطنت، همچنان به حركت تعالي بخش خويش ادامه ميدهد و با پيش آمدن جريان جنگ جهاني دوم و اشغال ايران توسط نيروهاي استعمارگر و وقايع مهم پس از آن، (روي كار آمدن حكومت پيشه وري در تبريز، نهضت ملي شدن صنعت و نفت و پيروزي انقلاب اسلامي، به اوج خود ميرسد.
گسترده وسيع ادبيات ضد استعماري، ما را بر آن ميدارد كه حداقل درموضوع جنگهاي روس با ايران، درباره اين اصطلاح ] ادبيات ضد استعماري[ اندكي دقيقتر شويم. فارغ از گرفتار شدن در بند لفاظي، در كنار اطلاق اين سه عنوان به شعر دوره جنگهاي روس با ايران ] جهادي، درباري، ضد استعماري[ صاحب اين قلم معتقد است كه با توجه به خصوصيات دوره جنگها و ويژگيهاي اين اشعار، عبارت «ادبيات ضد اشغالگري» مناسبترين اصطلاح براي شعر دورهاي است كه در رابطه با جنگهاي روس با ايران سروده شدهاند.
به گمان من، عبارتهاي «ادب درباري» و «ادب ضد استعماري» سه عنوان كلي است كه درباره برخي ديگر از ادوار تاريخي شعر فارسي نيز ميتوان بكار گرفت. به عنوان مثال آيا آن قصيدههاي لفظ آميزي را كه در دربار محمودي سروده ميشد و چاپلوسيهايي از نوع اشعار فرخي و عنصري كه گرفتاري در «اصطبل ثناخواني» بود، را نميتوان «ادب درباري» نام نهاد؟ البته كه ميتوان اين اشعار را شعر دربار ناميد. فراموش نكنيم كه يكي از وجوه تسميه «شعر دري» انتساب آن به «دربار شاهان ساساني» است. در اين ميان برابر دانستن قصايد تملق آميز برخي شاعران دربار محمود با اشعار بلند قائم مقام فراهاني كه عليه تجاوزات روسيه تزاري گفته شده، جفاي محض بر شعر بلند مقام فارسي است. اصطلاحات «ادبيات جهادي» و «ادبيات ضد استعماري» نيز اگر چه نسبتي با شعر دوره جنگهاي روس با ايران دارند، لكن بسيار كليتر از آنند كه محدوده شعر اين دوره را محصور سازند. دورن مايه عمده و اصلي آثار شاعراني كه در برابر تجاوزات روسيه تزاري آفريده شدهاند، نكوهش «مسئله اشغالگري» و اشاره به تجاوزاتي است كه منجر به اشغال بخشهايي از سرزمينهاي قفقازي ايران شد. بنابراين در اين نوشتار براي نخستين بار پيشنهاد ميشود كه در رابطه با شعر دوره جنگهاي روس با ايران عبارت «ادبايت ضد اشغالگري» به كار گرفته شود كه عنواني دقيق و مناسب است.
 
پيشينه بازتاب جنگهاي روس با ايران در شعر فارسي
 
آنچه مسلم است نخستين روابط روس با ايران با يك سلسله تجاوز و استيلا و تاخت و تاز آغاز شده است. بر اساس قرائن تاريخي، اين تاخت و تازها به طور متصل و پي در پي نبود، گاه به گاه اتفاق ميافتاده است؛ لكن در تعيين نخستين تجاوز روس به ايران چنانچه به قول محمد بن اسفنديار مولف تاريخ طبرستان استناد كنيم، بايد گفت اين تجاوز در حدود سال 267 هجري قمري بوده است.
محمد علي جمال زاده در فصل اول از كتاب ارزشمند «تاريخ روابط روس و ايران» تاريخ قريب به يقين نخستين تجاوزات روس به ايران را بررسي و با استنادات تاريخي، مشخص ميكند كه روسها در طول كمتر از 50 سال در سده سوم هجري سه بار به تاراج سواحل جنوبي درياي مازندران پرداختهاند.
بر اساس همان قرائن تاريخي، تاخت و تاز ديگري به سال 332 هجري قمري توسط روسها به شهر بردعه صورت گرفت كه «مقارن است با دومين سال سلطنت نوح بن نصربن احمد بن اسمعيل ساماني معروف به امير احمد» كه خوشبختانه درباره اين هجوم كه به زعم محمد علي جمال زاده «چهارمين هجوم روسها به خاك ايران» است، اسناد مهم و متعددي وجود دارد كه ميتوان از الكامل في التاريخ ابن اثير و زبده التاريخ حافظ ابرو نام برد.
 
روايت نظامي گنجوي از جنگهاي روس با ايران
 
شرحي راجع به تاخت و تاز ر وسها به شهر بردعه قفقاز در منظومه «اسكندرنامه» نظامي گنجوي ا ست كه بايد از آن به عنوان «نخستين بازتاب جنگهاي روس با ايران در شهر فارسي» ياد كرد.
جمال زاده معتقد است جريان منظوم در اسكندرنامه «ظاهرا در باب همين هجوم چهارم روسهاست كه نظامي با بعضي افسانههاي شاعرانه ديگر مخلوط نموده است»
دكتر عبد الحسين زرين كوب نيز با اشاره به علاقه نظامي مبني بر به نظم كشيدن لشكر كشي روس به بردعه، بدين خاطر كه «بردع و سرزمين ارمن و ابخاز، موطن و منشاء خود او بود»، اظهار ميدارد كه «نظامي كه ظاهرا قصد اين لشكر كشي را از ماخذ نصراني محلي، تلقي كرده است و يا از افواه اقوام اين نواحي (ارمني يا گرجي) شنيده است، ماجراي رفتن اسكندر به قيچاق و بردع را با ذوق و علاقه خاصي نقل ميكند»
البته ترديدي در اين كه داستان جنگ اسكندر با روسها يك افسانه محض است، وجود ندارد و نظامي نظر به علاقه خاص خويش به تاريخ سرزمين خود، اقدام به نظم اين داستان نموده است. با اين حال نبايد اين دو نكته را از نظر دور داشت كه اولا «شرحي را كه نظامي در باب هجوم روسها به بردعه حكايت ميكند، ميتوان به طور يقين راجع به همان هجوم سنه 332 روسها به بردعه دانست» ثانيا ترديدي نيست كه در عهد نظامي كه درگنجه و در جوار بردعه ميزيسته (535-599) حكايت هجوم روسها به بردعه (332) در افواه بوده و به قول دكتر عبدالحسين زرين كوب، شاعر آن را از منابع محلي (ارمني يا گرجي) گرفته و البته تغييراتي در آن داده است.
جريان داشتن حكايت حمله روس به ايران در سرزمينهاي قفقازي در سده حيات نظامي قطعي است، چنانچه خاقاني شرواني شاعر هم عصر و همسايه نظامي نيز اين جنگها را به نظم كشيده كه البته تفاوتهاي جزيي با داستان نظامي دارد. «اين كه خاقاني، داستان اسكندر را در دربار ملكهاي كه با وي قصد جنگ داشت، در مورد قيدافه – نه نوشابه- نقل ميكند، معلوم ميدارد كه داستان رسولي رفتن اسكندر به دربار ملكه، در سرزمين شروان هم در همان ايام به قيدافه منسوب بوده است و لابد نظامي قصد نوشابه و بردع را از طريق منابع عاميانه گرجي يا ارمني اخذ كرده باشد» البته جمال زاده بر خلاف زرين كوب، معتقد است «ماخذ اصلي نظامي در نظم حكايت مزبور به اغلب احتمال «شاهنامه فردوسي» بوده است. چون كه فردوسي هم قصه اسكندر و رفتن وي را به شهر زنان كه «هروم» نام داشت، مفصل حكايت نموده است» و گويا منبع فردوسي نيز كتاب «قصه اسكندر» كاليستنس يوناني بوده، البته با اين تفاوت كه نظامي نام شهر را از «بردعه» و نام ملكه شهر را از «قيدافه» به «نوشابه» تغيير داده است.
در هر حال بايد گفت نظامي به عنوان نخستين شاعري است كه در باب هجوم روسيان به ايران، به واكنش برخاسته و اگر چه اين واقعيت تاريخي را با ظرافتهاي شاعرانه و هنرهاي شعري آرايش داده، نبايد در اصالت حادثه ترديد كرد چون در شعر خاقاني نيز اشاراتي به هجوم روسها ديده ميشود، ظاهرا نخستين بازتابها به اين جريانات و تجاوزات در شعر شاعران سبك آذربايجاني و گويندگاني كه در سرزمينهاي قفقازي ايران ميزيستهاند، تجلي يافته است.
 
خلاصه داستان جنگ روس با ايران در اسكندرنامه
 
پس از آن كه اسكندر، خاقان چين را بدرود ميكند، روي به ماوراء النهر مينهد. در اين سفر، سمرقند را بنا ميكند و انديشه بازگشت به روم در سر ميافكند كه ناگاه حاكم و پهلوان ناحيه ابخاز، «دوالي» از تجاوز روسها به خاك بردعه را با خاك يكسان كرده و «نوشابه» ملكه بردعه را كه اسكندر در سفر پيشين دل به مهر او بسته بود، به اسارت بردند. «شاه از اين خبر سخت در تاب شد و براي دفع روسها و آزاد كردن بردع و نوشابه، عزم جزم كرد» و به دشت قبچاق روي نهاد در اين دشت نبردي سخت بين اسكندر و فرمانده سپاه روس؛ قنطال، روي داد و در مدت هشت روز نبردهاي تن به تن بسياري از سربازان دو طرف را به كم مرگ كشانيد. در هشتمين روز از نبرد، اسكندر شكست سختي به سپاه روس وارد كرد و فرمانده قشون روس را در كمند آورد. جنگ روس و ايران با پيروزي اسكندر و آزادي «نوشابه» از دام روس پايان يافت.
روايت منظوم نظامي گنجوي از جنگ روس با ايران
دوالي كه سالار ابخاز بود                         
   به نيروي شه گردن افراز بود
دوال كمر بسته بر حكم شاه          
  بسي گرد آفاق پيمود راه
كه فرياد شاها ز بيداد روس             
كه از مهد ابخاز بستد عروس
كس آمد كز آن ملك آراسته               
خلالي نماند از همه خواسته
ستيزنده روسي زآلان وارگ                       
 شبيخون در آورد همچون تگرگ
به دربند آن ناحيت راه يافت             
به فراطها سوي دريا شتافت
خروجي نه بروجه اندازه كرد                      
 در آن بقعه كين كهن تازه كرد
به تاراج بر آن بر و بوم را                         
كه ره بسته باد آن پي شوم را
جز از كشتگاني كه نتوان شمرد                    
خرابي بسي كرد و بسيار برد
در انبار آكنده خوردي نماند             
همان در خزينه نوردي نماند
زگنجينه ما تهي كرد رخت              
 در از درج بربود و ديبا زتخت
همان ملك بردع برانداختند              
يكي شهر پر گنج پرداختند
به تاراج بردند نوشابه را                           
  شكستند بر سنگ قرابه را
زچندان عروسان كه ديدي به پاي                 
  نماندند يك نازنين را به جاي
همه شهر و كشور به هم برزدند                   
ده و دوده را آتش اندر زدند
ببيني كه روسي در اين روز چند                  
 به روم و به ارمن رساند گزند
ستانند كشور گشايند شهر                          
  كه خامان خلقند و دونان دهر
همه رهزنانند چون گرگ و شير                  
  به خوان نادليرند و برخون دلير
زروسي كسي نجودي مردمي                      
  كه جز گوهري نيستش ز آدمي
به بيداد كردن بر آرند يال                            
 زبازارگانان ستانند مال
خلل چون در آن مرز و بوم آورند                
  طمع در خراسان و روم آورند
بشوريد شاهنشه از گفت او              
 ز بيداد برخانه و جفت او
كه چون يافت اسكندر فليقوس                       
 خبرهاي ناخوش زتاراج روس
نخفت آن شب از عزم كين ساختن                
  زهرگونه با خود برانداختن...
بدان تا كند عالم از روس پاك                       
 قرارش نميبود در آب و خاك
كه رومي چون آشفتن روس ديد                   
  جهان را چو پركنده طاوس ديد
شب تيره پهلو به بستر نبرد                        
  به طالع پژوهي ستاره شمرد
برون آمد از پرده تيره ميغ                          
 ز هر تيغ كوهي يك كوه تيغ
دو لشكر چو درياي آتش دمان                     
  گشادند باز از كمينها كمان
دگر باره در كارزار آمدند               
 به شير افكني در شكار آمدند
دراي جگر تاب و فرياد زنگ                    
   زسر مغز ميبرد و از روي رنگ
همان كوس روئين و گرگينه چرم               
    نه دال بلكه پولاد را كرد نرم...
زرو مي يكي پيل كوپال گير            
 برآهخته شمشير و بربسته پير
به جنگ آزمايي برون خواست مرد               
 برون شد دليري به خفتان زرد
فرو هشت كوپال رومي زدست                    
  سر و پاي روسي به هم درشكست
دگر خواست با او همان رفت نيز                  
 بجز مغز كوبي ندانست چيز
بسي گردنان را زگردن كشان                       
 زد از سردمهري به يخ برنشان
دوالي چو ديد آن چنان گردني                       
 نه گردن همانا كه گردن زني
بسيچيد و پيرانه جنگ خواست                     
بسيچ شدن كرد بر جنگ راست
سوي دشمن آمد چنان تازه روي                   
 كه طفل از دبستان در آيد به كوي
بدين گونه آن كوه پولاد پشت            
 بسي مرد لشكر شكن را بكشت
يكي روس بد نام او جودره              
كه شير نرش بود آهو بره
درشت و تنومند و زورآزماي                      
به تنها عدو بند و لشكر گشاي
گره بر دوال كمر سخت كرد                        
 به جنگ دوالي روان رخت كرد
گشادند بر يكدگر تيغ تيز                           
   كه ره بسته شد پاي در گريز
بسي ضربشان رفت بر يكدگر                     
  زكار آگهيشان نشد كارگر
برآورد روسي گذارنده تيغ              
 بر آن كوه پولاد زد بي دريغ
زپولاد ترك اندر آمد به فرق            
 به درياي خون شد تن فتنه غرق...
چنين تا يكي روز كاين چرخ پير                
   برآورد گوهر زدرياي قير
دگر باره ميدان شد آراسته             
   زبيغولها نعره برخاسته
سپه را به آيين پيشينه روز                       
    برآراست سالار گيتي فروز
بر آن پهن صحراي دريا شكوه                   
   حصاري زد از موج لشكر چو كوه
چپ و راست پيرامن آن حصار                   
  زپولاد بستند ره بر غبار
زديگر طرف روسي سرافراز                    
  برآراست لشكر به آيين و ساز
جرسهاي روسي خروشان شده                 
   دماغ از تف خشم جوشان شده
زعكس سر تيغ و برق سنان                      
   سر از راه ميرفت و دست از عنان
نماينده روسي به هر سو ستيز                    
  برآورده از روميان رستخيز
برآميخته لشكر روم و روس            
به سرخي سپيده چو روي عروس
سكندر در آن حرب چون شير مست  
يكي حربه پهلواني به دست
سوي روسي آورد يك تركتاز                       
چو تند اژدهايي دهن كرده باز
براورد پيروزي شاه دست                          
به قنطال روسي درآمد شكست
چوبشكست بشكستني خردشان                   
   به يك حمله از جاي خود بردشان
هزيمت درافتاد بدخواه را                          
   جهان داد شاهي جهانشاه را
شه پيل پيكر به خم كمند                            
   درآورد قنطال را زير بند
زروسي بسي خون و خون ريختند               
  گرفتند و كشتند و آويختند
 
كليات نظامي گنجوي- ج2 صص 1147-1117

 

روايت خاقاني شرواني از جنگ روس با ايران
 
 
پس از هجوم چهارم روسها در سال 332 هجري كه شرح منظوم آن به نقل از اسكندرنامه نظامي گنجوي درج شد، ظاهرا اين قوم، قريب به دو قرن و نيم اقدام به تاخت و تاز جدي در نواحي شمالي ايران ننمودهاند.
پنجمين هجوم ويرانگر روسها، بر اساس منابع تاريخي در سال 570 يا 571 هجري قمري و در شهر تاريخي «شروان» اتفاق افتاده كه مقارن با سلطنت شيروانشاه ابواسحاق ابراهيم اخستان اول (پسر ابوالمظفر منوچهر) بوده است.
ظاهرا در باب اين هجوم، منابع و متون تاريخي سكوت كردهاند. در اين سالها «تاريخ روسيه به كلي مغشوش و تاريك است و تا كنون در خصوص هجوم پنجم ديده نشده كه در نوشتجات تاريخي كه از آن زمان مانده، ذكري رفته باشد و عجالتا يكتا سند مستقيمي كه در دست است و صراحتا ذكر اين مسئله را مينمايد، دو قصيده از خاقاني است» كه در مدح شيروانشاه اخستان بن منوچهر و تهنيت فتح روس سروده شدهاند. محمد علي جمال زاده عبارت اخير را از نامهاي كه خانيكوف مستشرق روسي درباره خاقاني و در تاريخ شانزدهم شعبان المعظم 1273 قمري در تبريز، نوشته نقل كرده است.
با وجود استناد جمال زاده به اشعار خاقاني، غفار كندلي – خاقاني به ويژه – معتقد است ه «حوادث سال 570 در تاريخ دولت شروان، حادثه بزرگ و مهمي بود و خاقاني در اشعاري كه در اين زمان سروده، روند جنگها را به تفصيل بازگفته... اما متاسفانه، اشعار خاقاني از دستبرد تغيير و تحريف در امان نمانده است» البته وي توضيحي پيرامون تحريفهاي احتمالي كه مدعي آن شده، نداده است.
كندلي مينويسد: «اشعاري كه خاقاني به مناسبت اين پيروزي (پيروزي اخستان بر سپاه روس) سرود، مبارزات بزرگ مردم شروان و عزم راسخ آنان را به تصوير كشيد و اينك نيز خاقاني نيز در مقام دبير مخصوص شروانشاه، سرگرم نوشتن «فتحنامه» بود. او درباره اين پيروزي، دو شعر بلند در ستايش اخستان سروده و در هر دو به قهرمانان سپاه شروان اشاره كرده است».
حضور خاقاني در جنگهاي روس با ايران
نكته جالب در نوشتههاي كندلي اين است كه به نظر وي خود خاقاني در ميدان جنگ با روس حضور داشته است. البته توصيفات دقيق و تصوير سازي شاعر از صحنههاي رزم، نظر اين خاقاني پروژه را تاييد ميكند. «خاقاني كه خود در صف اول دليران شروان براي دفاع از وطن به پا خاسته بود، در اين جنگها دست ياري به خاقان دادعه در كنارش ميجنگيد.» اين خاقاني پروژه، اشعار شاعر بزرگ شروان در خصوص جنگ روس با ايران را از «نخستين منابع تاريخ شروان» به شمار ميآورد كه آن اشعار در تهييج ساكنان شهر براي دفاع از تماميت ارضي كشور بسيار موثر بوده است.
اگر چه كندلي به حضور خاقاني در ميدان نبرد اشاره ميكند، با اين حال ميگويد: «از دخالت خاقاني در حملات شاه خبر نداريم ولي همان طور كه قطران تبريزي در لشكر كشي مغان حضور داشته، صداي خاقاني نيز ظاهرا از اطراف درياي خزر شنيده ميشود. اين اشعار چنان است كه گويي خاقاني در آنها نه از شنيدهها بلكه از آنچه با چشمان خود ديده، سخن گفته است.»
البته از توصيفاتي كه عبدالحسين زرين كوب در باب روايت خاقاني از اين جنگها به دست ميدهد، چنين به ذهن ميآيد كه زرين كوب نيز معتقد به حضور خاقاني در اين جنگها بوده، منتها وي تصريحي در اين باب ندارد. زرين كوب ميگويد: «از قصايد خاقاني چنين برميآيد كه حمله و هجوم ] روسها[ ازدو جانب بوده است، هم از جهت زمين و از جانب دريا. خاقاني دعوي ميكند كه 73 كشتي از روسها خراب شده است و بالاخره جزيره «رونياس» و «لنبران» را به عنوان مركز عمليات جنگي بر ضد روسها نام ميبرد... اگر گفته خاقاني درست باشد به نظر ميآيد كه دريا نوردان روس در اين جنگ همان مسيري را طي كرده باشند كه در ايام قديم يعني حدود 3332 هجري (942 ميلادي) نيز در يك حمله و هجوم ديگر پيموده بودند.»
در هر حال رويارويي اخستان با سپاهيان روس و تلاش اين حاكم شروانشاهي در حفظ ثغور كشور را ميتوان از دلايلي برشمرد كه موجب شده تا اين پادشاه در نظر خاقاني و مردم شروان نامي نيك از خود باقي گذارد؛ بدان سان كه از نتايج سلطنت وي در نظر محققان ميتوان به «پيشرفت شروان در امور سياسي – اجتماعي» و «حفظ تماميت ارضي كشور در مقابل هجوم متجاوزان به ويژه سپاهيان روس» اشاره كرد. شايد به واسطه محبوبيت ويژه بوده كه اخستان لقب «خاقان درياها» گرفته است.
با وجود اين پيداست كه شروان در زمان سلطنت اخستان دوران پرآشوبي را ميگذرانيدهاست. «تامل در اسناد باقي مانده از عصر خاقاني نشان ميدهد كه شروان در روزگار پادشاهي او يكي از پرآشوبترين ادوار خود را سپري ميكرده است. تجاوزات دشمنان خارجي، كشمكش با همسايگان... مهمترين نكاتي هستند كه از اين اسناد به دست ميآيد.
هادي حسن نيز كه در شناساندن تاريخ شروان و حيات خاقاني مطالعات و مقالات ارزندهاي دارد، تنها حادثه مهم دوران سلطنت اخستان بن منوچهر را جريان جنگ روسها ميداند. البته وي از اين قوم به «دزدان دريايي ولگا» ياد ميكند كه با 73 كشتي به جزاير رونياس و لنبران تاختهاند. هادي حسن مينويسد: «مدت حكمراني اخستان اقلا 41 سال طول كشيد... و در اين مدت مديد فقط يك واقعه تاريخي دست داد. يعني در حدود سنه 570 دزدان دريايي ولگا موسوم به BRODNIKI در 73 كشتي سوار شده نزديك جزاير رونياس (سري) لنگر انداختند و دو و نيم قرن فرسخ راه به طرف سرچشمه رودخانه كر پيمودند و تا لنبران پيش رفتند. قبايل خزر موقع را مغتنم شمرده بر دربند تسلط يافتند و 20 فرسخ راه پيموده شابران را گرفتند. اخستان از جارجي بن ديمطري (گئورگي پسر ديمطري) كمك خواست و آن پادشاه گرجستان شخصا آمده دربند و شابران را از يد تصرف قبايل خزر متنزع ساخت و به اخستان بخشيد و برگشت» هادي حسن ادامه ميدهد كه «بنا بر گفته خاقاني، تيراخستان كشتيهاي روسيان را بشكست و تيغ اخستان از خون روسيان آب درياي نيلگون را سرخ كرد».
خلاصه داستان جنگ روس با ايران در ديوان خاقاني
چنانچه نظر صريح غفار كندلي و نوشته تلويحي زرين كوب درباره حضور خاقاني در ميدان نبرد درست باشد، روايت او از پنجمين هجوم روس به ايران كه به نظر محمد علي جمال زاده تنها روايت موجود است، بايستي از اعتبار ويژهاي برخوردار باشد. خلاصه روايت خاقاني چنين است كه:
در عهد سلطنتن شروانشاه اخستان بن منوچهر (احتمالا بين 530 و 583) روسها به همراهي خزرها در سواحل جنوب غربي درياي خزر براي تصرف شروان به سمت سرزمينهاي قفقازي هجوم نموده و حتي چند گاهي در شماحي اقامت داشتهاند. كشتيهاي ايشان كه عبارت از 73 فروند بوده در جزاير رونياس لنگر مياندازند، كه جملگي توسط اخستان در فصل «تموز» منهزم ميگردند. اگر چه خاقاني از عده روسها سخني نميگويد، ولي «از آنجا كه دست غارتآنها تا لنبران هم دراز شده بود، اين خود ميرساند كه عده آنها بسيار بوده است».
دريانوردان روس به روايت خاقاني همان مسيري را در هجوم پنجم انتخاب كردهاند كه در حمله سنه 342 هجري از آن مسير به قفقاز تاخته بودند.
سپاهيان روس افزون بر دريا، از راه زمين نيز به شروان ميتازد كه البته «تير شهاب رنگ» اخستان، «زهره» متجاوزان را آب و آن «مبتران» را «بريده حنجر» ميسازد.
 
روايت منظوم خاقاني شرواني از جنگ روس با ايران
 
              صبح است كمانكش اختران را                   
آتـــش زده آب پــيــكــران را...
             خـاقـان كــبــيـر ابـوالــمـظـفـر                   
ســرجــمــله شــده مظــفـتران را
              درگــردن گـــردنــــان خــزران             
افـــكـــنـــده كـــمنـد خيزران را                                                            .          
  بــاكـو، بــه بــقـاش، بـاج خواهـد            
خـــــزران و نـــي و زره گران را
             شــمـشيــرش از آسـمـان مدد يافت         
  فــــتـح دربــنـــد و شـــابـــران را
              گـشتــاسـب مـعـونت از پسر خواست    
   كــــــاورد بــه دسـت دختران را
صــــاحبت غـــرـنــد روس و خــزران    
 مـــنـــــكر شــــده صــــاحب افســــــران را
              تــيــغ تـو مـزوري عـــجــب ســـاخت   
  بــيــــمـــــاري آن مــــزوران را
              فــــتـــح تـــو بــه جنگ لشكر روس    
   تـــاريــخ شــد آســـمـــان قـــران را
             رايــــات تـــو روس را عـــلـي روس    
   صــرصـر شـــده ســـاق ضــيمــران را
              پــــيــكـــان شــهاب رنگت، از آبد        
 آتـــــش زده ديــو لـــشـــــكران را
              در زهــــره روس رانـــده زهـــرآب      
كــــانـــداخــتــه يــغــلــق پـــــران را
              يــك ســهــم تــو خـضـر وار بـشـكـافـت         
 هـــفتاد و سه كشتي، ابتران را
              مقراضه بندگان، چون مقراض                
 اوداج بريده منكران را
              بس دوخته سگزنت چو سوزن               
  در زهره جگر، مبتران را
           اقبال تو كاب خصر خورده است                   
 دل داده نهنگ خنجران را 
          وز بس كه ز زخم بر لب بحر            
خون رفت بريده حنجران را
         هم بر لب بحر، بحر كردار                            
خوش حوض كه آمد اشقران را
 
(ديوان خاقاني- ج 1- ص48)
 
 
قصيده دوم  :
 
اين تويي، از غمزه، غوغا در جهان انگيخته    
نيزه بالاخون، بدان مشكين سنان انگيخته...
 
هود همت شهرياري، نوح دعوت خسروي
صرصر از خزران و توفان از آلان انگيخته
 
هيبت او مالك آيين و زباني خاصيت
دوزخ از دربند و ويل از شابران انگيخته
 
لشكري ديدي شبيخون برده بر ديوان روس
از كمين، غرشن شيرسيستان انگيخته!
 
رانده تا دامان شب، چون شب زمه، بر جيب چرخ
جادو آسا، يك قواره از كتان انگيخته
 
صبحگه چون صبح شمشير آخته بر كافران
تا به شمشير، از همه گرد هوان انگيخته
 
زهره چون بهرام چوبين باره ]خونين[ به زير
آهنين تن باره چون باد خزان انگيخته
 
هر يكي اسفندياري، در دژ رويين، زدرع
وز سر دريا، غبار هفت خوان انگيخته
 
بر كشيده تيغ اسد، چون آفتاب اندر اسد
در تموز، از اه خصمان، مهرگان انگيخته
 
بر دل كافر چو انگور آبله، وز خونشان
مي ز حصرم گون شر تيغ يمان انگيخته
 
بر سر درياي نيلين، تيغ، كان رويناس
تا جزيره رويناس و لنبران انگيخته
 
كشيت ا ز بس زار كشته – كشتتزاري گشته لعل
سر دردوده، وز تن آواز امان انگيخته
 
كشته يك نيم و گريزان، خسته، نيمي رفته باز
مرگشان تبها، زجان ناتوان انگيخته
 
از سركفار روس انگيخته گردي، چنانك
از سران روم، شاه الب ارسلان انگيخته
 
يك دو روزاين سگدلان انگيخته، در شيرلان
شورشي كارژنگ در مازندران انگيخته
 
سهم شاه انگيخته امروز،در دربند روس
شورشي كان سگدلان درشيرلان انگيخته
 
(ديوان خاقاني- ج1- ص532)

 

پي نوشت ها:
1- تاريخ خوي، ص 317
2- نخستين رويارويي انديشه گران ايران ، ص378
3- همان
4- ادبيات در جنگهاي ايران و روس، ص39
5- ادبيات ايران پيرامون استعمار و نهضتهاي آزادي بخش، ص67
6- همان، ص68
7- تاريخ روابط روس و ايران، ص209
8- همان، ص32
9- الكامل في التاريخ، ج8، ص308 (به نقل از تاريخ روابط روس و ايران، ص35)
10- تاريخ روابط روس و ايران، ص38
11- پير گنجه در جستجوي ناكجاآباد، ص182، البته به تمايل نظامي بايد انتساب همسرش آفاق به منطقه قبچاق را نيز افزود.
12- همان، ص186
13- تاريخ روابط روس و ايران، ص40
14- خاقاني ميگويد:
قيدافه خوانده‌‌‌ام كه زني بود پادشاه
                                               
اسكندر آمدش به رسولي سخن گزار...              (ج1، ص244)
15- پير گنجه در جستجوي ناكجاآباد، ص183، در اين باره نيز بنگريد به: حكايت همچنان باقي، صص202-196
16- فردوسي گويد:
زني بود در اندلس شهريار                          
خردمند و با لشكري بي شماري
جهانجوي بخشنده قيدافه بود            
 زر و ز بهي، يافته كام و سود     
 (شاهنامه، مسكو، ج7، ص43)
17- تاريخ روابط روس و ايران، ص41
18- حكايت «نوشابه» و «قيدافه» داستاني دراز دامن دارد. اسپيگل، مستشرق فقيد آلماني درباره اين دو شخصيت، تحقيق مستوفاتي دارد. بنگريد به: داستان اسكندر به روايت مستشرقان، - تاريخ روابط روس و ايران – ص197 و حكايت همچنان باقي- ص200
19- پير گنجه در جستجوي ناكجاآباد، ص186
20- بنا به گفته نظامي، قنطال، شاه روس است؛ ولي در منابع تاريخي چنين كسي يافت نشده است. در موقع هجوم روسها به بردعه، شخصي به نام «ايگور» (IGOR) در روسيه سلطنت ميكرد. مرحوم عبدالمحمد آيتي به نقل از دكتر سركاراتي مينويسد: قنطال، اسم خاص يوناني است. « در ترجمه حبشي داستان اسكند واژه «KANDAROS» آمده است. در روايت يوناني اسم پسر ملكهاي است به نام «KANDAK» كه با اسكندر روابطي داشته است. ميتوان احتمال داد نظامي «KANDALUS» يوناني را با «KANDAROS» سرياني كه در اصل اسم پسر ملكه قيدافه بوده، به گونه قنطال به شخص ديگري يعني سالار روسها داده است. (اسكندرنامه، آيني، ص486)
21- چنين است در نسخه وحيد دستگردي. وحيد، «فراط» را جمع فارط و به معني «شتابنده» به سوي «اب» درج كرده است. جمال زاده به نقل از «قاموس فارسي به انگليسي اشتينگاس» اين لغت را «قرواط» و به معني «قايق» ضبط كرده است.
22- فلاطوس ظاهرا نام محلي است كه ساكنان آن به كودني و بي هنري معروف بودهاند. معني بيت چنين است كه: در پيش سپاهيان كم مايه روس، افلاطون با آن همه قدر، به اندازه يك شهروند كودن افلاطون ارزش نداشت.
23- محمد علي جمال زاده درباره علت اين سكوت مينويسد: « در ظرف مدت سلطنت آخستان، در روسيه 15 نفر سلطنت كردهاند و اين دليل بر اعتشاشاتي است كه در آن زمان در روسيه حاكم بوده و مانع شده كه حادثه مذكور (هجوم روسها) در تواريخ آن مملكت مورد توجه گردد و جايي ثبت شود» تاريخ روابط روس و ا يران، ص49
24- همان، ص46
25- خاقاني شرواني، حيات زمان و محيط او، ص482
26- همان
27- همان، ص478
28- همان، ص485
29- جمال زاده درباره اين جزيره مينويسد: محل صحيح اين جزيره به تحقيق معلوم نشد است و به طور يقين نميتوان گفت كه مقصود از جزيره رويناس كدام يك از جزاير كنوني درياي خزر است... در معجم البلدان از مكاني بنام «جزيره الروسيه» سخن ميرود كه ميتوان احتمال داد تصحيف «جزيره الروينه» يعني همان «رويناس» باشد.
30- لنبران، نام دهي در سر راه شهر شاماخي معروف در جمهوري آذربايجان است.
31- ديدار با كعبه جان، ص42
32- درباره روابط خاقاني و اخستان ر. ك به: شرح قصيده ترسائيه خاقاني، ص25 و ساغري در ميان سنگستان، صفحات مختلف
33- برگزيده و شرح اشعار خاقاني، ص15
34- ساغر در ميان سنگستان، ص13
35- محمد علي جمال زاده نيز به نقل از خانيكوف مستشرق معروف اظهار ميدارد كه: «روسهاي مذكور ] كه در زمان خاقاني به قفقاز هجوم بردند[ از فراريهي مقيم بين رودخانه دن و ولگا بودهاند كه در تواريخ روس آنها را «بردنيكي» ميگويند يعني ولگرد و آواره» تاريخ روس و ايران، ص49
36- ساغري در ميان سنگستان، ص13
37- همان
38- تاريخ روابط روس و ايران، ص49
39- تلميح به داستان گشتاسب و ياري خواستن وي از پسرش اسفنديار براي رهانيدن خواهرانش هما و بهآفريد از روئين دژ كه ارجاسب جادوگر آنان را به بندكشيده بود.
40- به نوشته غفار كندلي، خاقاني در اين بيت ماده تاريخ پيروزي نهايي اختسان بر مهاجمان را كه در سال 570 هجري قمري بوده، بيان كرده است.
41- «علي روس» كوتاه شده «علي رؤوس الاشهاد» به معني «در برابر همگان» و كنايه از «هر چيز آشكار» است. ساق استعاره از آسيب پذيري روسهاست.
42- اين لغت در برهان قاطع بصورت «يغلغ» و به معني تير پيكان دار ثبت شده است.
43- جلال الدين كزازي در توضيح اين بيت به نقل از مينورسكي مينويسد: « به گمان مينورسكي از آبخوستهاي (جزيره) رود كر بوده است. خاقاني دعوي ميكند كه 73 كشتي از روسها خراب شده است و بالاخره جزيره رويناس و لنبران را به عنوان مركز عمليات جنگي بر ضد روسها نام ميبرد. (گزارش دشواريهاي ديوان خاقاني، ص544).
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدامین بادکوبه ای  | 

 

نگاهی کوتاه به شاهکاری !!! از حسین محمدزاده صدیق :

جعل کتابی به نام شیخ صفی الدین اردبیلی

« قارا مجموعه»

كتابي اصيل يا جعلي؟!

  • ايوب جهانبلگو

به سال 1380 كتابي با عنوان « قارا مجموعه»‌ به نام « شيخ‌صفي‌الدين اردبيلي» توسط حسين محمدزاده صديق انتشار يافت. انتشار اين كتاب بازتابهايي در پي‌داشت و برخي از اين بازتابها، در بعضي از مطبوعات محلي نيز درج شد. و اين پرسش در ميان آمد كه آيا كتابي كه با عنوان « قارا مجموعه» چاپ شده، واقعاً نوشته شيخ صفي‌الدين اردبيلي است يا حاصل ذوق و كوشش ناشر آن مي‌باشد؟

آنچه در پي‌مي‌آيد پرسش‌هايي است كه پس از مطالعه پيشگفتارهاي فارسي و تركي كتاب و تأملي در متن آن، در ذهن هر مطالعه‌گر قد مي‌كشد و او را در باور كردن انتساب «‌قارا مجموعه» به شيخ صفي‌الدين اردبيلي به ترديد جدي وا مي‌دارد.

بر جلد كتاب نوشته شده است: «‌ شيخ‌صفي‌الدين‌اردبيلي، قارا مجموعه، تدوين كننده: دكتر حسين محمدزاده صديق»  معناي اين عبارتها اين است كه كتاب توسط شيخ صفي‌الدين اردبيلي نوشته شده و آقاي محمدزاده صديق متن آن را تدوين و مرتب كرده است.

در شناسنامه كتاب نوشته شده است:

« قارا مجموعه ( اشعار ، سخنان، نصايح و مناقب شيخ صفي الدين (اردبيلي)

مقدمه و تصحيح و حواشي: دكتر حسين محمدزاده صديق

ناشر : مصحح [تصحيح كننده:] يعني حسين محمدزاده صديق!!

با مطالعه متن كتاب و مقايسه آن با شناسنامه و عبارات روي جلد كتاب، روشن مي‌شود كه نمي‌توان گفت كتاب منتشر شده نوشته شيخ صفي‌الدين اردبيلي است. حسين محمدزاده ناشر « قارا مجموعه» مي‌باشد. در روي جلد كتاب خود را به عنوان « تدوين كننده» معرفي مي‌كند و در شناسنامه كتاب از خود با عنوان « مصحح» نام مي‌برد. ميان « تدوين كننده» و «‌ مصحح» فرق بسيار است. تدوين كننده كسي است كه هر پاره و بخشي از كتاب را از منابع و مآخذ مختلف استخراج كند و آنها را در يك مجموعه گرد آورد. « مصحح» كسي است كه كتابي را تصحيح كند. بدين معنا كه في‌المثل؛ كتابي با عنوان « قارا مجموعه » يا « آغ مجموعه » چندين قرن پيش يا در زمان ديگري توسط شخصي نوشته شده و امروز از آن كتاب نسخه‌هاي متعددي در دست است كه اين نسخه‌ها با هم اختلاف دارند. كسي كمر همت مي‌بندد و با گردآوري نسخه‌هاي خطي و چاپي مختلف آن كتاب، قديمي‌ترين و مورد اعتمادترين نسخه را اصل قرار مي‌دهد و با استفاده از شيوه‌هاي علمي به تصحيح آن كتاب اقدام مي‌كند. چنين كسي مصحح ناميده مي‌شود. روشن است كتابي كه با عنوان « قارا مجموعه» توسط حسين محمدزاده منتشر شده، كتابي است جديد كه نمي‌توان نسخه‌اي از آن را در كتابخانه‌هاي عالم يافت و ناشر آن نيز هرگز ادعا نكرده كه نسخه‌اي از كتاب در يكي از كتابخانه‌ها جهان موجود است.

همچنين تدوين‌كننده يا مصحح، در شناسنامه كتاب، زبان آن را «‌تركي» معرفي كرده، حال آنكه در داخل كتاب اشعاري فارسي و گليكي آورده و آنها را منسوب به شيخ صفي‌الدين اردبيلي دانسته است!

ناشر، مصحح يا تدوين‌كننده كتاب قارا مجموعه، پيشگفتاري به زبان فارسي بر كتاب خود نوشته است. با مطالعه دقيق اين پيشگفتار و با استناد به آن مي‌توان به يقين باور كرد كه روح شيخ صفي‌الدين اردبيلي از كتابي به نام « قارا مجموعه» ‌خبر ندارد.

تدوين كننده محترم در اين پيشگفتار مي‌نويسد كه از سال 1347 با نام قارا مجموعه آشنا شده و از سال 1351 به طور جدي در پي كشف كتاب قارا مجموعه بوده است. بعد از انقلاب اسلامي (1358) به تركيه مي‌رود و عليرغم سالها اقامت، به نوشته خود: « نسخه‌هاي زيادي مربوط به دوره صفويه را بررسي كردم، هيچگاه به رساله‌اي موسوم به قارا مجموعه برنخوردم» تا اينكه تدوين كننده محترم  در سال 1362 به كشف بزرگي نايل مي‌شود. وي مي‌نويسد: « تا آنكه در سال گذشته [يعني سال 1379] هنگام يادداشت‌برداري از مطالب يكي از رسالات كلمات و نصايح شيخ صفي « ناگهان » به اين جمله برخوردم كه: «‌ سنه قارا مجموعه‌دن بير حصّه يازديم... و متوجه شدم كه قارا مجموعه در واقع مجموعه‌اي بوده است كه رسالات مربوط به طريقت شيخ صفي، كلمات نصايح و مناقب او در آن جمع مي‌شده است.»

همانگونه كه پيداست، اولاً تدوين كننده محترم مي‌نويسد: « هنگام يادداشت‌برداري از مطالب يكي از رسالات... » به راستي كدام رساله؟ آيا چنين رساله‌اي وجود دارد؟

اگر چنين رساله‌اي، رساله‌اي خطي است در كدام كتابخانه وجود دارد، و اگر چاپي است، كدام شخص و انتشارات آن را چاپ كرده است؟

اصولاً در بحث و تحقيق علمي نمي‌توان وجود چنين رساله‌اي را پذيرفت. پس بنيان استدلال « تدوين‌كننده » مبني بر كشف كتابي به نام قارا مجموعه، سست‌تر از آن است كه توسط اهل علم و تحقيق مورد اعتنا قرار گيرد.

تدوين‌كننده محترم در ادامه مي‌نويسد: «‌ متوجه شدم كه قارا مجموعه در واقع، مجموعه‌اي بوده است كه رسالات مربوط به طريقت شيخ ‌صفي، كلمات نصايح و مناقب او در آن جمع مي‌شده است.»

اكنون اگر با اغماض و تسامح بسيار، سخن تدوين كننده محترم را بپذيريم، باز هم نمي‌توان كتابي به اسم قارا مجموعه را به نام شيخ‌صفي‌الدين چاپ كرد. تدوين كننده مدعي است كه متوجه شده است: « قارا مجموعه در واقع مجموعه‌اي بوده است كه رسالات مربوط به طريقت شيخ صفي، كلمات، نصايح و مناقب او در آن جمع مي‌شده است.» اكنون از تدوين كننده محترم يا هر خواننده با انصافي مي‌توان پرسيد كه: آيا مي‌توان رسالات مربوط به طريقت شيخ‌صفي را به نام شيخ صفي چاپ كرد؟ يعني 50 يا 100 سال بعد از شيخ صفي يا در زمان حيات وي، اگر شخصي درباره طريقت وي رساله‌اي نوشت، مي‌توان آن را تحت عنوان قارا مجموعه يا هر عنوان ديگري به شيخ صفي نسبت داد؟ و آيا مي‌توان مناقب شيخ‌صفي يا هر شيخ ديگر را ـ‌كه ديگران نوشته‌اند ـ به نام شيخ‌صفي يا آن شيخ ديگر منتشر كرد؟

تدوين‌كننده محترم در ادامه، پس از آنكه از نحوه كشف! قارا مجموعه خبر مي‌دهد، مي‌نويسد: « ديگر بار به بازبيني رسالاتي كه از تركيه آورده بودم، پرداختم، در يكي از آنها به اين جمله برخوردم... » مگر خواننده علم غيب دارد كه بداند، تدوين‌كننده محترم چند رساله از تركيه آورده و در كدام يك از آنها به فلان جمله برخورده است؟

تدوين كننده محترم باز هم مي‌نويسد:« در اين ميان فرزندم ضمن تفحص دركتابهاي تركي موجود در كتابخانه مركزي دانشگاه تهران، مرا از وجود كتابي با نام البويوروق مطلع كرد. اين كتاب را نيز جزئي از قارا مجموعه يافتم.» حالا به كدامين دليل، تدوين كننده محترم آن كتاب را نيز جزو قارا مجموعه يافته است، ظاهراً جزو اسرار است! اگر كسي شيوه تدوين‌كننده محترم  كتاب را دنبال كند، مي‌تواند داستانهاي اصلي و كرم، يا اميرارسلان رومي را هم جزو قارا مجموعه فرض كند و آب هم از آب تكان نخورد.

البته با تكيه بر چنين شيوه كاري است كه تدوين كننده محترم مي‌نويسد: «‌ اينك نخستين جلد از اين مجموعه را به چاپ مي‌سپارم... «‌ يعني قارا مجموعه مي‌تواند جلد دوم، سوم ، چهارم، پنجم، ششم و جلدهاي ديگر نيز داشته باشد!

تدوين كننده محترم در پيشگفتار فارسي، صفحه 13، رساله‌اي به نام «‌البويوروق» را جزو قارا مجموعه ( منسوب به شيخ صفي‌الدين اردبيلي) مي‌داند، اما در صفحه 56 كتاب مي‌نويسد: « ‌البويوروق رساله‌سي، شيخ صفي‌الدين اردبيلي‌نين « طاليب!» آدلانان مريدلري طرفيندن يازيلميشدير».

ترجمه اينكه: «‌ رساله البويوروق توسط مريدان شيخ صفي‌الدين اردبيلي كه طالب ناميده مي‌شدند، نوشته شده است»‌ خوب!

اين قضيه چه ربطي به شيخ صفي دارد و با كدامين دليل مي‌توان روي جلد كتاب قارا مجموعه، نام شيخ صفي مرحوم را به عنوان نويسنده آن درج كرد؟

تدوين‌كننده محترم درباره قسمت ششم كتاب خود «‌ يول اهلينه قيلاووز» در ص 85 مي‌نويسد: « نويسنده اين اثر نيز معلوم نيست... به گمان بسيار اين رساله را شيخ صفي خودش نوشته است.» به گمان بسيار!؟ اين است دليل علمي تدوين‌كننده محترم!

تدوين‌كننده محترم در صفحه 21 كتاب مي‌نويسد: «‌ قارا مجموعه‌لرين خاص و يگانه مولفي يوخدور. اما عموميتله بو كتابلار بير مرشد آدينا توپلانارميش. شيخ صفي‌الدين اردبيلي زامانيندا، اونون آذربايجاندا عرفاني زاويه‌لرين توسعه‌سينده بويوك رولو اولدوغو ايچون، قارا مجموعه اونون آدي‌ايله باغلاندي. شيخ صفي‌دن سونرا، اونون مريدلري و عموميتله صفوي جوانلاري و اردبيل‌لي عارف‌لر و عالم‌لر طرفيندن توركجه‌ميز بير چوخلو قارا مجموعه قازانديريليب.

.. الينيزده اولان كتاب، همين اثرلر آراسيندان سئچيليب توپلانميشدير.»

ترجمه اينكه: « قارا مجموعه‌ها مولف واحدي ندارد. اين كتابها يعني قارا مجموعه‌ها به نام مرشدي گردآوري مي‌شدند... در زمان شيخ صفي به دليل نقش وي در توسعه زواياي (خانقاههاي) عرفاني، قارا مجموعه با نام وي گردآوري شد، بعد از شيخ صفي، مريدان وي و جوانان صفوي و عارفان و عالمان اردبيلي قارا مجموعه‌هاي زيادي به تركي نوشتند. كتابي كه در دست شماست، از ميان اين آثار گزينش و گردآوري شده است.»

تدوين‌كننده محترم در پيشگفتار فارسي كتاب به صراحت مي‌نويسد كه هرگز كتابي با نام « قارا مجموعه » نيافته است و در پيشگفتار تركي مي‌نويسد كه جوانان صفوي و مريدان شيخ صفوي و عارفان و علماي اردبيلي قارا مجموعه‌هاي زيادي به تركي نوشته‌اند ( وي نام اين مريدان و جوانان و عرفا و علما را باز هم نمي‌نويسد) و كتاب حاضر، گزيده‌اي از آن قارا مجموعه‌هاست!؟ به راستي اين قارا مجموعه‌ها اكنون در كدامين كتابخانه‌ها هستند؟ چرا تدوين‌كننده محترم از ذكر نام و نشان و محل وجود آنها و اسامي نويسندگان آنها كه همان جوانان صفوي و مريدان شيخ صفي و عرفاي اردبيلي باشند، خودداري كرده است؟

اگر باز هم ادعاي تدوين‌كننده محترم را بپذيريم كه قارا مجموعه وي، گلچيني از قارا مجموعه‌هاي جوانان صفوي و مريدان شيخ صفي و عرفاي اردبيلي است، تدوين كننده محترم چگونه و به چه علت، گزيده‌اي از كتابهايي را كه عرفاي اردبيلي و جوانان صفوي و ... نوشته‌اند، به نام شيخ صفي‌الدين ادبيلي چاپ كرده است؟...

و سخن آخر اينكه؛ نثر كتاب چندان سست است كه هر ادبيات‌شناس و سخن‌سنجي درمي‌يابد كه چنين نثري، اثر جوانان نوقلم است، نه اثر پيري به شأن و شعور شيخ صفي‌الدين. و برخي شعرهاي مندرج در كتاب حتي در حد شاعران مبتدي نيز نيست، مانند غزل « و اللهي باللهي!» در صفحه 40 كتاب كه فاقد قافيه است!

آيا چاپ چنين كتابي به نام شيخ‌صفي‌الدين اردبيلي رواست؟ به راستي هدف حسين محمدزاده صديق از جعل كتابي به نام شيخ‌صفي‌الدين اردبيلي چيست؟

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدامین بادکوبه ای  |