X
تبلیغات
خاقانی شروانی

خاقانی شروانی

در شرح حال و حیات شاعران و نویسندگان و وضعیت فرهنگی اراضی قفقازی ایران

نشریات ضد ایرانی چگونه منتشر میشوند؟

 

انتشار نشریات ضد وحدت ملی با مجوز و

حمایت وزارت ارشاد ادامه دارد!

 

 

انتشار نشریات ضد وحدت ملی، قومگرا و تفرقه افکن  که در دوره اصلاحات رونق گرفته و از حمایتهای یارانه ای وزارت ارشاد نیز برخوردار بود ، انتظار میرفت که در دوره ریاست جمهوری احمدی نژاد پایان یابد ، اما در سایه بی توجهی های  برخی مدیران کل وزارت ارشاد در استانها و مرکز، انتشار اینگونه نشریات ضد وحدت ملی و تفرقه افکن همچنان ادامه دارد و گزارشها حاکی از آن است که اینگونه نشریات ضدوحدت ملی و تفرقه افکن که در هیچ کشوری

به آنها اجازه انتشار داده نمی شود ، حتی از حمایتهای مالی (یارانه  ای ) وزارت ارشاد برخوردارند تا راحت تر و با فراغ بال افزونتر بتوانند در راستای قومیت گرایی و تضعیف وحدت و امنیت ملی تلاش کنند!

ترویج قومیت گرایی و تجزیه طلبی در قالب نشریات محلی از شیوه های رایج برای ایجاد زمینه های برادر کشی های قومی در کشورهای هدف است که توسط دولتهای بیگانه بخصوص سازمانهای اطلاعاتی انجام می شود. اینگونه نشریات در واقع ، طرحها و پروژه های سازمانهای اطلاعاتی بیگانه را که اصلی ترین هدف آن ، تضعیف و تخریب وحدت ملی و ایجاد زمینه های لازم برای اغتشاشات و برادرکشی های قومی است ، اجرا می کنند.

نشریه بیگانه گرای معروف ، چاپ ارومیه، که در سال 1384 بعد از سالها فعالیت در راستای ترویج قومگرایی و پان ترکیسم ، تضعیف وحدت ملی و فعالیت واضح به نفع یک دولت بیگانه و ضد اسلامی ، توسط هیات نظارت بر مطبوعات ، امتیازش لغو شده بود، دوباره منتشر می شود! این نشریه همچنان به فعالیتهای ضد ایرانی خود ادامه میدهد و در شماره تازه خود(شماره 511) شعری از یک شاعر ضد روحانی معروف قفقاز درج کرده که معنای بیت اول آن چنین است:« مرد هر چه گریه کند ، بی غیرت می شود. چنانکه ایران گریه کرد و بی غیرت شد ... » این نشریه و برخی نشریات مشابه آن درمناطق مختلف بخصوص در ارومیه با انتشار مطالب به ظاهر تاریخی بر مبنای تاریخ نگاریهای پان ترکیسم، تاریخ ایران را تحریف و به سود پان ترکیسم مصادره می کنند. اینگونه نشریات بیگانه گرا و ضد وحدت ملی با انتشار مطالبی جهت داردرباره زبان های محلی ، تاریخ و... تلاش میکنند ، به احساسات قومی دامن زده و با ایجاد شکاف و اختلاف بین اقوام ایرانی ، نقشه های بیگانگان را پیاده کنند.

تبلیغ چهر ه های بیگانه گرا ، تفرقه افکن ، عناصر چپگرای سابق(شوروی گرا ) و انتشار مطالب اینگونه افراد در قالب مطلب تاریخی و مصاحبه و غیره از دیگر اقدامات ، نشریات بیگانه گرای محلی است.اینگونه نشریات با سیاهنمایی از وضعیت آذربایجان در قیاس با دیگر مناطق کشور یا با سوژه های مختلف مانند دریاچه ارومیه در راستای « ایجاد نارضایتی قومی » تلاش می کنند.

طیف نشریات بیگانه گرای محلی ضدوحدت ملی در آذربایجان که در دوره اصلاحات سازماندهی و فعال شدند ، دارای گستره های توزیع متفاوت بوده و اغلب سعی دارند مناطق آذری نشین را پوشش دهند. ایجاد نارضایتی بین مردم آذربایجان با استفاده از عناصر قومی ، و فعالیت در پوشش مطبوعات برای نیل به این هدف از جمله شیوه های فعالیت مطبوعات محلی بیگانه گرا و ضدوحدت ملی است .برخی از اینگونه نشریات به طور مستمر در راستای تامین منافع یک دولت ضد اسلامی همجوار فعالیت دارند و مناسبتهای تقویم کاری آن دولت را نیز پوشش می دهند.

 

اما سوال اصلی این است که چرا با اینگونه نشریات که با فعالیتهای سیاه خود عناصر هویتی و موجودیت ملت ایران یعنی وحدت ملی و تمامیت راضی را هدف گرفته اند ، برخورد جدی نمی شود ؟ بدیهی ترین  وظیفه ادارات کل ارشاد در این باره چیست ؟ وزارت ارشاد و اداره کل مطبوعات ، چرا در این باره ساکت است و نه تنها ساکت ، که با اختصاص یارانه از نشریات ضد وحدت ملی حمایت هم میکند؟! آیا فرد یا افرادی در ادراه کل مطبوعات داخلی به عنوان کارشناس یا غیره هستند که از اینگونه نشریات حمایت کرده و وضعیت آنها را به اطلاع مدیر کل یا مسولان ذیربط نمی رسانند؟ استانداران به عنوان بالاترین مسول امنیتی استانها در این زمینه چه مسولیتی دارند ؟ و سایر نهادهای امنیتی و اطلاعاتی و...

شایان ذکر است ؛ روزنامه آذربایجان، در شماره مورخ 8 مرداد 91 ، گزارشی با عنوان « حمایت مالی وزارت ارشاد از نشریات تجزیه طلب و ضد وحدت ملی » منتشر کرد ، انتظار میرفت انتشار این گزارش ، واکنشی از سوی وزارت ارشاد نسبت به مطبوعات محلی بیگانه گرا و ضد وحدت ملی را در پی داشته باشد ،اما با گذشت چندین ماه از انتشار این گزارش هشدار دهنده ، برخی نشریات شناخته شده ی ضد وحدت ملی بخصوص در ارومیه همچنان منتشر می شوند؟

بی توجهی به موضوع « تجزیه قومی » توسط وزارت ارشاد به حوزه مطبوعات محلی محدود نمی شود ، متاسفانه وضع حوزه کتاب نیز در این زمینه نگران کننده است. کتابهایی با مجوز ارشاد منتشر می شود که درآنها تاریخ کشور به نفع دیدگاههای ضدوحدت ملی و تجزیه طلبانه مصادره می شود ، یا کتابهایی در قالب رمان و ... منتشر شده اند که درآنها تلاش شده ، چهره منفور و سیاه گروهکهای تجزیه طلب و وابسته به بیگانه ( مانند گروهک فرقه دمکرات آذربایجان ) تطهیر و تبلیغ شود . کتابهایی منتشر میشود که در آنها از اسامی جعلی جغرافیایی برای آذربایجان ( مشابه خلیج ع ر ب ی ) استفاده می شود و...

در هر حال در آستانه انتخابات ریاست جمهوری ، قابل پیش بینی است که فعالیتهای نشریات ضدوحدت ملی افزایش خواهد یافت ، به راستی مسول تداوم انتشار اینگونه نشریات تفرقه افکن و قومگرا  که در هیچ کشوری به آنها اجازه انتشار داده نمی شود  چه کسی یا چه کسانی هستند ؟ هر گونه فعالیت تبلیغی ، اثرگذاری ویژه خود را در افکار عمومی و مخاطبان دارد و خسارتهای خاص خود را ایجاد می کند ، مسول خسارتها و تبعات ناشی از تبلیغ قومگرایی و تجزیه طلبی توسط نشریات مجوز دار و مورد حمایت مالی ، و کتابهای مجوز دار از وزارت ارشاد ، چه کسانی هستند؟ با عنایت به تداوم روند انتشار نشریات و کتابهای ضد وحدت ملی ، و عدم توجه اساسی یا توفیق وزارت ارشاد دراین باره ، آیا توجه مراکز تصمیم گیری تخصصی کشور مانند شورای  امنیت ، شورای عالی امنیت ملی یا مجلس شورای ملی و... ضروری  نیست ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدامین بادکوبه ای  | 

 

الهام علی اف به عنوان مفسد مالی بزرگ معرفی شد.

 

به گزارش واحد خبر حرکت آزادیبخش ایران شمالی به نقل از روزنامه آزادی چاپ باکو ، رییس دولت باکو یکی از مفسدان بزرگ مالی جهان است که برای موسسات بین المللی  بررسی کننده فساد ، چهر های شناخته شده است.

این روزنامه نوشت :الهام علی اف به عنوان مفسد مالی در سال 2012 در جهان از سوی سازمان بین المللی تحقیقات در فساد و جرایم سازمان دهی (OCCRP) اعلام شد.

گفتنی است خانواده حیدر علی اف حدود بیست سال است که قدرت را در باکو در دست دارد. نفت و اقتصاد در اختیار طیفی از وابستگان این خانواده و افرادی چون الهام علی اف ، رامیز مهدی اف ، کمال الدین حیدر ، رونق عبدالله یف و...  است و این گروه ثروت و منابع کشور را مانند اموال شخصی در اختیار گرفته و دهها شرکت تجاری سود اور نیز ایجاد کرده اند.این در حالی است که با گذشت 17 سال از امضای آتش بس توسط حیدر علی اف و خاموشی مناقشه قره باغ ، اوارگان این مناقشه همچنان در چادرها و کپرها و تحت پوشش مراکز خیریه مانند کمیته امداد امام خمینی زندگی می کنند.

 

 

گزارشی از قیام مردمی در شهر اسماعیل لی علیه رژیم باکو

 

مردم خواستار برکناری الهام علی اف هستند و با وجود دستگیری صدها تن از اهالی و استقرار پلیس ویژه در خیابانها و کوچه ها ُ تظاهرات ضد دولتی ادامه دارد.

با گذشت قریب یک ماه از آغاز قیام مردم در شهر « اسماعیل لی » علیه دولت باکو و با وجود استقرار هزاران نیروی ویژه پلیس و ارتش دراین شهر ، قیام و تظاهرات در این شهر همچنان ادامه دارد.

روزنامه گوندم خبر، چاپ باکو در این باره نوشت : تظاهرات مردم خشمگین که طی چند روز گذشته با به آتش کشیده شدن چند خودرو و یک هتل که گفته می شود از املاک متعلق به خانواده فرماندار شهر اسماعیلی که برادر فضولی علی اکبراف وزیر کار و تامین اجتماعی دولت باکو می باشد و همچنین با درگیری هایی بین تظاهر کنندگان و نیروهای پلیس ادامه یافته است، وزارت کشور و دادستانی باکو در مورد علت وقوع این آشوب ها، بیانیه مشترکی صادر کردند. علیرغم دستگیری صد ها تن از تظاهرات کنندگان خشمگین که از استیلای طایفه منسوب به دولت باکو بر این شهر به ستوه آمده اند ، تظاهرات و درگیریهای پراکنده بین مردم و نیروهای ویژه پلیس ، وزارت امنیت و ارتش ادامه دارد.

به گزارش واحد خبر حرکت آزادیبخش ایران شمالی بنا به اعلام مطبوعات باکو ، در شهر اسماعیل لی به طور غیر رسمی وضعیت فوق العاده اعلام شده و نیروهای ویژه وزارت کشور در مرکز این شهر مستقر شده اند. ژنرال "جوانشیر محمداف" رییس اداره امنیت عمومی وزارت کشور و "نوروز اصلان" نماینده انتصابی شهر اسماعیللی در پارلمان باکو نیز عازم این شهر شده اند. نیروهای پلیس در مقابل منازل مردم در آماده باش به سر می برند و عبور و مرور در معابر شهر و خروج مردم از منازل شان در حد امکان محدود شده است. برق بخش های زیادی از شهر قطع شده و همه این اقدامات با نگرانی از آغاز مجدد تظاهرات در ساعات عصر در ارتباط است...

علیرغم همه این اقدامات، طی رزوهای گذشته مردم از ساعت 10 صبح شروع به تجمع در مقابل هتل چراغ که در نخستین روزهای قیام به آتش کشیده شده بود، کرده اند. آنها سپس در مقابل فرمانداری اسماعیل لی شروع به تجمع کرده اند. تانکرهای آب پاش برای متفرق کردن تظاهر کنندگان به محل آورده شده و فرمانده پلیس ضربت هشدار داده است چنانچه تجمع کنندگان متفرق نشوند، برای پراکنده کردن آنها ، توسل به خشونت اداه خواهد یافت با این حال به تدریج بر تعداد تجمع کنندگان افزوده شده و آنها شعار استعفای فرماندار و برکناری الهام علی اف را سر داده اند.

متعاقبا ماموران پلیس به سوی مردم بمب های صدا زا و گاز اشک آور شلیک کرده اند. نیروهای پلیس در اطراف ساختمان های دولتی کشیک می دهند.

عده ای از اهالی مجددا در ساعت 30/2 بعد از ظهر تلاش کرده اند در مقابل فرمانداری شهر اسماعیل لی  تجمع کنند و در نتیجه بین تظاهر کنندگان و نیروهای پلیس درگیری روی داده و تعدادی از تظاهر کنندگان بازداشت شده اند. گفته می شود که تعدادی از این افراد تحت شکنجه قرار گرفته اند.

در این حال، نظامی علی اکبراف فرماندار اسماعیلی روز گذشته و در پی تظاهرات معترضان در مقابل فرمانداری با شعار استعفای وی، با انتشار اطلاعیه ای اعلام کرده است: « دعوای دو نفر در نتیجه سانحه رانندگی در اسماعیلی را نمی توان سیاسی کرد. این یک مساله سیاسی نیست!»

 

وی همچنین با تکذیب شایعات در مورد خارج شدنش از شهر اسماعیل لی و بیان این که از آغاز این حوادث در شهر اسماعیلی بوده و از شهر خارج نشده است، در رابطه با درخواست تظاهر کنندگان برای استعفای خود، اعلام کرده که از سوی الهام علی اف به این سمت منصوب شده و به درخواست چند نفر از پست خود استعفا نخواهد داد و صرفا در صورتی که الهام علی اف او را از این پست عزل بکند، از این پست کناره گیری خواهد کرد.

گفتنی است که اغلب روزنامه های چاپ باکو گزارشات مفصلی در مورد وقایع و اعتراضات در شهر اسماعیلی منتشر کرده اند. روزنامه « ینی مساوات» ارگان حزب مساوات در گزارشی با عنوان « آخرین اخبار در رابطه با اسماعیل لی آشوب زده»، از گسیل نیروهای کمکی به این شهر برای مقابله با اعتراضات مردم این شهر خبر داده است. به نوشته این روزنامه ماموران پلیس محلی با کلاشینکف و گلوله های جنگی مسلح شده اند و نیروهای ماسک دار در شهر دیده می شوند. بازداشت ها ادامه دارد و تشنج فرو نمی نشیند.

به نوشته این روزنامه، "موسی یعقوبلو" نماینده سابق اسماعیلی در پارلمان باکو که در ضمن شاعر شناخته شده ای نیز می باشد، در مصاحبه با سایت « ینی مساوات» با حق دادن به تظاهر کنندگان این شهر گفته است که نه تنها مردم اسماعیلی، بلکه اهالی سایر مناطق آذربایجان نیز از دولت ناراضی هستند و یک جرقه کافی است که مردم قیام بکنند.

 

تکرار قیام مردم قبا در اسماعیل لی

 

روزنامه مساوات نو (یئنی مساوات ) چاپ باکو  طی گزارشی در رابطه با تداوم تظاهرات گسترده اهالی شهر اسماعیل لی ، حادثه ای را که منجر به وقوع قیام اهالی شهر اسماعیل لی شده درج کرده است. به گزارش واحد خبر حرکت آزادیبخش ایران شمالی ، مساوات نو نوشت : سلطه خانواده اکبراف ها بر شهر اسماعیل لی مردم را به ستوه آورده است.

مردم به ستوه آمده از طایفه علی اکبراف ها که در راس فرمانداری این شهر قرار دارند، املاک متعلق به ناظم علی اکبراف فرماندار اسماعیلی و برادرش فضولی علی اکبراف وزیر کار و تامین اجتماعی دولت باکو در این شهر را به آتش کشیدند. این گزارش حاکی است که رفتار پسر فضولی علی اکبراف در فحاشی به مردم و ضرب و شتم آنها عامل قیام مردم این شهر بوده است. به این ترتیب که وی هنگامی که با خودروی شخصی خود عازم مرکز تفریحی بوده، سانحه کوچک رانندگی ایجاد کرده و علیرغم مقصر بودن در این حادثه و به جای عذرخواهی از طرف مقابل، از ماشین پیاده شده و مردم تماشاگر را به باد ناسزاگویی گرفته است. در نتیجه، ساکنان نزدیک محل، پسر وزیر را کتک زده اند. سپس با افزایش هیجانات ماشین وی را نیز به آتش کشیده اند. اهالی شهر به سرعت از این خبر مطلع شده و مانند حادثه شهر قبا سر به عصیان برداشته و جاده باکو ـ غبله را مسدود کرده اند. در پی این حادثه هتل متعلق به خانواده علی اکبراف ها را نیز آتش زده اند.

در این حال، عیسی قنبرمسول حزب مساوات در اعلام موضع در رابطه با حوادث شهر اسماعیلی در مصاحبه با سایت ینی مساوات گفته است: در جلسه مجلس اجتماعی نیز اعلام کردیم که مظالم رژیم فاسد علیه مردم روزی موجب انفجار اجتماعی خواهد شد و اعتراضات به این نوع مدیریت ناکارآمد به اشکال مختلف ظاهر خواهد شد. حکومت باید از همه این مسایل درس عبرت بگیرد و به جای ایجاد جو خفقان علیه مردم، باید در مورد برآورده ساختن مطالبات به حق ملت و انجام اقداماتی در این راستا بیاندیشد»

در این حال، دادستانی کل و وزارت کشور دولت باکو در مورد قیام اهالی در شهرستان اسماعیل لی بیانیه مشترکی منتشر کرده است. به گزارش خبرگزاری ترند، در این بیانیه آمده است:

« درگیری ها در شهر اسماعیل لی به این دلیل رخ داده که دو نفر به نام های امیل شمس الدین اف، مالک هتل چراغ و علم الدین محمد اف ساکن شهر باکو که در حال مستی رانندگی می کرده اند، با اتومبیل فردی که ساکن شهرستان اسماعیل لی بوده است تصادف می کنند. بعد از تصادف این دو نفر از ماشین پیاده شده رامیل بکیر اف را در مقابل انظار مردم شهر کتک می زنند و به افرادی که به رفتار آنها اعتراض کرده اند، ناسزا گفته و آنها را تحقیر می کنند. این اقدام آنها سبب می شود که اهالی شهر به هتلی که شمس الدین اف صاحب آن بوده حمله کنند و آن را به آتش بکشند. همچنین معترضین به خانه پسر شهردار این شهر نیز حمله و تلاش می کنند این خانه را نیز به آتش بکشند. در اثر این حادثه چهار نفر زخمی شده اند که سه نفر آنها مامور پلیس بوده اند.

در حال حاضر امیل شمس الدین اف و علم الدین محمد اف دستگیر شده اند. پرونده جنایی افتتاح و تحقیقات در این مورد ادامه دارد.»

شایان ذکر است بنا به تحلیل کارشناسان سیاسی بیطرف در باکو ، وقوع قیامهای زنجیره ای در شهرهای مختلف ایران شمالی از جمله نخجوان ، قبا ، لنکران ، گنجه ، نارداران و باکو طی دو سال اخیر حاکی از به اتمام رسیدن صبر مردم مظلوم ایران شمالی ( جمهوری آذربایجان ) از مظالم رژیم دیکتاتوری است و اگر رژیم در شیوه حکومتداری خود بخصوص  مسلط کردن خانواده های ویژه بر امور اقتصادی و سیاسی ، ممنوعیت حجاب و اموزش قرآن کریم و تحصیل علوم دینی ، تامین نیازهای نفتی رژیم صهیونیستی و سپردن امور کشور به امریکا و عوامل صهیونیسم تجدید نظر نکند ، با افزایش نارضایتی ها ، قیامهای زنجیره ای تداوم یافته و به قیامی خونین و سراسری تبدیل خواهدشد..

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدامین بادکوبه ای  | 

 

عهدنامة‌ گلستان و سرنوشت

 شیعیان مظلوم سرزمینهای قفقازی ایران 

دکتر عارف محمدزاده

اگرچه در بررسی جنگ‌ها و تجاوزات روسیه به ایران و در نهایت اشغال سرزمین‌های قفقازی ایران با انعقاد عهدنامه‌های ننگین گلستان و ترکمانچای، اغلب پژوهشگران به توسعه‌طلبی امپراتوری روسیه تزاری و وصیت‌نامة‌ پترکبیر مبنی بر دستیابی به آبهای گرم، اشاره می‌کنند، اما به نظر می‌رسد موضوع مهمی که در جنگ روسیه با ایران و اشغال سرزمین‌های قفقازی ایران دخیل بوده، تلاش یک دولت مسیحی (روسیه) برای اشغال سرزمین‌های تحت حاکمیت مسلمانان (ایران) می‌باشد. اگر علل وقوع بسیاری از جنگ‌های قرن نوزدهم میلادی و قرنهای پیش از آن را بررسی کنیم، درمی‌یابیم که در وقوع این جنگ‌ها، تلاش امپراتوریهای مسیحی (مانند روسیه) و مسلمان (امپراتوری عثمانی) برای گسترش سرزمین‌های خود و محدود کردن سرزمین‌های پیروان دین رقیب، به مثابة‌ عاملی مهم نقش داشته است. دین و مذهب در این جنگ‌ها، عاملی مؤثر در وقوع جنگ‌ها و شکست و پیروزی طرفین بود. علاوه بر جنگ‌های روسیه و عثمانی، عثمانی و اروپا، در جنگ‌های بین ایران و عثمانی نیز مسألة مذهب (تسنن و تشیع) نقش بارزی داشته است. در جنگ‌های بین روسیه و عثمانی، طرفین از همدینان خود در درون مرزهای همدیگر برای پیشبرد اهداف خود استفاده می‌کردند. این استفاده صرفاً بر مبنای سیاسی کاری نبود. زیرا نه دولت روسیه و نه دولت عثمانی لاییک نبودند (اگرچه امروز نیز دولت‌های لاییک علی‌رغم شعارها و ادعاهایشان مبنی بر یکسان‌نگری نسبت به مذاهب و ادیان از دین و مذهب مورد علاقة خود حمایت کرده و از ادیان و مذاهب برای پیشبرد خود سود می‌جویند). امپراتوری روسیه، یک امپراتوری مسیحی و امپراتوری عثمانی یک امپراتوری اسلامی (سنّی) بود. قیام شیخ شامل در درون روسیه، از حمایت عثمانی برخوردار بود. شورش‌ها و اقدامات ارامنه در درون قلمرو عثمانی نیز حمایت و دخالت روسیه را پشت سر داشت. مسیحیان قلمرو عثمانی نیز از حمایت اروپا برخوردار بودند و در فروپاشی عثمانی نیز نقش داشتند. یهودیان نیز با توافق با اروپا و انگلیس برای اشغال فلسطین در فروپاشی عثمانی نقش بازی کردند. سرزمین‌های قفقازی ایران، همواره در معرض تجاوزات روسیه و عثمانی بود، هر کدام از طرفین همواره کوشش داشتند که این اراضی استراتژیک را به اشغال خود درآورند. زیرا هر کدام از طرفین که می‌توانستند این اراضی را تحت اشغال درآورند، در مقابله با رقیب، از موقعیت ممتازی برخوردار می‌شدند و می‌توانستند نه تنها سرنوشت جنگ‌های آینده را به سود خود رقم زنند، بلکه از دخالت طرف مقابل در درون مرزهای خود در حد بالایی جلوگیری کنند، ضمن اینکه با اشغال این سرزمین‌ها می‌توانستند ایران را نیز ضعیف کنند. ایران به عنوان یک قدرت شیعی، بعد از برپایی دولت وحدت‌ملی توسط شاه‌اسماعیل صفوی همواره از سوی روسیه و عثمانی در معرض تهدید و جنگ قرار داشت. با این وصف، هرگاه که اقتدار دولت مرکزی در ایران رو به ضعف می‌نهاد، لشکرکشیهای ترکهای عثمانی و روسها به سرزمین‌های قفقازی ایران آغاز می‌شد. دستمایه و بهانة‌ آغاز جنگ روسیه با ایران نیز بر سر گرجستان مسیحی بود. گرجستان مسیحی که جزئی از قلمرو تحت حاکمیت ایران بود، تحت فشارها و دخالت‌های روسیه، جدایی خود از ایران و تابعیت خود را به روسیه اظهار کرد و روسیه به بهانة حمایت از گرجی‌های مسیحی، در نخستین سالهای قرن نوزدهم میلادی (1803 میلادی / 1182 شمسی) با حمله به گنجه جنگ را بر ایران تحمیل کرد. بعد از ده سال جنگ مستمر، روسیه با حمایت و همدستی انگلستان صلحی را بر فتحعلی‌شاه قاجار تحمیل کرد که بسیار بدتر از جنگ بود. به موجب عهدنامه گلستان (1813 میلادی/ 20 مهر ماه 11292 شمسی) بخشهای بزرگی از ولایت‌های قفقازی ایران از جمله گرجستان، گنجه، باکو و ... تحت اشغال روسیه درآمد. روسها بعد از اشغال این ولایت‌ها، اقدامات گسترده‌ای را برای مبارزه با اسلام و تشیع سامان دادند. این نیز حاکی از آن است که روسیه همواره درصدد تغییر هویت اسلامی و شیعی این سرزمین‌ها بوده است. مصادره اموال مسلمانان، تخریب مساجد، تجاوز به نوامیس، تحقیر و آزار عزاداران، شاعران و مداحان اهل بیت (ع)، تعرض به نوامیس مسلمانان در انظار عمومی و برداشتن حجاب زنان مسلمان، کشتار علما و سادات، آتش‌افروزی و سوختن قرآن کریم در ملاعام و ... از جمله اقدامات روسها بود که بعد از انعقاد عهدنامة‌ گلستان در سرزمین‌های تحت اشغال خود انجام می‌دادند. همین اقدامات روسها بود که موجب شد، مسلمانان مناطق اشغال شده با سفر به ایران و نجف و کربلا و دیدار با علما و مقامات ایران، ارسال تومارها و شکایت‌نامه‌ها و رنج‌نامه‌ها، فریاد دادخواهی خود را به گوش شیعیان و سران مملکت شیعه بخصوص مراجع تقلید برسانند و در حقیقت دور دوم جنگ‌های روسیه ـ ایران که به سال 1205 شمسی با حملة‌ برق‌آسای ارتش مردمی ایران به فرماندهی سردار عباس میرزا آغاز شد، هدفی جز آزادی مسلمانان مناطق تحت اشغال از اسارت ستمگریهای روسیه نداشت. بعد از انعقاد عهدنامه ترکمانچای (1828 میلادی) و اشغال کامل (سرزمین‌های قفقازی ایران از جمله نخجوان، لنکران، ایروان و ... توسط روسیه، اقدامات گسترد‌ه‌تری برای تضعیف تشیع و تغییر هویت دینی اهالی در این سرزمین‌ها انجام شد. بعد از برپایی حکومت فراگیر شیعه در ایران، توسط شاه اسماعیل صفوی همواره ایران کانون قدرت سیاسی شیعیان جهان بود و در خارج از ایران، شیعیان همواره به عنوان یاوران حکومت ایران قلمداد می‌شدند. چنانکه به همین اتهام، ترکهای عثمانی به دستور سلطان سلیم چهل هزار شیعه را در آناتولی قتل‌عام کردند، روسها نیز با همین نگرش، بر سرزمین‌های اشغال شده ایران در قفقاز حکومت می‌کردند. اکثریت جمعیت قفقاز جنوبی مسلمان و شیعه بودند (و اکنون نیز چنین است). روسها درکنار مبارزه فرهنگی با تشیع و تلاش برای گسترش فرهنگ برهنگی زنان، رواج میخوارگی و قمار و عشرت‌طلبی و تبهکاری در میان شیعیان آذری به اقدام مهم دیگری نیز دست زدند، این اقدام تغییر ترکیب جمعیتی قفقاز جنوبی و ایجاد نزاع‌های خونین میان ارامنه و مسیحیان با شیعیان بود. دولت روسیه با حمایت از سرمایه‌داران و فعالان اقتصادی روس و ارمنی، تلاش کرد تا اقتصاد قفقاز جنوبی در دست آنها قرار گیرد. علاوه بر این، با اعطای امتیازات ویژه به مأموران و خانواده‌های روس و تقسیم زمین‌های مصادره شده مسلمانان بین روسهای اعزامی به قفقاز جنوبی تلاش کرد تا روسها و ارامنه را به سکونت در اراضی اشغالی ترغیب کند. در سایة اقدامات روسیه، فرهنگ مسیحی و سرمایه‌سالاری و عشرت‌طلبی و خشونت و آدمکشی برمناطق پرجمعیت مانند باکو و تلفیس در حد زیادی حاکم شد. وضعیت اجتماعی آن دوره بخصوص وضعیت زنان و خرافات‌گرایی در اشعار برخی شاعران از جمله صابر شیروانی منعکس شده است. بعد از پیروزی انقلاب کمونیستی در روسیه (1917 میلادی)، مبارزه با اسلام و بخصوص تشیع در قفقاز جنوبی تشدید شد و با خشونت بیشتر، کشتار علما، دانشمندان، روشنفکران دینی، شاعران و نویسندگان و نابودی آثار مکتوب علمی و مذهبی تداوم یافت. در حقیقت حکومت کمونیستی روسیه به تکمیل اقدامات ضدشیعی امپراتوری تزاری پرداخت و در از بین بردن مظاهر و کانونهای هویت شیعی از جمله مساجد، حوزه‌های علمیه، و نیز ممنوعیت آموزش علوم دینی و سفر دانشجویان به مراکز تحصیلی ایران و عراق، جمع‌آوری و نابودی کتابهای علمی و مذهبی شیعه، از هیچ اقدامی فروگذار نکرد. صدها تن از علمای شیعه در مناطق مختلف مانند باکو، گنجه، نخجوان و ... طی سالهای معروف به « سالهای 37» (1937) به قتل رسیده یا به سیبری تبعید شدند. عده‌ای از علما و دانشمندان و خانواده‌ها نیز با مشقت بسیار به ایران گریختند... حکومت اتحاد جماهیر شوروی علاوه بر اقدامات یاد شده، برای تغییر فرهنگ شیعیان و قطع کردن ارتباط آنها با پیشینة فرهنگی، تاریخی شیعه و ایران، به تغییر الفبا دست زد و نوعی الفبای روسی را بر مردم تحمیل کرد و آموزش زبان فارسی و انتشار کتاب و نشریه بدین زبان را که زبان درس و دانش و شعر و ادب بود، ممنوع ساخت. حکومت کمونیستی اتحاد شوروی، علاوه بر آنکه طرحهای متعددی را برای تغییر هویت شیعی قفقاز جنوبی انجام داد، در مراحل بعدی تلاش کرد تا علاوه بر رفع نگرانی‌های خود از گرایش اهالی آن سامان به ایران، منطقة ایران شمالی (جمهوری سوسیالیستی آذربایجان شوروی) را به پایگاهی علیه شیعیان ایران بخصوص آذربایجان تبدیل کند. حکومت استالین، که یا خون و خشونت و ترویج فرهنگی ویژه (آمیزه‌ای از کمونیسم و قوم‌گرایی، و استخدام قوم‌گرایی «پان‌آذریسم» در راستای تحقق اهداف کمونیستی و توسعه‌طلبانه) تسلط خود را بر شیعیان قفقاز تثبیت شده می‌دانست، در صدد آن برآمد تا آذربایجان ایران را نیز به شوروی ضمیمه کند و به همین منظور در سال 1324 (1945 میلادی) در حالی که نیروهای شوروی آذربایجان را اشغال کرده بود، فرقه دمکرات را توسط کمونیست‌های سابقه‌دار مانند میرجعفر باقراف و میرجعفر پیشه‌وری بنیان نهاد ... پایگاه اصلی اجرای این طرح، باکو و حزب کمونیست باکو بود. در هر حال، همانگونه که به روشنی پیداست، اشغال ولایت‌های قفقازی ایران توسط روسیه، عامل اساسی و مهمی در تضعیف تشیع در قفقاز و پیشگیری از گسترش آن به سوی سایر مناطق تحت حاکمیت روسیه به شمار می‌رود که در ابعاد مختلف، نیاز به پژوهشهای گسترده دارد. وضعیت نابسامان امروز شیعیان قفقاز جنوبی، ناشی از سرنوشتی است که با انعقاد عهدنامه‌های شوم گلستان و ترکمانچای رقم خورده است. روی کار آمدن یک دولت ضدشیعی در باکو بعد از فروپاشی شوروی، مشارکت دولت باکو در طرحهای مختلف دولت آمریکا از جمله اعزام نیرو به افغانستان و عراق، وضعیت نابسامان اقتصادی شیعیان ایران شمالی (جمهوری آذربایجان) علی‌رغم داشتن جمعیت اندک و صدور فراوان نفت، فقر و استضعاف شیعیان گرجستان، مناقشة قره‌باغ و آوارگی اهالی و ... همه و همه ناشی از جدا شدن تحمیلی این سرزمین‌ها از ایران است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدامین بادکوبه ای  | 

زندگی نامه دکتر جواد هیئت از کارگزاران رژیم پهلوی

گوشه هایی از زندگی دکتر جواد هیئت و پدرش علی هیئت

 ( دو کارگزار رژیم پهلوی )

به قلم : دکتر محمود خرمی ، مدرس تاریخ

 

علی هیئت تا سال 1335 یعنی تا سن 72 سالگی و تا آخرین نفس در خدمت رژیم پهلوی تلاش کرد و در همین سال به علت ناتوانی جسمی و بیماری بازنشسته شد و در سال 1344 درگذشت . شاید علی هیئت تنها کارمند دستگاه ستمشاهی بود که تا سن 72 سالگی در خدمت رژیم بود.

 

 

دکتر جواد هیئت یکی از چهره‌های شناخته شده و در عین حال مرموز سیاسی است. وی مدتی است که رحل اقامت در باکو افکنده و اقداماتی علیه ملت ایران بخصوص مردم آذربایجان انجام می‌دهد. از جملة‌ اقدامات وی علیه مردم آذربایجان، حمایت از بیگانه‌گرایانی است که در جهت تضعیف وحدت‌ملی و ایجاد اغتشاشات قومی در آذربایجان و تهران فعال هستند. جواد هیئت ارتباط نزدیکی با خاندان حاکم بر ایران شمالی (علی‌اف‌ها) دارد. وی از حمایت حیدرعلی‌اف (دیکتاتور سابق و مأمور ارشد ک . گ . ب) برخوردار بود، به نحوی که تصویر جواد هیئت درکتابهای درسی رژیم باکو نیز درج شده است.

جواد هیئت که اکنون مراحل پایانی روزگار خود را در باکو و در ویلای اهدایی حاکمیت ضداسلامی علی‌اف‌ها سپری می‌کند، چهرة ویژه‌ای است.

وی در زمان حکومت محمدرضا پهلوی در ایران، یکی از چهره‌های مورد اعتماد رژیم و رییس بیمارستان شهربانی در تهران بوده است. بیمارستان شهربانی، نقش خاصی در امنیت رژیم پهلوی داشت، و کلیة کسانی که بر اثر شکنجه یا در درگیریهای مسلحانه با مأموران رژیم زخمی می‌شدند، در این بیمارستان تحت مداوا، حفاظت و بازجویی قرار می‌گرفتند.

جواد هیئت با امیرعباس هویدا (نخست‌وزیرشاه) نیز ارتباط داشت. علاوه بر این، برخی دیگر از برادران وی، از مقامات رژیم پهلوی بوده و در عین حال خود وی عضو سازمان فراماسونری نیز بوده است.

در کتاب « فراماسونرها، روتارین‌ها و لاینزهای ایران» که در سال 1377 توسط « انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی» ( به عنوان یک مرکز رسمی) چاپ شده، در صفحات 489 و 696 نام جواد هیئت جزو فراماسونرها آمده است.

جواد هیئت در همان زمان که در بیمارستان شهربانی رژیم پهلوی در تهران مشغول فعالیت بوده، ریاست انجمن دوستی ایران و ترکیه را نیز برعهده داشته است. هیئت همزمان با جریان شوروی‌گرا نیز در زمان شاه مرتبط بوده است. در آن روزگار، دولت شوروی به شدت تلاش می‌کرد که از استاد سیدمحمدحسین شهریار در راستای پیشبرد اهداف خود در آذربایجان ایران استفاده کند. در آن زمان حیدرعلی‌اف، مدیریت سازماندهی و گسترش جریان وابسته به شوروی را در آذربایجان ایران برعهده داشت. در این زمان با طرح‌ریزی دولت شوروی، عده‌ای از شاعران کمونیست باکو مأمور شدند که اشعاری خطاب به شهریار بسرایند و شهریار را تحت تأثیر قرار دهند. در داخل کشور نیز افرادی مانند بولود قره‌چورلو (سهند)، که از افراد مرتبط با سفارت شوروی بود و با کمک سفارت، کارگاه تریکوبافی در تهران دایر کرده بود، شعر مفصلی برای شهریار نوشت و در این شعر به خاطر اینکه شهریار اشعارش را به زبان فارسی می‌سراید، شهریار را به عنوان کسی که روغن به چراغ بیگانه می‌ریزد، خطاب کرد. شهریار نیز در پاسخ به وی سهندیه را سرود که در اغلب ابیات تعریض‌های گزنده‌ای به وی دارد. در هر حال سهند و جواد هیئت با هماهنگی هم و در قالب دوستی، با شهریار ارتباط یافتند و هیئت، شهریار را به مدت چند ماه به عنوان مهمان به تهران برد، اما نتوانست شهریار را تحت تأثیر قرار بدهد. برخلاف هیئت و همفکرانش که با پیروزی انقلاب اسلامی، درصدد ترویج ناسیونالیسم قومی و ایجاد تشکلهای قومی توسط عناصر وابسته به شوروی برآمدند، شهریار قهرمانانه در صف مقدم فرهنگ و ادبیات انقلاب اسلامی قرار گرفت و شعرهای زیادی در وصف انقلاب سرود و حتی لباس بسیجی بر تن کرد و در جمع رزمندگان عازم به جبهه اشعارش را قرائت کرد.

همانگونه که گذشت، علی‌رغم اینکه دولت‌های متعدد طی دهه‌های اخیر در ترکیه روی کار آمده، از لائیک‌ها تا اسلامگرایان، جواد هیئت با محافل ویژه‌ای در ترکیه ارتباط دارد که این محافل اهداف امنیتی خاصی را دربارة ایران پیگری می‌کنند و بدین جهت ارتباط هیئت با ترکیه همواره برقرار است، یکی از اقدامات هیئت، اعزام دانشجو به ترکیه است. طبیعی است که در همة‌ کشورها پذیرش دانشجوی رایگان جز با تأیید دوایر ویژه اطلاعاتی ممکن نیست. جواد هیئت از چنان مقبولیتی نزد دستگاههای اطلاعاتی ـ امنیتی ترکیه برخوردار است که دانشجویانی که توسط وی به ترکیه معرفی می‌شوند، بدون طی کردن مراحل خاصی پذیرفته می‌شوند. این دانشجویان طی مدت حضور در ترکیه، از سوی مراکز اطلاعاتی ـ امنیتی به همکاری جلب می‌شوند و پس از بازگشت به ایران در نقش‌های متعدد و پوشش‌های مختلف در مراکز علمی و دانشگاهی، نشریات و... فعالیت‌های محوله را انجام می‌دهد. جواد هیئت از مهارت ویژه‌ای در هماهنگ ساختن خود با محیط‌ها و حکومت‌های مختلف برخوردار است. مثلاً وی طوری علیه رژیم پهلوی سخن می‌گوید، که مخاطبان بی‌اطلاع و سادة‌ وی تصور می‌کنند که وی در زمان شاه جزو مبارزان بوده، در حالی که هیئت از مهره‌های شناخته شده دربار پهلوی بوده است. درباری بودن جواد هیئت میراثی است که از نیاکان به وی رسیده است. مروری بر زندگی پدر وی این حقیقت را ثابت می‌کند:

 

نگاهی کوتاه به زندگی خادم برجسته دربار پهلوی ، علی هیئت

 

  علی آقا هیئت از قیافه­های جالب توجه آذربایجان است. وی در سال ۱۳۰۶ قمری در تبریز متولّد شد. پدر او  میرزاتقی­خان از اعیان  تبریز و از مأمورین عالی­مقام دربار محمّدعلی میرزا ولیعهد بود. علی آقا هیئت از قیافه­های جالب توجه آذربایجان است. وی در سال ۱۳۰۶ قمری در تبریز متولّد شد. پدر او مرحوم میرزاتقی­خان از اعیان تبریز و از مأمورین عالی­مقام دربار محمّدعلی میرزا ولیعهد بود.

علی هیئت پس از مدتی حضور در نجف اشرف لباس روحانیت برتن کرد. بعد از اتمام حوادث مشروطیت که علی هیئت خود را مشروطه خواه معرفی میکرد از کشور خارج شد و مدتی در کشورهای مختلف از جمله مصر اقامت گزید . درباره علت سفرهای وی در منابع منتشر شده چیزی ذکر نشده است.

علی هیئت از جمله مخالفان سرسخت پیشوای نهضت آزادیستان مرحوم شیخ محمد خیابانی بود. وی همراه با دوست نزدیک خود احمد کسروی به مخالفت با شیخ محمد خیابانی پرداخت . دامنه مخالفتهای وی و کسروی تا حدی پیش رفت که شیخ محمد خیابانی ، علی هیئت را به تهران تبعید کرد. و علی هیئت به همکاری با مخالفان شیخ شهید مشغول شد.

در جریان جنگ جهانی اول که نیروهای عثمانی تبریز را اشغال کردند ، شیخ محمد خیابانی به مخالفت با عثمانیها پرداخت . اما علی هیئت به همکاری با نیروهای عثمانی پرداخت . نیروهای عثمانی شیخ محمد خیابانی را دستگیر کرده و به شهر قارص انتقال دادند.

سرنوشت احمد کسروی و علی هیئت بسیار مشابه هم است . در کتاب " بحران آذربایجان"نوشته مرحوم مجتهدی که بارها منتشر شده ، درباره روابط بسیار نزدیک علی هیئت با احمد کسروی نکات جالبی ذکر شده و به روشنی قابل استنباط است که افکار الحادی و ضد دینی کسروی تحت القائات و تاثیرات علی هیئت شکل گرفته است.

همچنین جالب است که کسروی و علی هیئت هر دو ابتدا لباس روحانی بر تن کردند و هر دو مخالف شدید شیخ محمد خیابانی بودند و هر دو بعدا لباس روحانی را از تن خارج کردند و هردو در دادگستری جدید رضاخان به عنوان مقام عالی به خدمت گمارده شدند . هر دو تفکرات شدید شاه دوستی داشتند ... اما ترقیات علی هیئت در دستگاه پهلوی بسیار افزونتر از کسروی بود.

دکتر مهدی مجتهدی که خود از هواداران علی هیئت است در زندگی نامه وی مینویسد : " جنگ بین­الملل اوّل شروع شد. وی ( هیئت ) از دولت عثمانی جانبداری کرد و با یک عدهّ از علما به جانب ایران حرکت کرد, با دولت مهاجر تماس یافت, با اولیای باب عالی ( دولت عثمانی ) مذاکرات کرد و از طرف دولت عثمانی به ریاست تشکل اتحاد اسلام وابسته به عثمانی درایران تعیین گردید. برای تامین استقلال ایران که عملاٌّ در اثر معاهدهً 1917 از بین رفته بود با سایر آزادیخواهان مدّت­ها جانفشانی کرد.

صاحب ترجمهً ما پس از خاتمهً جنگ به تبریز آمد, کار سابق یعنی اصلاح روابط علما و آزادیخواهان را از سر گرفت.( !!!؟؟؟) قیام خیابانی را چون مخالف اصول یافت, آن را شدیداٌّ انتقاد یا به قول متجددین آن دوره تنقید نمود و بدون آنکه خود بخواهد در رأس تنقیدیون قرار گرفت. بالاخره به تهران تبعید گردید. حقیقت اوضاع آذربایجان و واقعهً قیام را به اولیای امور آشکار ساخت و از جنجال جراید دست چپ تهران که طرفدار قیام شیخ بودند ذره­ای نهراسید و حقیقت را گفت."

 

دقت در جمله "  حقیقت اوضاع آذربایجان و واقعهً قیام را به اولیای امور آشکار ساخت  " به خوبی حاکی از ان است که علی هیئت در تهران در برانگیختن هیات حاکمه برای قتل شیخ محمد خیابانی  نقش مهمی ایفا کرده است.

 

علی هیئت پس از شهادت شیخ محمد خیابانی به تبریز باز میگردد تا  پس از شهادت شیخ بتواند نفس راحتی در تبریز بکشد.

 

علی هیئت در سال 1306و بعد از ورود کسروی به دستگاه رضاخان وارد دستگاه نوبنیاد دادگستر ی میشود و ترقیات خود را در دستگاه استبدادی رضاخان پهلوی آغاز میکند. و تا سقوط رضاخان در مسوولیتهای مختلف از جمله ریاست دادگستری غرب ایران و همدان فعالیت میکند .

همانگونه که میدانیم رضاخان ارتباط نزدیکی با  هیتلر و المانها داشت. دستگاه پهلوی و حکومت هیتلر تبلیغات سنگینی درباره آریایی و همنژاد بودن ایرانی ها و آلمانیها به راه انداخته بودند و ارتباط اقتصادی گسترده ای میان حموکت رضاخان و دولت آلمان برقرار شده بود  و متفین به همین بهانه ها ایران را در جنگ دوم جهانی ( شهریور 1320 9 اشغال کردند. علی هیئت نیز  به پیروی از دستگاه حاکمه از آلمانها طرفداری میکرد . وی تلاش کرد تا طرفداران آلمان را سازماندهی کند.  بدین منظور تشکلی با نام کلوپ اذربایجانیها را در تهران راه انداخت و طرفدران آلمان را در آن گرد آورد اما علی هیئت از طرف متفقین به اتهام فعالیت به نفع حکومت هیتلر و فاشیسم  دستگیر و زندانی شد." 

در 1322 از طرف متفقین بازداشت و به اراک منتقل شد و دو سال در زندان متفقین بود. بعد از استخلاص ابتدا رئیس شعبه شد و بعدا در 1325 دادستان کل دیوان کشور گردید.  "

 

 

علی هیئت دارای روابط دوستان و نزدیک با باستانگرایان و ملی گرایان از جمله سید حسن تقی زاده و قوام السلطنه بود. با محمدرضا شاه نیز ارتباط خوبی داشت . بعد از رفع استیلای عوامل شوروی از آذربایجان ( فرقه دمکرات ) محمد رضا شاه به تبریز سفر کرد . در این سفر علی هیئت نیز جزو همراهان شاه بود.

 

علی هیئت در کابینه های مختلف دارای مقام بود و همانگونه که ذکر شد میتوانست با محیطهای مختلف همرنگ شود به عنوان مثال :

 

در کابینه علی منصور و دکتر محمد مصدق در 1329 و 1330 وزیر دادگستری بود.

در 1329ش در کابینه سه ماهه منصورالملک وزیر دادگستری شد و پس از سقوط کابینه به سناتوری انتصابی  رسید.

در 28 مرداد 1332 از طرف سپهبد زاهدی با اختیار تام به استانداری فارس منصوب شد.

همچنین وی عضو اصلی هیاتی بود که از طرف سپهبد زاهدی برای سرکوب قیام ایل قهرمان قشقایی به شیراز رفت و با ناصر قشقایی ملاقات کرد. تا اتش قیام را فرونشاند.

 

علی هیئت در زمان مشروطیت خود را مشروطه خواه معرفی میکرد اما در محکمه مشروطه خواهان نیز فعال بود از جمله مشروطه خواه معروف سید محمد تدین که  در اوایل 1326 با حضور کلیه مستشاران تمیز به ریاست میرزا شفیع جهانشاهی و دادستانی علی هیئت در دیوان عالی کشور تحت محاکمه قرار گرفت و در مدت محاکمه بازداشت بود. پس از بیان ادعانامه دادستان، تدین به دفاع پرداخت و ضمن حمله به دادستان ( علی هیئت )، درباره خدمت خود در ادوار مختلف مشروطیت شرح مبسوطی بیان نمود و جریان روی کار آمدن رضاشاه را تشریح کرد.

 

در یک سخن علی هیئت تابع قدرت بود . وی در کابینه مصدق وزیر دادگستری بود اما در همان حال با جناح شاه در ارتباط نزدیک بود چنانکه بعد از کودتا به استانداری فارس منصوب شد و بعد در محاکمه مصدق نیز دست داشت . مصدق در دفاعیات خود میگوید:

"  اینکه عرض میکنم مقدمه است :
بر طبق ماده 159 قانون دادرسی و کیفر ارتش اینجانب راجع به عدم تکمیل پرونده و عدم صلاحیت دادگاه بدوی یا فوق العاده در آن دادگاه بیان ایراد نمودم ولی هیچ از ایراداتم مورد توجه واقع نشد و دادگاه بدوی قرار صلاحیت خود را صادر کرد و در رسیدگی به ماهوی وارد گردید و حکم محکومیت اینجانب را صادر نمود که بر طبق ماده 59 لایحه قانون دادرسی و کیفر ارتش قابل رسیدگی فرجامی است و وکلای اینجانب از دیوان کشور درخواست فرجام نموده اند پس از آن چون موقع ابلاغ حکم به این جانب تکلیف شد که تقاضای تجدیدنظر کنم با اینکه دادگاه تجدیدنظر هم دادگاهی است غیرقانونی و به هیچوجه نمی تواند یک نخست وزیر را محاکمه کند نظر به اینکه در حبس مجرد به من بسیار سخت میگذشت و درخواست تجدیدنظر هم بر طبق ماده 223 قانون دادرسی ارتش و کیفر(موجب توقیف اجرای حکم دادگاه بدوی میشد ) و مانع درخواست فرجام هم نبود با این قید که نسبت به حق فرجام من خللی نرسد و مانع جریان و تعقیب پرونده در دیوان کشور نگرددتقاضای تجدیدنظر نمودم ولی بعد از این تجدیدنظر غیرقانونی نه فقط موجب خلاصی من از حبس مجرد نشد بلکه سبب شد که درخواست فرجام وکلای من هم در دیوان کشور بلاتکلیف بماند.
آقای علی هیئت رئیس دیوان کشور بجای اینکه پرونده مرا بدون هیچ قید و شرطی از دادرسی ارتش بخواهند در نامه مورخ نهم دیماه خود مینویسند اگر پرونده مورد احتیاج نیست آنرا به دیوان کشور ارسال نمایند در صورتیکه جلسه مقدماتی دادگاه تجدیدنظر تا روز چهارم بهمن ماه تشکیل نشده بود و در ظرف 25 روز که پرونده مورد احتیاج دادگاه نبود دیوان کشور میتوانست نظریات خود را اظهار کند که رسیدگی به اتهامات منتسبه به من در صلاحیت دادگاه نظامی هست یا نیست .
آقای سرتیپ آزموده هم به این بهانه که پرونده مورد احتیاج دادرسی است از ارسال آن به دیوان کشور خودداری نمایید درصورتیکه رسیدگی به درخواست فرجامی از هر حیث به رسیدگی در دادگاه تجدید نظر مقدم است "( دفاعیات مصدق )

 

علی هیئت تا سال 1335 یعنی تا سن 72 سالگی و تا آخرین نفس در خدمت رژیم پهلوی تلاش کرد و در همین سال به علت ناتوانی جسمی و بیماری بازنشسته شد و در سال 1344 درگذشت . شاید علی هیئت تنها کارمند دستگاه ستمشاهی بود که تا سن 72 سالگی در خدمت رژیم بود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدامین بادکوبه ای  | 

 

عهدنامة ننگین گلستان و حرکت آزادیبخش ایران شمالی

·        محمدتبریزی

 

همه چیز از وصیت‌نامة شوم پترکبیر روس آغاز شد. او که در هفده سالگی فرمانروای مطلق روسیه شده بود؛ (1689) پادشاهی شهوتران و زیاده‌خواه بود. همه چیز را برای خود می‌خواست و یکی از این «همه چیزها» تسلط بر سرزمین‌های قفقازی ایران، برای دستیابی به آبهای آزاد و نیل به دنیای جدید بود.

او در بخشی از وصیت‌نامه استعماری خود نوشت: «سرزمین قفقاز رگ حسّاس ایران است. همین که نوک نیشتر استیلای روسیه به آن رگ برسد، فوراً خون ضعف از دلِ ایران بیرون خواهد رفت و چنان ناتوان خواهد شد که هیچ پزشک حاذقی نتواند آن را بهبود بخشد...»

و نوادگان پترکبیر در اجرای وصیت‌نامه پدربزرگ، جنگ‌های روس با ایران را به راه انداختند و این چنین بخش بزرگی از سرزمین ایران (باکو، گنجه، قره‌باغ، تفلیس ‌و ...) تحت اشغال روسیه قرار گرفت.

در نتیجة تجاوزگریها و اشغالگریهای روسیه، عهدنامه‌ای ننگین در روستای گلستان نوشته شد (1192 شمسی) و آهنگ جدایی نواخته گردید.

عباسقلی آقا باکی‌خانوف از جمله مورّخانی است که همزمان با انعقاد این قرارداد ننگین در قید حیات بوده است. وی در کتاب «گلستان ارم» که نام آن نیز دغدغه‌ای از عهدنامه گلستان دارد، چنین مویه می‌زند: «درموضع گلستان قراباغ روز دوازدهم تشرین اول سنه مذکوره (1228 قمری/ 1813 میلادی) عهدنامه میان دولتین روس و ایران منعقد گشته، دولت ایران به اختصاص ممالک خوانین‌نشین گنجه و قراباغ وطالش و شکی و شیروان و باکو و قبه و دربند و همة داغستان و گرجستان و طوایف همجوار آن به دولت روس اقرار [کرد]» (گلستان ارم ـ ص 221)

اگر چه در اثر مقاومت دلیرانه عباس میرزا و دیگر سربازان دلیر ایرانی، جنگ‌های روس با ایران به مرحلة «مقاومت سرسختانة ایرانیان» رسیده بود، لکن با حیله‌ورزی انگلیس و همدستی این کشور با روس، و سست عنصری برخی رجال وابسته همچون ابوالحسن خان شیرازی و نبود ارتش مجهز، مذاکرات صلح آغاز و زمینة اشغال سرزمین‌های قفقاز فراهم شد.

به محض اینکه از سوی فتحعلی شاه دستور معاهده صلح صادر شد، زمینة اصلی برای تجزیه خاک ایران فراهم گردید. شاه ساده‌لوح و ابوالحسن خان شیرازی تصور می‌کردند که به زودی پس از معاهده گلستان، سرزمین‌های اشغالی ایران آزاد می‌شوند، بنابراین نیازی به نظارت کافی در مفاد عهدنامه نمی‌دیدند؟! امضای عهدنامه گلستان در حالی انجام گرفت که دو سال پس از تنظیم قرارداد، ابوالحسن خان ساده‌لوح و وابسته بریتانیا دریافت که وعده‌های دولت انگلیس تنها به قصد اغفال او بوده است... مملکت به فروش رفته بود.

با انعقاد قرارداد ننگین گلستان، روسیه تزاری هجوم فرهنگی خود را برای جدایی سرزمین‌‌های قفقازی از فرهنگ تاریخی خویش آغاز کرد. آزادی‌خواهان زندانی شدند و روحانیون به سیبری رفتند. مبارزان میهن‌پرست کشته شدند و مادران داغدیده در سوک فرزندان دلاور، چهره‌ها خراشیدند.

در مقابل هجمه‌های فرهنگی روسیه تزاری، از همان نخستین روزهای جدایی قفقاز، مردان و زنان ایرانی هر دو سوی ارس، با سلاح جان و دل اقدام به خیزش‌های پی‌در‌پی برای آزادسازی سرزمین‌های اشغالی قفقاز کردند.

اشغال سرزمین‌های قفقازی ایران توسط روسیه به آسانی انجام نگرفت. ایرانیان غیور در گنجه مقاومتی بی‌نظیر از خود نشان دادند. جواد خان گنجه‌ای به همراه پسرانش نخستین شهیدان راه نهضت آزادسازی سرزمین‌های اشغالی قفقاز (ایران شمالی) به شمار می‌روند.

در آن هنگام که حسین‌قلی‌خان حاکم ایرانی باکو، سیسیانوف روسی را کشت و سرش را به تهران فرستاد، دغدغه ملی خود را در دفاع از سرزمین‌های مادری به اثبات نشسته بود.

اینک پرچم نهضت آزادسازی ایران شمالی یا به تعبیر امروزی حرکت آزادیبخش ایران شمالی به دست فرزندان غیور ایرانی به ویژه جوانان میهن‌پرست آذربایجانی رسیده است. البته اگر چه دغدغة باز پس‌گیری ایران شمالی به یک فرهنگ ملی در ایران زمین تبدیل شده ، لکن پرواضح است که به دلیل پاره‌ای تعلقات فرهنگی، آذری‌های کشورمان در این نهضت ملی پیشتاز باشند.

تفکر الحاق دوبارة ایران شمالی به دامان سرزمین مادری، خوشبختانه در خودِ سرزمین‌های قفقازی از رشد و شکوفایی والایی برخوردار می‌باشد.

در سال 1918 (1297 شمسی) هنگامی که عمرِ حکومت ترازی پایان یافت وحکومتی دست نشانده با حمایت انگلیس و ترکیه با نام جعلی جمهوری آذربایجان در ایالت اران و شروان (ایران شمالی) تشکیل شد، وقتی هیأتی از تهران برای پی‌ریزی روابط، روانة باکو شد، بسیاری از دولتمردان و چهره‌های متنفذ ایران شمالی، پیشنهاد کردند که این کشور به صورت کنفدراسیون در ترکیب جغرافیای سیاسی ایران قرار گیرد.

در طی جنگ جهانی اول، مردم غیور و ایران دوست نخجوان با امضای توماری از ایران خواستند که نخجوان به ایران ملحق شود. وقتی در سال 1370 (1991 میلادی) شوروی سابق از هم فروپاشید، حرکت گسترده‌ای از سوی مردم نخجوان برای پیوستن دوباره به ایران صورت گرفت. اندکی بعد، تالشی‌های ساکن در جنوب ایران شمالی، پرچم استقلال برافراشتند و جمهوری مستقل تالش ـ مغان را تشکیل دادند.

پرواضح است که تبلور این دغدغه ملی، در محدودة مقولة «توسعه‌طلبی جغرافیایی» نیست، ناگفته پیداست که عزم ملی ایرانیان پس از گذشت قریب به دو سده از جدایی سرزمین‌های قفقازی برای بازپس‌گیری اراضی اشغالی، معنایی جز «ارادة یک تفکر منطقی و خردمندانه برای پیوستن دیگرباره ایران شمالی به خاک وطن» ندارد.

آری اکنون نزدیک به دو سده است که از تحمیل قراردادهای ننگین گلستان وترکمانچای بر جامعة‌ بزرگ ایرانیان می‌گذرد و ارادة پولادین و ملی ایرانیان هم اکنون بر بازپس‌گیری آن سرزمین‌هاست.

حاکمان باکو در این میان اقدام به تحریف تاریخ می‌کنند. به منظور تحریف اندیشة ملی شیعیان آن سوی ارس، سال‌هاست که در راستای سیاست تزاری ، دولت باکو در کتاب‌های درسی دانش‌آموزان، اندیشه‌های غیرواقعی را تعلیم می‌دهد و اینگونه القا می‌کند که گویا با انعقاد معاهده‌های ننگین گلستان و ترکمانچای ، منطقه‌ای به نام «آذربایجان!» به دو قسمت تقسیم شده است! در حالی که بر اثر عهدنامه‌های شوم گلستان و ترکمانچای، گرجستان و ارمنستان و اران تحت اشغال روسیه درآمده است.

یکی از علل عمدة تحریف تاریخ در ایران شمالی، تلاش برای جعل هویت ملی بر مبنای شوونیسم و ناسیونالیسم قومی است. اینان با جعل تاریخ در بستر اقتضائات زمانی، سعی در دست و پا کردن یک هویت ملی برای ارائه چهره‌ای دیرین در تاریخ دارند. دیگر علت جعل تاریخ توسط حاکمان باکو، نگرانی آنها از پیشینه و هویت ایرانی مردم ایران شمالی است که همواره به ایران تمایل دارند.

برای مقابله با پدیدة شوم جعل و تحریف تاریخ در ایران شمالی، نخستین راهکار ، اطلاع‌رسانی دقیق به افراد جامعه ساکن در ایران شمالی است. خوشبختانه با انتشار نشریه وزین «ایران شمالی» توسط اعضای حرکت آزادی‌بخش ایران شمالی و استقبال گسترده از این نشریه در باکو و دیگر شهرهای ایران شمالی، امید تازه‌ای برای طلوع خورشید حقیقت تجلّی یافته است.

تلاش مردم ایران برای الحاق سرزمین‌های قفقازی، همگرایی دربارة ملتی واحد است که قرن‌ها در یک سرزمین و در پهنة یک فرهنگ عمیق (اسلامی ـ ایرانی) و در یک جغرافیای مشترک دینی (تشیّع) زیسته‌اند.

فراموش نکنیم که اردوباد و گنجه، شروان و شماخی یادآور گذشته پرشکوه فرهنگ ایرانی ـ اسلامی در سرزمین‌های قفقازی است.

نظامی گنجوی و خاقانی شروانی دو شاعر بزرگ و پارسی‌گوی ایرانی، همواره یادآور فرهنگ و تاریخ و ملیّت واحد مردم گنجه و باکو و نخجوان و ... با ملت ایران است...

امروز بعد از قریب دو سده از انعقاد عهدنامه‌های شوم گلستان و ترکمانچای، روشنفکران و نخبگان سرزمین ما و نیز آنانکه در قفقاز و ایران شمالی هویت اسلامی ـ ایرانی خود را حفظ کرده‌اند، به دنبال آزادی سرزمین‌های جدا شده و الحاق آن به سرزمین مادری هستند. این یک ارادة تاریخی و عمومی است. آنچه این اراده را تحقق می‌بخشد، تلاش مداوم و ارایة راهکارها و نظریه‌های روزآمد ، تولید مداوم تحقیقات و پژوهش‌ها و مقالات و ... در راستای آزادی ایران شمالی است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدامین بادکوبه ای  | 

تاریخ شروان - بخش پایانی

 

شروان زادگاه خاقانی  - شاعر بزرگ ایران

 

عبدالله خان در واپسين سال زندگي‏اش للـه گي محمود ميرزا، پسر شاه تهماسب، را كه به شروان فرستاده شده بود، برعهده داشت و پس از درگذشت او حكمراني شروان به ارس خان روملو سپرده شد. ماجراي استقلال‏خواهي مردمان، به ويژه اشراف شروان، و قدرت‏جويي بازماندگان شروان شاهان در 958 ق بار ديگر تكرار شد. مردمان شروان در اين سال كه همزمان بود با روزگار فرمانروايي اسماعيل دوم صفوي (984 ـ 985 ق) و يا دورة‌ آشفتة پس از درگذشت  او در رمضان 985 ق و پيش از برآمدن محمد خدابنده بر تخت شاهي در جريان ابراز مخالفت خود با دولت صفوي كاوس / طاوس ميرزا، خواهرزادة برهان شرواني، را بر تخت شاهي نشاندند. وي با پيروانش به شابران رفت و ارس خان روملو شش صد تن از جنگجويان را به نبرد با آنان فرستاد. اين جنگجويان در دو فرسخي شابران به  مخالفان رسيدند و به آنان يورش بردند و كاوس و همراهانش روي به هزيمت نهادند و جنگجويان ارس خان روملو كاوس را به همراه چهارصد تن از يارانش كشتند. آخرين كس از بازماندگان شروان شاهان كه ادعاي فرمانروايي شروان را داشت، ابوبكر ميرزا فرزند برهان بود. شورش وي همزمان با لشكركشي نيروهاي عثماني به فرماندهي لالا مصطفي پاشا به قلمرو صفويان در آغاز دورة‌ فرمانروايي محمد خدابنده (985 ـ 996 ق) بود. ابوبكر ميرزا با ديدن آشفتگي قلمرو صفويه بر آن شد  تا از عثمانيان براي به دست آوردن فرمانروايي شروان ياري جويد. وي، گويا پيش از ورود به شروان، نامه‏اي نزد پاشايان عثماني و به احتمال بسيار نزد لالا مصطفي، سردار عثماني فرستاد و از آنان خواست كه به گرجستان و شروان لشكركشي كنند. مؤلف احسن‏التواريخ بخشي از اين نامه را چنين آورده است: «اگر عنان عزميت [سپاهيان عثماني] به صوب گرجستان منعطف گردد، آن ملك به تصرف لشكر ظفر اثر درمي‏آيد و غنيمت بسيار از شروان به دست لشكر اسلامي مي‏رسد. و مخلص ... به شرايط خدمتكاري و جان‏سپاري قيام نموده و خراج ملك شروان را هر ساله به خزانة‌ معموره ارسال مي‏دارد.» اسكندربيگ منشي روايتي ديگر از اين رويداد به دست داده و آورده است كه گروهي از شروانيان به استانبول رفتند و به خدمت مراد سوم عثماني (982 ـ 1003 ق) رسيدند و از ستم سرخ‏كلاهان شكايت كردند. در پي آن مراد سوم لـلة ‌خود. لـله پاشا، را با لشكركشي حمزه ميرزا، فرزند محمد خدابنده با سپاهي به ياري ارس‏خان شتافت و سرخ‏كلاهان به دژ شماخي يورش بردند و  آن جا را تسخير كردند. در اين نبرد نيروهاي تاتار نيز به فرماندهي عادل‏گراي به ياري عثمانيان شتافتند و در رمضان 986 ق اردوي ارس‏خان را چپاول كردند. پس از آن سپاهيان صفوي سپاهيان تاتار را درهم شكستند و ابوبكر راه گريز در پيش گرفت و عثمان پاشا كه در دژ شماخي دژبندان شده بود از آن جا بيرون آمد و به دربند گريخت. پس از درگذشت ارس‏خان، محمد خليفه ذوالقدر، حكمران شروان شد. در دورة‌ حكمراني او پادشاهان تاتار با سپاهي گران به شروان تاختند. محمد خليفه و سپاهيانش از آنان شكست خوردند واو و بسياري از لشكريانش در اين نبرد كشته شدند. لشكريان تاتار در شروان و قراباغ خرابي بسيار به بار آوردند و زنان و كودكان را به اسارت بردند . سپاهيان تاتار چون خبر آمدن سرخ كلاهان را شنيدند، عقب‏نشيني كردند. پس از آن غازي‏گراي با دو سه تن از برادرانش و فوجي از سپاهيان تاتار نزد عثماين پاشا درداغستان و دربند ماندند و گروهي از مردمان شروان به عثمان پاشا و گروهي ديگر به ابوبكر پيوستند. در همان سال گروهي از اميران سرخ‏كلاه با لشكري به شروان رسيدند و اميرخان تركمان را به سركوبي شورش گروهي از مردمان شروان و داغستان كه در خاخمير/ خاچماز گرد آمده بودند، فرستادند، اما اميرخان تركمان كاري از پيش نبرد و بازگشت. هر چند سرخ‏كلاهان دژ شماخي را تسخير كردند، اما بروز اختلاف ميان اميران سرخ‏كلاه مانع از پيشروي آنان به دربند و يكسره كردن كار عثمان پاشا و تسخير شروان شد. آن‏ها در اوايل 988 ق شروان را ترك كردند و در حالي كه اختلاف ميان آنان بالا گرفته بود به بودباش خود در تبريز بازگشتند. به هر روي، شروان و ديگر بخش‏هاي قفقاز در 986 ق به دست عثماني‏ها افتاد. پس از آن شاه عباس يكم صفوي (996 ـ 1-38 ق) براي آن كه بتواند با آرامش بيش‏تري با ازبكان كه شرق كشور را ميدان تاخت و تاز خود كرده بودند مقابله كند، در 998 ق قرارداد صلحي با عثماني امضا كرد و شروان، شكي، قراباغ و آذربايجان را رسماً به عثماني واگذاشت. شروان در اين دوره به چهارده سنجاق تقسيم شد و شكي در شمال غربي و باكو در جنوب‏شرقي از نواحي آن به شمار مي‏رفت. دربند كه از مدت‏ها پيش از شروان جدا شده بود، در اين زمان داراي حكومتي مستقل بود. در پي آن شاه عباس پس از يكسره كردن كار ازبكان و باز پس گرفتن آذربايجان در 1012 ق، توانست در نبردي در 1014 ق سرزمين‏هاي از دست رفته در قفقاز جنوبي و از آن شمار شروان را بازستاند. باكي‏خانوف آورده است كه پس از آن تا واپسين سال‏هاي حكومت صفويه، شروان «حكومتگاه امرا و بيگلربيگيان بود.» در سدة‌ هفدهم ميلادي قبا و ساليان به صورت بخش مستقل به قايتاق‏ها (گروهي از مردم داغستان) كه به جنوب كوچيده بودند، سپرده شد. در واپسين سال‏هاي حكومت صفويه، دو قدرت روسيه و عثماني از اوضاع آشفته ايران بهره بردند و اين سرزمين را ميدان تاخت و تاز خود كردند. روسيه و عثماني هر كدام توانستند بر برخي شهرها  و ولايت‏هاي ايران دست يابند. در اين ميان خان قبا، حسين‏علي، در 1135 ق تسليم پطركبير شد و به حكومت خود ادامه داد. سرانجام در 1136 ق ميان دو قدرت عثماني و روسيه قراردادي دراستانبول بسته شدكه به موجب آن سواحل درياي مازندران با مركزيت باكو به روسيه و ايروان، گنجه، قراباغ و شروان به عثماني واگذار شد. بدين ترتيب، باكو براي نخستين بار از شروان جدا شد. در قرارداد ديگري كه در 1145 ق ميان اين دو قدرت بسته شد، نواحي ساحلي رود كر به روسيه واگذار شد و شروان بار ديگر به عثماني رسيد و رود كر مرز ميان دو امپراتوري شناخته شد. اما اين قرارداد ديري نپاييد ، چرا كه نادرشاه افشار (1148 ـ 1160 ق) در نبردهايش سرزمين‏هايي را كه در دست عثماني‏ها بود پس گرفت و در پي آن در 1148 ق قراردادي ميان ايران و روسيه بسته شد كه به موجب آن روسيه سرزمين‏هايي اشغالي را به ايران واگذار كرد. در پي كشته شدن نادرشاه و ناتواني حكومت ايران در تسلط بر سرزمين‏هاي قفقاز جنوبي و از آن شمار بر شروان، خان‏نشين‏هاي مستقلي در اين نواحي سر برآوردند. در اين زمان مرزهاي شروان به منطقة خان‏نشيني كه خان شماخي حكمران آن بود، محدود مي‏شد. در همين زمان فتح‏علي‏خان (1172 ـ 1204 ق) فرمانرواي قبا، دربند و شماخي را تسخير كرد. در پي‏بر‏آمدن حكومت قاجاريه (1210 ـ 1344 ق) و كوشش آنان براي وحدت ايران و دست‏انداز‏ي‏هاي امپراتور تزاري به قفقاز جنوبي، خان‏نشين‏هاي اين نواحي، از آن شمار شروان، فروپاشيدند. ژنرال ژوبوف كه به فرمان كاترين دوم (1762 ـ 1796 م)، تزار روس به اين نواحي فرستاده شده بود، از مرزهاي كر در منطقة جواد گذشت. پس از آن كه پاول يكم (1796 ـ 1801 م) به امپراتوري روسيه رسيد، ژنرال ژوبوف و سپاهيانش را به روسيه فراخواند. خان شروان، مصطفي، در اين زمان به تازگي گفت‏وگو با ژوبوف را آغاز كرده بود و سرانجام در 1805 م به روس‏ها تسليم شد و در 1806 م باكو و دربند را تسخير كرد. مصطفي در 1806 م به ايرانيان روي آورد و از آنان ياري خواست. در پي آن در قرارداد گلستان (1228 ق/ 1813 م) كه بين ايران و روس بسته شد، شروان، دربند، باكو و شكي به روس‏ها واگذار شد و سرانجام در 1820 م نيروهاي روس، شروان را تسخير كردند. در پي آن مصطفي خان به ايران گريخت. در 1826 م، مصطفي و خان پيشين باكو، حسين‏خان، كوشيدند شروان را از روس‏ها پس بگيرند، اما موفق نشدند. پس از 1840م خان‏نشين شروان با قبا و باكو يكپارچه شد و يك قلمرو اداري تشكيل دادند كه ناحية خزر نام گرفت . از 1859 م اين ناحيه با نام مركز آن، شماخي، شناخته شد و پس از آن كه زلزله شماخي را ويران كرد، دولت باكو پديد آمد. در 1920 م كه دامنة‌ انقلاب روسيه تا قفقاز گسترده شد، شروان و مرزهاي ايالت آذربايجان جاي گرفت و شماخي مركز اين ولايت شد. پس از فروپاشي شوروي، شروان به جمهوري مستقل آذربايجان پيوست. شروان در تمامي دوره‏ها داراي اهميت اقتصادي، سياسي ، نظامي و فرهنگي بوده است.اين ولايت آب و هوايي مناسب براي كشاورزي  و دام‏داري داشت و به همين سبب بيش‏تر مردم شروان به كشاورزي و دام‏داري مي‏پرداختند. زين‏العابدين شرواني دربارة‌ طبيعت اين سرزمين مي‏نويسد كه كوهستانش بيش‏تر از بيابان است و همچنين اين ولايت جنگل‏هايي پر درخت و چمن‏ها و چراگاه‏هايي نيكو دارد. بيش از همه كاشت انگور، گندم و پنبه در شروان رواج دارد و دام‏داران نيز بيش از همه به پرورش گوسفند مي‏پردازند. ابريشم شروان، افزون بر بافت پارچه‏هاي ابريشمي، قالي‏بافي نيز داراي اهميت فراوان است و اين سرزمين داراي دو گونة مشهور قالي با نام‏هاي شروان و سوماخ است. در منابع از صنايع فلزي، ظرف‏هاي مسي، زعفران، نفت ، نمك، پشم، چرم، رنگ‏هاي طبيعي ، ماهي ، گياهان دارويي و پارچه‏هاي گوناگون در شمار فرآورده‏هاي دامي ، كشاورزي و صنعتي شروان ياد شده است. ايستگاه هيدروالكتريك مينگشور در اين منطقه واقع است. اهميت فرهنگي شروان تها به ادبيات فارسي و شاعران نام‏داري كه در اين سرزمين باليده‏اند، محدود نمي‏شود. منابع از مكتب معماري شيروان ـ آبشرون در اين ناحيه ياد كرده‏اند. اين سبك معماري درواقع مجموعه‏اي است از ويژگي‏هاي آثار معماراني كه آثارشان را در قلمرو شروان شاهان پديد آورده‏اند. سبك معماري شيروان ـ آبشرون در سده‏هاي هشتم تا نهم ميلادي شكل گرفته و سده‏هاي يازدهم تا پانزدهم ميلادي به بالاترين درجة پيشرفت خود رسيده است. كاخ شروان شاهان در باكو از نمونه‏هاي ظريف اين سبك معماري است. شماري از شاعران و اديباني كه خاستگاه ايشان شروان است،  ازاين قرارند: فلكي شرواني (ميان 490 تا 500 ـ 577/ 587 ق) ؛ كافي‏الدين عمر (ـ 545 ق)؛ خاقاني شرواين (520 ـ 595 ق)؛ عبدالغفار شرواني (ز 550 ق) ؛ عز شرواني ( ـ پس از 580 ق)؛ عزيز شرواني (سدة ‌ششم هجري )؛ مهذب‏الدين دبير شرواني (سدة ششم هجري )؛ بختيار شرواني (سدة‌ هفتم هجري)، سعيد شرواني (سدة‌ هفتم/ پيش از سدة‌ هفتم هجري)؛ تفليسي شرواني (سدة هفتم هجري)؛ رشيد شرواني (سدة‌ هفتم هجري)؛ نفيس شرواني (سدة‌ هفتم هجري)؛ ابوالمجد شرواني (سدة هشتم هجري)؛ بدر شرواني (789 ـ 854 ق)؛ محمود شرواني (ـ پس از 841 ق)؛ يحيي شرواني(813 ـ 866 ق)؛ محمود شرواني (ز 892 ق)؛ فتح الله شرواني (ـ 891 ق)؛ شكرالله شرواني (ـ 912 ق) ؛ نجمي شرواني (ز 928 ق) ؛ افلاطون شرواني (ـ 977 ق)؛ آتشي شرواني (سدة‌ دهم هجري)؛ الاهي شرواني (سدة دهم هجري)؛ شمسي شرواني (سدة ‌دهم هجري)؛ يقيني شرواني (سدة‌ دهم هجري)؛ نشاني شرواني (سدة‌ دهم هجري)؛ عبدي شرواني (سدة‌ دهم هجري)؛ عتيقي شرواني (سدة‌دهم هجري)؛ محمد شرواني ، معروف به ميرزاي شرواني (1033 ـ 1098/1099 ق)؛ شاكر شرواني (سدة دوازدهم هجري)؛ نشاط شرواني (سدة دوازدهم هجري)؛ آقا مسيح شرواني (سدة‌ دوازدهم و اوايل سدة سيزدهم هجري)؛ حزين شرواني (ز 1204 ق)؛ محمدعلي فاني شرواني (ز 1246 ق)؛ محمدصفا (1815 ـ 1876 م) بهار شرواني (1247 ـ 1300 ق)؛ ملا محمود منوعي (ـ 1259 ق)؛ سيدعظيم شرواني (1251 ـ 1306 ق)؛ حمدي شرواني (ـ1307 ق) ؛ هادي (1296 ـ 1339 ق)؛ ملا محمد شريف شرواني (سدة  سيزدهم هجري )؛ مهوشي شرواني ( اواخر سدة‌ هجدهم ميلادي). از شروان در شعر شماري از شاعران اين گونه ياد رفته است:

 خاقاني:

«گر به شروانم اهل دل مي‏ماند

در ضميرم سفر نمي‏آيد»

«درهمه شروان مرا حاصل نيامد نيم دوست

دوست خود ناممكن است ، اي كاش بودي آشنا»

«مرا ز خطة شروان برون فكن ملكا

كه فرضه‏اي است درو صد هزار بحر بلا»

 □

«شروان به روزگار تو اميدوار باد

كه اقبال روزگار هم از روزگار تست.»

نظامي:

«به دهليزة رهگذرهاي سخت

ز شروان چو شيران همي برد رخت»

نظيري نيشابوري:

«رشك ملك شيروان امروز شادروان او است

كه به از خاقان نظيري به ز خاقاني نشست»

جمال‏الدين عبدالرزاق اصفهاني:

«كيست كه پيغام من به شهر شروان برد

يك سخن از من بدان مرد سخندان برد»

امير خسرو دهلوي :

«سخن زان گونه‏اي گفتم بلند امروز در دهلي

كه از خواب عدم بيدار كرد ستم به شروانش»

جامي:

«به خاقاني از آن بحر ار رسد رشحش برانگيزد

چو سوسن تر زبان تحسين‏كنان از خاك شروانش»

نظام الدين استرابادي:

«چكد گر سوي خاقاني نئي از رشحة كلكم

به جاي سبزه نظم تر دمد از خاك شروانش»

عرفي شيرازي:

«دم عيسي تمني داشت خاقاني كه برخيزد

به امداد صبا اينك فرستادم به شروانش»

فلكي شرواني:

«باد كه بي‏كيميا خاك زمين كرد زر

گفت مرا دستگاه از شه شروان رسيد»

«شورة شروان كه جاي شور و شر و ديو بود

از پري‏رويان ترك و تركمان آراسته»

عزالدين شرواني:

«يگانه خسرو شروان كه گرد موكب او

به گاه كينه برآرد به مغز مهر دوار

ذوالفقار شرواني:

«عشق درآمد كه او از دل و جان آن تست

چون به تو منسوب گشت نسبت شروان كراست»

«به عون مدح تو ننگ آيدم ز خاقاني

اگرچه فخر بدو كرد خطة شروان.»

 

 

 

منابع:ــــــــــــــــــــــــــــــ

آتشكده، 148 ؛ آتورپاتكان (آذربايجان) و نهضت ادبي، 86 ـ 88 ؛ آثار البلاد و اخبارالعباد، 424 ، 570، 5761 ، 645، 659، 674، 681؛ آذربايجان سووت انسيكلوپدي ياسي ، 10/540 ـ 541 ؛ آذربايجان و اران (آلبانيان قفقاز)، 36، 39، 46، 187، 207، 214 ـ 216 ؛ احسن‏التقاسي، 73، 554، 557، 568؛ احسن‏التواريخ، روملو ، باستان تا آغاز عهد مغول، در صفحات فراوان؛ ايرانشهر ، 49 ؛ ايران و قفقاز ، اران و شروان، در صفحات فراوان؛ بستان‏السياحه، 318، 324 ؛ تاريخ ادبيات ايران، 318 ـ 336 ؛ تاريخ الفي، 179 ، 183 ، 312، 316 ، 320 ، 401، 501، 524 ، 532، 568 ، 773؛ تاريخ ايران ، 2/261 ؛ تاريخ ايران كيمبريج، 4/196 ، 211ـ 216 ، 209 ؛ 5/ در صفحات فراوان؛ تاريخ جهان‏آرا، در صفحات فراوان؛ تاريخ جهانگشاي جويني ، 1/116 ، 205، 212؛ 3/421 ؛ تاريخ سلسلة سلجوقي ، 161 ، 162 ، 163 ؛ تاريخ شروان و دربند، در صفحات فراوان؛ تاريخ عمومي منطقة شروان، در صفحات فراوان؛ تاريخ مغول، 102 ، 117 ، 120، 126، 197، 200، 345، 453، 454، 457، 458؛ تاريخنامة طبري، 1/939 ـ 941؛ تشكيل دولت ملي در ايران، حكومت آق‏قويلونلو و ظهور دولت صفوي، 51، 53، 98، 99، 102، 103، 105، 108، 110، 163؛ جامع‏التواريخ، 254، 534، 805، 808، 979، 1044، 1055، 1060، 1062، 1130، 1301، 1572؛ جغرافياي تاريخي سرزمين‏هاي خلافت شرقي، 193، 470 ؛ جواهر الاخبار، در صفحات فراوان؛ حدودالعالم، 163 ؛ حكومت‏هاي محلي قفقاز درعصر قاجار، در صفحات فراوان؛ خلاصة‏التواريخ، 1 و 2/ در صفحات فراوان؛ دارالضرب‏هاي ايران در دورة‌ اسلامي، در صفحات فراوان؛ روضة‏الصفا، در صفحات فراوان؛ رياض‏السياحة، 116 ـ 119 ؛ زبدة‏التواريخ ، 44 ـ 48 ، 51 ، 69 ، 74 ، 87، 88، 94، 100، 161، 164، 165، 188، 189، 194 ؛ سرايندگان شعر پارسي در قفقاز، در صفحات فراوان؛ صورة‏الارض، 82، 89، 97، 130، 138؛ ظفرنامه ، شامي ، 16 ـ 101 ، 165 ، 279، 292؛ عالم آراي شاه طهماسب، در صفحات فراوان؛ عالم آراي عباسي، 1، و 2/ در صفحات فراوان؛ فتوح‏البلدان، 280، 292، 298، 301؛ قراقويونلوها، 30، 43، 44، 83، 84، 95، 96، 100، 105، 106 ، 112، 127، 143، 148، 149، 155 ؛ الكامل، ترجمة فارسي، 3/134 ـ 138 ؛ كتاب دياربكريه، 34، 107 ـ 109 ، 138 ، 374 ـ 375 ، 482 ـ 484 ؛ گزيدة ‌مقالات تحقيقي ، بارتولد، 65، 66، 67، 71، 72، 73، 74، 88، 288، 340، 347، 348، 349، 350، 351، 352؛ گلستان ارم، در صفحات فراوان؛ لغت‏نامه، 3/342 ـ 343 ؛ مرآة‏البلدان، 1 و 2/ در صفحات فراوان ؛ مسالك و ممالك، 157 ، 158 ، 160 ؛ مطلع سعدين و مجمع بحرين، 98 ، 101، 122، 204، 223ـ 225 ، 250 ، 388 ؛ نخبة‏الدهرفي عجائب البر و البحر، 47؛ نزهة‏القلوب ، 36 ، 46 ، 98، 123، 141، 231؛ نظام ايالات در دورة ‌صفويه، در صفحات فراوان ؛ نقش تركان آناطولي در تشكيل و توسعة‌ دولت صفوي، در صفحات فراوان؛ سعيد نفيسي ، «شروان و شيروان» ، ارمغان ، سال بيست و سوم، شمارة 1، فروردين 1327 ش ، صص 23 ـ 32 ؛ عنايت الله رضا، «آلبانياي قفقاز از ديدگاه مؤلفان عهد باستان و اوايل سده‏هاي ميانه »، پيمان، شمارة‌7و 8، بهمن 1377 ش ، صص 53 ـ 68 ؛

Encyclopaedia of Islam, 5/487 – 488 ; Websters new

Geografical dictionary, 1105.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدامین بادکوبه ای  | 

تاریخ شروان - بخش سوم

 

شاهرخ شروان شاه چون از اين امر آگاه شد، وكيلش، حسين بيگ، را به نبرد با سرخ‏كلاهان فرستاد و دو سپاه در درة بيغرد به هم رسيدند. در اين نبرد حسين‏بيگ شكست خورد و به دژ بازگشت و به فراهم آوردن اسباب دژداري پرداخت. سرخ‏كلاهان دژ را محاصره كردند و ساكنان دژ، از درون، و سرخ‏كلاهان، از بيرون، بر يكديگر تير مي‏انداختند و اين جنگ چهار ماه ادامه داشت تا سرانجام سپاهيان القاص ميرزا برج‏هاي آن دژ را به ضرب توپ فرو ريختند. در اين ميان درويش محمدخان، حكمران شكي، به منظور ياري رساندن به شاهرخ شروان شاه لشكري فراهم آورد و به نزديكي‏هاي دژ آمد، اما لشكريان اونيز شكست خوردند و دژنشينان كه از ياري درويش محمدخان نااميد شده بودند، زبان به پوزش گشودند وگفتند كه چون شاه صفوي خود به اين جا آيد دژ را تسليم كنيم. شاه تهماسب پس از دريافت پيام شروانيان به شروان رفت و در نزديكي‏هاي دژ فرود آمد. كسي از دژنشينان نزد شاه صفوي آمد و سخنان آنان را بازگو كرد و نوازش يافته، به دژ بازگشت و آن چه را ديده و شنيده بود با شروانيان درميان نهاد. روز ديگر شاهرخ و حسين‏بيگ و محمدبيگ و ديگر اشراف و اعيان با تحفه‏ها و تبريك‏هاي فراوان به حضور شاه صفوي رسيدند و بيان بندگي كردند و كليدهاي دژ و خزينه‏هاي دژ را به شاه تهماسب سپردند. شاهرخ، حسين ‏بيگ و محمدبيگ به اسارت درآمدند. به فرمان شاه تهماسب آن دژ را ويران كردند. در پي آن نعمة‏الله‏بيگ، نگهبان دژ گلستان، آن دژ را تسليم كرد. پس از آن به فرمان شاه صفوي، وزير شاهرخ و بسياري از بزرگان شروان كشته شدند و شاهرخ را اسير كرده به تبريز بردند. در دژ بيغرد خزاين و دفاين شروان شاهان نگه‏داري مي‏شد و در آن جا سيم و زر و جواهر و سنگ‏هاي قيمتي بسيار بود. شاه تهماسب تمامي اين اموال را مصادره كرد. منابع از كتابخانة‌ نفيسي در اين دژ ياد كرده‏اند و گفته‏اند كه در اين كتابخانه كتاب‏هايي بوده كه چندين سال از سرزمين‏هاي گوناگون در آن جا گردآورده بودند. سرخ كلاهان كتاب‏ها را از دژ بيرون آوردند و «در دولتخانة مباركه به سان پشته پشته خرمن‏ها زده بود؛ اكثر آن‏ها به خط استادان، تمامي مزين به تذهيب و تصوير استادان بي‏نظير...» زمين‏ها و املاك اشراف به قتل رسيدة شروان نيز به بزرگان سرخ كلاه واگذار شد. گويند كه صفويان دختران زيباروي اشراف را از دژ بيرون آوردند و شاه صفوي و برادرانش و نيز اميران صفوي آن‏ها را به عقد خويش درآوردند. شاهرخ كه به اميد بخشوده شدن تسليم شده بود چند ماه بعد  در تبريز سر به نيست شد. دولت شروان شاهان كه از اواخر سدة دوم هجري با از سر گذراندن فراز و فرودها و دوره‏هاي فترت بر شروان حكومت كرده بودند، در روز بيست و هفتم ربيع‏الآخر 945 ق با تسليم شاهرخ، آخرين شروان شاه، فرو پاشيد و پس از القاص ميرزا به فرمان شاه تهماسب به حكمراني شروان رسيد و به اين ترتيب شروان به قلمرو صفويان پيوست. شروان شاهان اگرچه خاستگاهي عربي داشتند، اما به فرهنگ ايراني وشعرو  ادبيات فارسي علاقة بسيار مي‏ورزيدند. اين كه محمد بن يزيد (ـ 305 ق) خود را به ساسانيان منسوب مي‏كند و يزيد بن احمد (381 ـ 418 ق) بر فرزندان خود نام‏هاي ايراني، همچون منوچهر، قباد و سالار مي‏گذاشته از نشانه‏هاي آشكار ايرانيگري در ميان شروان شاهان است. اين علاقه به فرهنگ و ادب ايراني، به ويژه در ميان شاخة نخست از شروان شاهان دودمان خاقان، به چشم مي‏خورد؛ چنان كه تمامي آن‏ها نام‏هاي ايراني، همچون منوچهر، فريبرز، افريدون، فرخزاد، گرشاسب، كي‏قباد، كاوس و هوشنگ دارند و جالب آن كه تمامي اين نام‏ها برگرفته از شاهنامه است و چنان كه مي‏دانيم، اين اثر تبلور روح ايراني است. در دورة فرمانروايي همين شاخه از شروان شاهان كانون شعر و ادب فارسي بود و شاعران نام‏داري همچون نظامي گنجوي (535 ـ 614 ق)، ابوالعلاي گنجوي (ـ 554 ق)، مجيربيلقاني (ـ 586 ق) و خاقاني شرواني (520 ـ 585 ق) به دربار شروان شاهان آمد و شد داشته‏اند . پژوهشگران اين دسته از شاعران را كه به دربار شروان شاهان وابستگي داشته‏اند، شاعران مكتب شروان ناميده‏اند و در واقع اينان از پيروان مكتب آذربايجان بوده‏اند. منابع، پيشرو مكتب آذربايجان را قطران تبريزي دانسته‏اند. ريپكا دربارة مكتب شروان چنين مي‏نويسد: « پيشرو اين دسته از شاعران درباري نظام‏الدين ابوالعلاي گنجوي ... اولين چهرة شايان توجه مكتب شيروان، منتقد و معلم نسل‏هاي بعدي است.» سروده‏هاي اين شاعران ويژگي‏هاي اين مكتب پيچيدگي صناعات آن است. شاعران مكتب شروان از به كار بردن تعابير و اصطلاحات كهنه دست كشيدند، اما در اشعار خود فراوان از واژگان و مفردات عربي بهره مي‏بردند. مگر نظامي، دوتن ازاين شاعران، يعني خاقاني و نظامي، در تكامل سبك و قالب شعري كه مي‏سرودند تأثيرات ديرپايي برجا گذاشتند. خاقاني از بزرگ‏ترين قصيده‏سرايان و نظامي از برجسته‏ترين سرايندگان حماسه‏هاي روايي است. در پي فروپاشي دولت شروان شاهان، پس از چندي كه القاص ميرزا حكمراني شروان را بر عهده داشت، پرچم استقلال برافراشت، اما چون خبر حركت شاه تهماسب را به سوي شروان شنيد، مادر خود، خان‏بيگي خانم را به همراه پسرش، احمد ميرزا براي پوزش‏خواهي به درگاه شاه فرستاد و شاه نيز پوزش وي را پذيرفت و گروهي از بزرگان دربار را همراه خان‏بيگي خانم روانة‌ شروان كرد. فرستادگان با القاص ميرزا ديدار كردند و قرار گذاشتند كه القاص ميرزا دست از سركشي و استقلال‏خواهي بردارد و هر سال هزار تومان تبريزي به خزانه بپردازد و در هنگام لزوم نيز هزار سوار به اردوي شاهي گسيل دارد. اما پس از چندي در 953 ق كه شاه تهماسب به گرجستان لشكر كشيد، القاص ميرزا بار ديگر پرچم استقلال برافراشت، سكه به نام خود زد و مقرر كرد خطبه به نامش خوانند. شاه تهماسب پس از پايان لشكركشي به گرجستان به گنجه رفت، در بولاق اردو زد و سپاهي پنج هزار نفري به فرماندهي تني چند از سردارانش به شماخي فرستاد. سپاهيان وي دژ گلستان را محاصره كردند و پس از آن شاه تهماسب با نيرويي سي هزار نفري به شروان رفت. سرانجام القاص ميرزا در كنار آب مأمور از سرخ‏كلاهان شكست خورد، اما او و چهل تو از ملازمانش از مهلكه جان به در بردند و القاص ميرزا پس از آن از راه درياي سياه به استانبول رفت و به دربار عثماني پناه برد. پس از گريز القاص ميرزا، بستگان او مدت‏ها در دژهاي دربند و گلستان ايستادگي كردند، اما سرانجام دژ گلستان تسخير شد و شاه تهماسب به فرمود تا دژ را ويران كردند. دژ دربند نيز كه برج و بارويش به ضرب توپ ويران شده بود، پس از دو سه ماه مقاومت تسليم شد. كوتوال دژ سلوط نيز دژ را تسليم كرد و به درگاه شاه آمد. سرانجام شروان بار ديگر به تصرف شاه تهماسب درآمد و وي تمامي سرزمين شروان را به فرزند خود، اسماعيل ميرزا سپرد. سليمان قانوني از پناهندگي القاص ميرزا براي به تصرف درآوردن قلمرو صفويه بهره برد ودر 955 ق براي سومين بار به ايران تاخت و القاص ميرزا را با سپاهي راهي ايران كرد. القاص ميرزا سرانجام به دام شاه تهماسب افتاد و در دژ قهقهه كشته شد. سليمان قانوني نيز از اين لشكركشي كه تا پايان 956 ق به درازا كشيد، بهره‏اي نبرد و به عثماني بازگشت. در جريان اين لشكركشي شروان بار ديگر براي مدتي كوتاه به دست يكي از بازماندگان دودمان شروان شاهي با نام برهان افتاد. پس از بازگشت سليمان قانوني، شاه تهماسب، عبدالله خان استاجلو (956 ـ 972 ق) را كه عمه‏زادة وي بود، به حكمراني شروان گماشت. در احسن‏التواريخ آمده است كه هنگامي كه عبدالله خان استاجلو به حكمراني شروان رسيد برهان درگذشته بود و شروانيان پيكر او را پنهان كرده بودند، اما عبدالله خان پيكر او را از گور درآورد و سر او از تنش جا كرد.« مردمان شروان از ترس جان به موضع درو [دراو] كه جزيره‏اي است در كنار قلزم پناه بردند و عصابة عصيان بر پيشاني ادبار بستند. عبدالله خان هر چند رسولان فرستاد و نصيحت نمود، مخالفان به صلح راضي نشدند. عبدالله خان به دفع ايشان روان گرديد...» سرخ‏كلاهان بيش‏تر از ايشان را كشتند و اموالشان را چپاول كردند و عبدالله خان پس از آن به شماخي رفت. در تاريخ جهان‏آرا از اين رخداد با تفصيل بيش‏تري ياد رفته و آمده است كه عبدالله خان چون به حكمراني شروان رسيد بر آن شد تا برهان را از ميان بردارد. عبدالله خان و سپاهيانش در پايين علي چوبان فرود آمدند و برهان با لشكر شروان به درة بيغرد درآمد و «چون آن جا به غايت سخت بود و جمعيت بيشتري داشت بر سر او رفتن خالي از تعذري نبود.» عبدالله خان پانزده روز درعلي چوبان منتظر ماند كه ناگهان برهان به مرگ طبيعي درگذشت. شروانيان كسي را با نام محراب، از خويشان برهان، به حكمراني خويش برگزيدند. عبدالله خان بر محراب و يارانش تاخت و اگر چه محراب جان به در برد، اما بسياري از لشكريان او كشته شدند. عبدالله خان پس از آن در 957 ق به جزيرة دراو كه قربان‏علي، از اقوام برهان، و گروهي از شروانيان بدان جا رفته بودند، شتافت و آنان را فروماليد و قربان علي و بسياري از ياران او را كشت. به هر روي، عبدالله خان استاجلو توانست بيش از چهار سال اوضاع  شروان را به دست گيرد. تا آن كه در 961 ق يكي ديگر از بازماندگان شروان شاهان با نام قاسم‏بيگ براي به دست آوردن فرمانروايي شروان به پا خاست. جريان از اين قرار بود كه سليمان قانوني در چهارمين لشكركشي خود به ايران در اواخر 961 ق به نخجوان رسيد و قاسم‏بيگ را كه به درگاه او پناه برده بود با سپاهي راهي شروان كرد. به فرمان سليمان قانوني لشكريان غميق/ قمق/ خيداق/ قيتق نيز در داغستان به وي پيوستند و چون به شروان رسيدند، بسياري از مردمان شروان كه از عبدالله خان روگردان شده بودند، به ياري وي شتافتند. عبدالله خان با سپاهيان قاسم بيگ به نبرد پرداخت، اما كاري از پيش نبرد و به شماخي بازگشت. سپس قاسم‎بيگ به نبرد پرداخت، اما كاري از پيش نبرد و به شماخي بازگشت. سپس قاسم‏بيگ به دژ بيغرد رفت و چهال روز در آن جا ماند و آمادة‌ پيكار شد و پس از آن چون عبدالله خان در نزديكي‏هاي دژ گلستان مستقر بود، به سوي گلستان تاخت. سرانجام در نبردي كه ميان اين دو در گرفت، با اين كه شمار سرخ‏كلاهان اندك بود حيله‏اي انديشيدند و بر سپاهيان قاسم‏بيگ پيروز شدند. به گفتة‌ برخي منابع، در اين نبرد هزار تن از لشكريان قاسم‏بيگ كشته شد، اما قاسم‏بيگ جان به در برد و «از سر سپاهيان شروان در ميدان شماخي مناري ساختند.» پس از اين پيروزي، عبدالله خان استاجلو توانست پايه‏هاي حكومتش را بيش از پيش در شروان استوار سازد. در منابع از اقتدار عبدالله خان در اين زمان ياد رفته و آمده است كه او چنان در دل شروانيان و مردمان داغستان و طبرسران هراس انداخته بود كه جرأت مخالفت با او را در خود نمي‏ديدند و در ساية‌ همين اقتدار بود كه شروان امن و آباد شد. باكي‏خانوف از پيشرفت تجارت و بهبود زندگي مردم شروان در اين دوره سخن گفته و درآورده است كه تجارت خانة‌ انگليسي كه فاقطوريا ناميده مي‏شد «در تحت حمايت او [عبدالله خان استاجلو] در شماخي بوده.» در ديگر منابع نيز از مناسبات دوستانة آنتوني جنكينسون، باني اين تجارت‏خانه، و عبدالله خان استاجلو ياد رفته است. آنتوني جنكينسون، بازرگان و رئيس شركت مسكوي انگليس بود كه براي رسيدن به چند هدف بازرگاني، از آن شمار خارج كردن بازرگاني ابريشم ايران، كه بيش‏تر در مازندران، گيلان و شروان توليد مي‏شد، از دست پرتغالي‏ها به ايران سفر كرد و در 969 ق وارد شماخي شد.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدامین بادکوبه ای  | 

تاریخ شروان - بخش دوم

 

تا زماني كه سلطان اويس زنده بود، ولايت شروان خراجگزار و فرمانگزار وي بود. آخرين شروان شاه شاخة‌ نخست دودمان خاقان، هوشنگ بن كاوس ( حدود 774 ـ حدود 784 ق) بود كه گويا به دست نزديكان خود كشته شد و پس از وي اين شاخه از شروان شاهان برافتاد. در پي آن شاخة دوم از شروان شاهان دودمان خاقان در شروان به فرمانروايي رسيدند كه نخستين آن‏ها شيخ ابراهيم بن محمد، از عموزادگان هوشنگ، بود. در گلستان ارم دربارة چگونگي به فرمانروايي رسيدن وي چنين آمده است: «[هوشنگ شروان شاه] ظلم بسيار مي‏نمود. شروانيان اتفاق كرده، او را بكشتند و آمده، شيخ ابراهيم دربندي بن سلطان محمد بن كي قباد شروان شاه را كه فقيرالحال در شهر شكي، از قصبات شروان به زراعتگري معاش مي‏كرد، ميان مزرعه در زير درختي خوابيده يافته، جامه و عمامة پادشاهانه پوشانيدند و آورده بر تخت سلطنت نشاندند.» ابراهيم شروان شاه در 788 ق به حضور امير تيمور گوركان (736 ـ 807 ق) رسيد و به اطاعت وي گردن نهاد. هنگامي كه تيمور بر آن شد تا به دشت قپچاق يورش برد، ابراهيم شروان شاه كه پيكار با او را در توان خود نمي‏ديد و گريز از او و واگذاري ولايت شروان به وي را نيز به صلاح مردمان شروان نمي‏دانست، تنها راه چاره را در آن ديد كه خود به حضور سلطان رسد و بر فرمان او گردن نهد. پس با پيشكش‏هاي بسيار به خدمت او رسيد و تيمور نيز فرمانروايي ولايت شروان را به او سپرد و وي را در فرمانروايي ابقا كرد. ابراهيم شروان شاه از آن پس در شمار معتمدان ومتحدان نزديك تيمور درآمد و در بسياري از لشكر‏كشي‏هاي او به سرزمين‏هاي مجاور شركت كرد. تيمور در 806 ق سرزمين‏هاي عراق عرب و آذربايجان را همراه با توابع اين سرزمين‏ها به فرزندش ميران شاه ( ـ 810 ق ) و دو پسر وي، يعني ابوبكر و عمر، واگذاشت و فرمانروايي آذربايجان، اران ، مغان، گرجستان ، شروان و عراق عجم را به عمر سپرد. سپردن اين سرزمين‏ها به عمر سبب ناخرسندي ميران شاه و ابوبكر شد. پس از درگذشت تيمور، اختلاف ميان ميران شاه و ابوبكر با عمر آشكار شد و در همين زمان ابراهيم شروان شاه نيز به رويارويي با عمر برخاست. زماني كه عمر براي تنبيه امير بسطام به قراباغ گريخت و به ابراهيم شروان شاه پيوست. چون عمر اين خبر را شنيد به قراباغ رفت و از ابراهيم شروان شاه خواست تا امير بسطام جاگير را دستگير كرده نزد او فرستد. ابراهيم بهانه‏اي آورد و اين كار را به آينده واگذاشت. عمر از كار او خشمگين و راهي نبرد با وي شد. سپاهيان ابراهيم شروان شاه به كنار رودخانة كر رفتند و سپاهيان عمر نيز در نزديكي كر فرود آمدند و لشكريان آن دو يكي دو هفته در برابر يكديگر نشستند، اما سرانجام عمر از نبرد با ابراهيم شروان شاه منصرف شد. اين رويداد آغاز درگيري ابراهيم شروان شاه با تيموريان بود. در پي آن دست‏اندازي قراقويونلوها بر شروان آغاز شد. ميران شاه گوركاني و ابوبكر نخست در 809 ق، چند روز پس از ورودشان به تبريز، از قرايوسف قراقويونلو و بار ديگر در 810 ق از تركمانان قراقويونلو شكست خوردند. در نبرد اخير ميران شاه كشته شد و قراقويونلوها بر آذربايجان چيره شدند. قرايوسف در پي استقرار در آذربايجان به گسترش قلمرو خود در شرق، غرب و شمال آذربايجان پرداخت و در 812 ق به ولايت شروان تاخت. يك ماه بعد قرايوسف دوباره بر آن شدكه به شروان يورش برد. اما ملك عزالدين شير، حكمران وان، پادرمياني كرد و ميان قرايوسف و ابراهيم شروان شاه را آشتي داد. ابراهيم شروان شاه به منظور رويارويي با قرايوسف با حكمرانان شكي، كاختي و گرجستان متحد شد. قرايوسف پس از آگاهي از اين اتحاد نخست پيام‏هايي آشتي‏جويانه به شيخ ابراهيم فرستاد و چون پاسخ‏هاي تند از او دريافت كرد، در 815 ق به نيروهاي متفق يورش برد و بسياري از آنان، از آن شمار ابراهيم شروان شاه و برادرش بهلول، را به اسارت درآورد و آنان را به تبريز فرستاد و زنداني كرد و به شروان تاخت و شروان و به ويژه شماخي را چپاول كرد. ابراهيم شروان شاه پس از چندي با پادرمياني بزرگان شهر آزاد شد. در دورة فرمانروايي خليل‏الله يكم شروان شاه ( حدود 820 ـ 876 ق)، فرزند و جانشين ابراهيم شروان شاه، نيز دست‏اندازي‏هاي قرايوسف قراقويونلو به شروان همچنان ادامه داشت. در 821 ق قرايوسف سپاهي شش هزار نفري به فرماندهي پسرش، پيربوداق به شروان فرستاد و پيربوداق سپاهيان شروان را شكست داد. در همين زمان شاهرخ تيموري ( 807 ـ 850 ق) كه بر شرق ايران و فرارود فرمانروايي مي‏كرد و همچنان در پي كشورگشايي بود ، از هرات راهي آذربايجان شد. قرايوسف آمادة نبرد با شاهرخ شد، اما در 823 ق ناگهان درگذشت و سپاهيانش پراگنده شدند و بدين ترتيب شاهرخ توانست به سادگي خود را به قراباغ برساند. خليل‏الله يكم شروان شاه راه فرار را در پيش گرفت و اسكندر با ياري بزرگان شروان براي آباداني اين سرزمين كوشيد. شاهرخ با شنيدن اين خبر بار ديگر به آذربايجان لشكر كشيد و درنبردي كه در 832 ق ميان اسكندر قراقويونلو و شاهرخ دردشت سلماس رخ داد، شاهرخ اسكندر را به شكست و او را به آناتولي گريزاند و خود به قراباغ رفت. وي پيش از ترك قراباغ ابوسعيد فرزند كوچك قرايوسف را به حكمراني آذربايجان گمارد . پنج شش ماه پس از آن اسكندر بار ديگر به آذربايجان بازگشت و برادرش، ابوسعيد، را كشت و بر آذربايجان دست يافت. در اين ميان فرزند او، يارعلي، به سبب اختلافاتي كه با پدر داشت به خليل‏الله شروان شاه پناهند شد و خليل‏الله او را دست بسته نزد شاهرخ فرستاد. اين كار خليل‏الله خشم اسكندر را برانگيخت. وي در 837 ق به شران لشكر كشيد و آن شهر را چپاول كرد. تاخت و تاز او در شروان بيش از يك سال به درازا كشيد. در اين ميان خليل‏الله از شاهرخ ياري خواست. شاهرخ براي سومين بار نيروهايي به شروان گسيل داشت و اسكندر چون ازاين امر آگاه شد از شروان گريخت و به آناتولي رفت. شاهرخ براي سومين بار نيروهايي به شروان گسيل داشت و اسكندر چون از اين امر آگاه شد از شروان گريخت و به آناتولي رفت. شاهرخ در 839 ق فرمانروايي آذربايجان را به جهان شاه قارقويونلو (ـ 872 ق) واگذار كرد. به نظر مي‏رسد كه جهان شاه قراقويونلو تا هنگام مرگ با شروان و شروان شاه روابط دوستانه داشته است. البته  ابوبكر طهراني مي‏گويد كه وي پيش از يورش به دياربكر و كشته شدنش به دست اوزون حسن آق‏قويونلو بر آن بوده كه به شروان يورش برد، اما ناگهان تصميم خود را عوض كرد و به سوي دياربكر رفت. خليل‏الله شروان شاه در دورة  فرمانرواييخود در آباداني باكو بسيار كوشيد و اين شهر به پايتخت دوم شروان و محل نگه‏داري خزاين و دفاين شروان شاهان تبديل شد. كاخ باشكوه شروان شاهان نيز درهمان دوره در باكو ساخته شد. پس از خليل‏الله يكم شروان شاه فرزند او، فرخ‏يسار (867 ـ 906 ق) به فرمانروايي شروان رسيد. در دورة  فرمانروايي فرخ‏يسار به ياري يعقوب بيگ تركمان او را بشكست و بكشت. ناگفته نماند كه مرادبيگ تركمان (ـ 920 ق) پسر يعقوب‏بيگ يك چند در شروان و در دربار شروان شاهان به سر برد. حكومت آق‏قويونلوها به دست اسماعيل يكم صفوي به خونخواهي شيخ حيدر صفوي به شروان لشكر كشيد و فرخ‏يسار به دست لشكريان شاه اسماعيل در نزديكي شماخي كشته شد. اسماعيل يكم صفوي پس از گشودن شروان حسين‏بيگ للة شاملو را در شروان گماشت و حسين‏بيگ‏لـله نيز هنگامي كه آنجا را ترك مي‏كرد، شاه‏گلدي‏آقا، جلودار خود را كه سر از تن فرخ‏يسار شروان شاه جدا كرده بود، به جانشيني خود برگزيد. پس از بيرون رفتن سرخ‏كلاهان از شروان، بهرام‏بيگ (ـ 907 ق) فرزند فرخ‏يسار به فرمانروايي شروان رسيد و پس از درگذشت او، برادرش غازي‏بيگ (ـ908 ق) جاي او را گرفت، تا آن كه به دست پسرش محمود شروان شاه كشته شد. دورة فرمانروايي محمود نيز ديري نپاييد. محمود فرمانروايي ستمكار بود، چنان كه سرانجام مردمان شروان بر او شوريدند و گروهي از بزرگان شهر در پي ابراهيم، مشهور به شيخ شاه، عموي محمود شروان شاه، كه در جريان لشكر‏كشي سرخ‏كلاهان به شروان به گيلان گريخته بود، رفتند تا او را بازگردانند و بر تخت شاهي نشانند. محمود شروان شاه با شنيدن خبر بازگشت عمويش به شروان، نزد شاه اسماعيل گريخت. شاه اسماعيل نيز فوجي از سپاهيان خود را به او سپرد و محمود به ياري آنان شيخ شاه را از شماخي به دژ گلستان هزميت داد و سه ماه او را در محاصره گرفت. تا آن كه سرانجام يكي از غلامان محمود با نام قره‏بيگ، سر او را در بستر بريد و در تاريكي شب نزد شيخ شاه فرستاد و شيخ شاه نيز با سپاهيانش بر فوج سرخ‏كلاهان شبيخون زد و آن‏ها را تار و مار كرد. ابراهيم شروان شاه، معروف به شيخ شاه (908 ـ 930 ق)، سرانجام به فرمانروايي شروان رسيد. وي نخست از در فرمانبرداري از شاه اسماعيل درآمد. اما هنگامي كه شاه اسماعيل را گرفتار كشورگشايي درشرق و جنوب ديد از پرداخت باج و خراج به كومت صفوي سرباز زد. شاه اسماعيل كه پس از گشودن بغداد و خوزستان در 915 ق به آذربايجان بازگشته بود، شنيدكه شروان شاه پرچم استقلال برافراشته است و در پرداخت خراج كوتاهي مي‏ورزد. از اين روي، بر آن شد تا بار ديگر شروان را تسخير كند و شيخ شاه اين خبر را شنيد به دژ بيغرد

پناه برد و شاه اسماعيل چون اين امر آگاه شد، شماري از سپاهيانش را به سوي شماخي فرستاد تا آن ولايت را تسخير كنند و خود به باكو رفت. نگهبان حصار شهر به پيشواز شاه اسماعيل رفت و كليدهاي شهر و دژ را به او سپرد. در پي آن شاه اسماعيل به شابران رفت و آن جا را تسخير كرد و حكمرانان ديگر شهرهاي شروان نيز به حضور شاه اسماعيل رسيدند، اما نگهبان دژ دربند از اين كار سرباز زدند تا اين كه سرانجام اسماعيل صفوي دژ دربند را نيز گشود. وي پس از آن حكمراني دربند را به منصوربيگ و حكمراني ديگر شهرهاي شروان را به لـله‏بيگ سپرد. از آن پس شيخ شاه به فرمانبرداري از شاه اسماعيل تن داد و سياست مدارا با شاه اسماعيل را در پيش گرفت. برقراري مناسبات خانوادگي ميان شاه اسماعيل و شيخ شاه شد؛ چنان كه اسماعيل دختر خود، پري‏خان خانم را به خليل پسر شيخ شاه داد و خود نيز دختر شيخ شاه را به زني گرفت. در پي درگذشت شيخ شاه، فرزندش ، خيل‏الـله دوم شروان شاه (ـ 942 ق) به فرمانروايي رسيد. دورة‌ فرمانروايي او همزمان بود با فرمانروايي تهماسب يكم صفوي (930 ـ 984 ق). خليل‏الـله دوم شروان شاه با شاه تهماسب روابط دوستانه داشت و دورة‌ حكمراني او بي‏هيچ درگيري با صفويه سپري شد. ناگفته نماند كه شروان شاهان در زمان حكمراني شيخ شاه در جريان خواست عثمانيان براي تسخير قلمرو صفويه قرار گرفتند؛ چنان كه سليم يكم عثماين (918 ـ 926 ق) در 923 ق فتح‏نامه‏اي براي شيخ شاه نوشت و در آن از تصميم خود يعني «رفع و دفع زنادقة قزلباش» سخت گفت و از همان زمن دست‏اندازي‏هاي عثمانيان به قلمرو صفويه آغاز شد. سبب برقراري رابطه ميان شروان شاهان و سلاطين عثماني، پيروي آن‏ها از مذاهب سنت بوده است و به نظر مي‏رسد كه سليم يكم عثماني اين امر را دليلي براي اتحاد با شروان شاهان در برابر حكومت شيعي صفويه مي‏دانسته است. اين دست‏اندازي‏ها به قلمرو صفويه  در زمان خليل‏الله دوم شروان شاه نيز ادامه داشت. پس از قانوني (926 ـ 974 ق) روابطي دوستانه داشته است. پس از خليل‏الـله دوم ، برادرزادة خرسال او، شاهرخ شروان شاه (ـ 946 ق) فرزند فرخ فرزند شيخ شاه در شروان به فرمانروايي رسيد. به نظر مي‏رسد كه در آن زمان زمام امور ولايت شروان به دست بازرگاني افتاد كه شاهرخ را از داغستان آورده و بر تخت شاهي نشانده بودند و همين امر سبب فروپاشي نظام مملكت شد. حسن بيگ روملو در اين باره مي‏نويسد: «در اين سال خبر به پادشاه دين پناه رسيد كه اعيان شيروان از بي‏ضبطي شاهرخ بن سلطان فرخ ملول و متنفرند. امرا بي‏استصواب وي پردة‌ ناموس مي‏درند و سپاه بي‏سرش هر چه مي‏خواهند مي‏برند... به واسطة‌ افعال ايشان نظام كارها گسسته شد و مصالح خلايق به اختلال انجاميده...» در همين زمان قلندري در شروان ادعا كرد كه سلطان محمد فرزند شيخ شاه است و لشكري فراهم آورده ساليان را تسخير كرد و سپس راهي شماخي شد. تفرقه ميان اميران و سپاهيان سبب شد تا درباريان شماخي از ايستادگي در برابر سپاهيان قلندر بپرهيزند و به دژ بوغورد پناه برند و بدين ترتيب شورشيان توانستند به سادگي شماخي را تصرف كنند. از آن جا كه همراهان قلندر «... مردم بي‏سر و پاي پراگندة‌ هر جايي بودند و مرد عاقل كارداني ميان آن گروه نبود» شماخي را گذاشته، به ساليان بازگشتند. شاهرخ ميرزا و همراهانش چون از اين امر آگاه شدند، از دژ بيرون آمدند و قلندر و سپاهيانش را تعقيب كرده آنان را در نزديكي‏هاي ساليان يافتند. ميان دو گروه نبردي درگرفت و در اين نبرد شاهرخ كشته شد. در جريان اين رويدادها پري‏خان خانم، خواهر تهماسب يكم صفوي و بيوة‌ خليل‏الـله شروان شاه با قلندر مناسباتي برقرار كرد و به او نزديك شد تا جايي كه خواستند وي را به عقد قلندر درآورند، اما تهماسب او را از اين كار بازداشت. پس از كشته شدن قلندر حكمراني شروان به پري‏خان خانم رسيد. به گفتة ‌برخي پژوهشگران تهماسب يكم صفوي انديشة‌ سرنگوني حكومت شروان شاهان و ضميمه كردن ولايت شروان به قلمرو صفوي را در سر داشته و گويا بر آن بوده تا از اين شورش براي پيشبرد اهدافش  بهره جويد و به خواست هم او بود كه پري‏خان خاتون به قلندر نزديك شد. به هر روي، شاه تهماسب با ديدن اوضاع آشفتة‌ شروان، زمان را براي اجراي نياتش مناسب دانست و در 945 ق برادرش القاص ميرزا از رود كر گذشتند و دژ سرخاب را گرفتند و ساكنان آن را اسير و اموالشان را تاراج كردند و سي صد تن از ساكنان اين دژ را به اسارت بردند. آن‏گاه القاص ميرزا راهي گشودن دژ گلستان، استوارترين دژ ولايت شروان، شد و چون دژنشينان ايستادگي كردند، گروهي را در پاي دژ گذاشت و به دژ بيغرد لشكر كشيد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدامین بادکوبه ای  | 

تاریخ شروان - بخش اول

 

تاریخ ولایت  شروان ، زادگاه خاقانی ، شاعر بزرگ ایران

·       عبدا...كوتي

شيروان، ولايتي در شرق قفقاز كه بركرانة غربي درياي مازندران و شرق رود كورا/ كر نهاده است. ناحية شروان در آلبانيا، كه بعدها اران نام گرفت، واقع بود و زماني نيز در مرزهاي جغرافيايي آذربايجان جاي گرفت. اين ولايت تمامي سرزمين‏هايي را كه ميان دامنه‏هاي جنوب شرقي كوه‏هاي قفقاز و رود كر قرار داشت، دربرمي‏گرفت. در شمال اين سرزمين باب الابواب/ كه دربند، در غرب آن شكي و درجنوب شرقي آن باكو قرار داشت. خاك شروان را شش رود كه همة‌ آنها از دامنه‏هاي جنوبي كوه‏هاي قفقاز سرچشمه مي‏گيرند آبياري مي‏كنند. اين شش رود عبارتند از پيرسقت كه شرقي‏ترين آن‏ها است ، آخ‏سو، گردمان كه در پايين لاهيج جريان دارد، گوك‏چاي، توزيان كه از پايين كَلبَك / قبله مي‏گذرد و والجيگن‏چاي. از شهرهاي مهم اين ايالت مي‏توان به شابران/ شاوران اشاره كرد. شابران در گذشته مركز ايالت شروان بود. اما گويا در روزگار فرمانروايي محمدبن يزيد شيباني (327 ـ 345 ق) مركز شروان به شماخي منتقل شده است. بيش‏تر مردمان شابران آيين مسيح مي‏ورزيدند. به نوشتة‌ اصطخري فاصلة ميان شابران و شماخي سه فرسنگ بوده است. مؤلف حدود‏العالم از بسياري نعمت در اين شهر سخن گفته و از سنگ محك آن به نيكي ياد كرده و آورده است كه از شابران سنگ محك به همة‌ جهان مي‏بردند. در برخي منابع، از آن شمار در نزهة‏القلوب، آمده كه شابران را انوشيروان ساساني ساخته است. حمدالله مستوفي دربارة اين شهر مي‏نويسد: «... هوايش گرم است و آبش ناگوارنده، حاصلش غله و ديگر حبوبات نيكو باشد.» در 1750 م كه شهر قبا در حدود بيست و پنج كيلومتري شمال غربي شابران بنياد گذاشته شد، از اهميت اين شهر كاست و رفته رفته رو به ويراني نهاد و در 1770 تنها ويرانه‏هاي آن به جا ماند. شماخيه كه بعدها با نام شماخي/ شماخا معروف شد، از ديگر شهرهاي مهم اين ايالت است. از شماخي براي نخستين بار در كتاب جغرافياي بطلميوس القلوزي (سدة‌ دوم ميلادي) با نام كامخيا ياد رفته است. در خاك‏برداري باستان‏شناسي كه در اين ناحيه انجام شده، اشيائي به دست آمده كه پيشينة آن‏ها به سده‏هاي چهارم تا پنجم پيش از ميلاد مسيح مي‏رسد. در برخي منابع نيز آمده است كه اين شهر را شماخ بن شجاع، حكمران شروان كه همروزگار هارون‏الرشيد عباسي (170‌ـ 193 ق) بود، بنياد گذاشت و به همين سبب شماخي نام گرفت. اين شهر پس از شابران مركز شروان شد و گويا چون مركز فرمانروايي شروان شاهان دودمان يزيدي / شيباني/ مزيدي بود، چندي به نام يزيديه آوازه داشته است. مقدسي دربارة شماخي مي‏نويسد كه در پاية كوه نهاده است و ساختمان‏هايي از سنگ و گچ، آب روان و باغستاني دلشگا دارد. به نوشتة حمدالله مستوفي هواي اين شهر كمابيش گرم است. هم او به نقل از مسالك و ممالك ابن خردادبه ( ـ 330 ق) آورده كه صخرة موسي و چشمة خضر در شماخي بوده است. برخي از جغرافيانويسان سدة چهارم هجري از شروان به نام شهر ياد كرده‏اند، نه ولايت؛ چنان كه مؤلف صورة‏الارض از شروان در كنار شهرهايي چون بيلقان، شكي ، شماخيه و جز آن‏ها در ناحية اران ياد كرده و آن‏ها را كوچك و پربركت توصيف كرده است. مقدسي نيز دربارة شروان چنين مي‏نويسد: « در دشتي بزرگ، ساختمان‏ها از سنگ، جامع در بازار است و نهري آن را مي‏شكافد.» برخي پژوهشگران از گفته‏هاي اين جغرافيانويسان چنين برداشت كرده‏اند كه شهري با نام شروان در ايالت شروان بوده است. لايزان كه همان لاهيج امروزي است از اميرنشين‏هاي دست‏نشاندة‌ ساسانيان بوده و بعدها در دورة شروان شاهان و تا روي كار آمدن ابوطاهر يزيد بن محمد شروان شاه (305 ـ 337 ق) بخشي از شروان به شمار مي‏رفته و فرمانگزار شروان شاهان يزيدي بوده است. به نظر مي‏رسد كه لايزان در اين دوره از استقلال نسبي برخوردار بوده است؛ چنان كه مينورسكي در اين باره مي‏نويسد: «... لايزان جزيي از شروان متحد بود، اما اميراني كه اخصاصاً انتخاب مي‏شدند، آن جا را اداره مي‏كردند.» به گفتة قزويني در ولايت شروان دژي بسيار كشيده و در ميان آن عمارتي ساخته بودند و بر در آن عمارت نوشته بود كه درميان آن عمارت يازده اتاق است و چون اتاق‏ها را  مي‏شمردند، ده اتاق بوده و اتاق يازدهم را چنان ساخته بودند كه ديده نمي‏شد و زر و مال بسيار در آن عمارت بوده است. چون اين قلعه بنايي كهن است، سبب ساختن آن بر كسي روشن نيست. در نخبة‏الدهر از ديواري استوار با خشت‏هاي سفالين كه به فرمان قباد يكم ساساني ( 488 ـ 496 م؛ 498 / 499ـ 531 م) از سرزمين شروان تا آلان كشيده شده، سخن رفته و آمده است كه مردمان خزر به ديگر شهرها، همچون فارس، همدان و موصل مي‏تاختند و آن‏ها را غارت و ويران مي‏كردند و قباد يكم ساساني براي آن كه جلوي اين تاخت و تازها را بگيرد، اين ديوار را ساخته است. براي نام شروان با توجه به چگونگي تلفظ آن معناهاي گوناگون ياد كرده‏اند. در برخي منابع از اين شهر با نام شَروان، به معناي جايگاه شر، يادرفته است وبرخي ديگر نام اين شهر را شيروان دانسته‏اند و آن را جايگاه شير معنا كرده‏اند. زن‏العابدين شرواني در اين باره آورده است كه چون انوشيروان عادل در ساختن آن ديار كوشش بسيار كرده، اين ولايت به نام آن پادشاه آوازه يافته و براي ساده‏تر شدن تلفظ آن انو را از ابتداي نام انوشيروان انداخته‏اند و آن را شيروان ناميده‏اند. در دايرة‏المعاف آذربايجان شوروي آمده كه شيروان احتمالاً نام يكي از طوايف ساكن در آلبانيا بوده است. تاريخ شروان و آلبانيا / اران تا حدودي با هم درآميخته است. منابع كهن از شروان نامي به ميان نياورده‏اند، اما از آلبانيا بسيار ياد كرده‏اند. اين امر نشانگر آن است كه سرزمين آلبانيا پيشينه‏اي كهن دارد. هكايتوس ميلتي (سده‏هاي پنجم و ششم پيش از ميلاد)، هرودوت ( حـ 484 ـ 425 ق م)، كتسياس (ـ پس از 398 ق م) و كزنفون (حـ 428/427 ـ حـ 354 ق م) سرزمين آلبانيا را بخشي از سرزمين‏هاي دولت هخامنشي دانسته‏اند. بعدها نيز دست نشاندگان دولت اشكاني ( حـ 250 ق م ـ حـ 226 ب م) در آلبانيا حكومت مي‏كردند. ابن خردادبه در ميان لقب‏هايي كه اردشير ساساني (226 ـ 241 م) به حكمرانان محلي داده است از شيريان شاه / شيران شاه كه گويا همان شروان شاه، لقب فرمانروايان شروان ، بوده ياد كرده است. چنين برمي‏آيد كه پيش از يورش تازيان به بخش‏هاي شرقي قفقاز كه آلبانيا ناميده مي‏شد، اين ناحيه در قلمرو ايران بوده است. منابع پس از اسلام به روشني از سرزمين شروان در ناحية اران نام برده‏اند. در دورة اسلامي، مسلم بن ربيعة باهلي به فرمان عثماين (23 ـ 35 ق) به شهرهاي بيلقان، بردعه و شروان تاخت. فرمانرواي شروان كسي را نزد او فرستاد و صلح خواست. مسلم باهلي پذيرفت و قرار نهادند كه فرمانرواي شروان مالي به او بپردازد. مسلم باهلي آن مال را بستد و سپس به شابران و مسقط تاخت و با فرمانروايان آن نواحي نيز صلح كرد. حكومت‏هاي همساية شروان همواره به دشت‏هاي شروان مي‏تاختند. آلان‏ها و هاشميان از شمال ، روس‏ها از درياي مازندران و قدرت‏هاي مسلمان، همچون ديلميان، 

مظفريان و كردهاي شدادي از جنوب بر دشت‏هاي شروان دست‏اندازي مي‏كردند. چهار دودمان از شروان شاهان بر سرزمين‏ شروان فرمان مي‏رانده‏اند. كهن‏ترين اين دودمان‏ها گويا شاخه‏اي از ساسانيان بوده است. شروان شاهاني كه پس از اسلام روي كار آمدند از دودمان عرب تبار شيباني بودند كه به نام شروان شاهان دودمان شيباني از نسل يزيد بن مزيد شيباني بودند. يزيد بن مزيد شيباني در 183 ق به فرمان هارون‏الرشيد حكمران آذربايجان، دربند و شروان شد و جانشينان وي تا اواخر سدة‌ پنجم هجري در شروان و گاه در اران و آذربايجان فرمان مي‏راندند. يكي از شروان شاهان دودمان يزيدي با نام هيثم بن خالد پس از درگذشت متوكل عباسي (ـ 247 ق) ، از آشفتگي دستگاه خلافت بهره برد و دعوي استقلال كرد و خود را شروان شاه ناميد. شروان كه نخست ولايتي كوچك بود ، در دورة‌ شروان شاهان دودمان مزيدي وسعت بيشتري يافت و شهرهايي همچون قبله، بردعه، شكي، شابران، خورسان، طبرسران، دربند و جز آن نيز در مرزهاي اين سرزمين جاي گرفتند. مرحلة‌ نخست فرمانروايي شروان شاهان تا اواخر سدة‌ پنجم هجري  كه همزمان با رسيدن سپاهيان سلجوقي به شروان است، ادامه داشت؛ تا آن كه دردورة‌ فرمانروايي ملك شاه سلجوقي (465 ـ 485 ق) لقب شروان شاه از اين دودمان گرفته شد. درمنابع آمده است كه ملك شاه سالانه چهل هزار دينار و به روايتي هفتاد هزار دينار از فرمانروايي شروان خراج مي‏گرفت، اما اين خراج منظم پرداخت نمي‏شد. در پي آن شاخة يكم از شروان شاهان دودمان خاقان از اواخر سدة‌ پنجم هجري يا اوايل سدة ششم هجري تا حـ 784 ق در شروان فرمانروايي مي‏كردند. اين فرمانروايان گاه به استقلال حكومت مي‏كردند و گاه فرمانگزار دولت‏هاي قدرتمند، مانند سلجوقيان، ايلخانيان يا حكمرانان گرجستان بودند.

تاخت و تازهاي سلجوقيان به شروان در اين دوره نيز همچنان ادامه داشت، چنان كه محمود سلجوقي (498 ـ 525 ق) به ولايت شروان تاخت و فرمانرواي آن، احتمالاً منوچهر سوم شروان شاه ( حـ 514 ـ حـ 559 ق) را بازداشت كرد و «چنان بر مردم آن ديار سخت گرفت كه پرداخت خراج سالانة شروان شاه به خزانة سلجوقي مقدور نگرديد .» در دورة فرمانروايي اين شاخه از شروان شاهان، مغولان نيز شروان را ميدان تاخت و از خود كردند. نخستين يورش مغولان به سرزمين اران در 618 ق بوده است. سپاهيان جلال الدين خوارزم شاه (ـ 628 ق) از 622 ق به مدت شش سال آذربايجان، اران و گرجستان را ميدان تاخت و تاز خود كردند. در سال نخست يورش جلال الدين خوارزم شاه، فريبرز سوم شروان شاه بر تخت فرمانروايي نشست (622 ق ـ) . بر سكه‏اي كه در سال نخست فرمانروايي فريبرز ضرب شده، تنها نام فريبرز ديده مي‏شود، اما برروي سكه‏هاي بعدي ، افزون بر نام وي، نام خليفه نيز آمده است. از اين روي مي‏توان گفت كه گرچه شروان در اين زمان فرمانگزار خوارزم شاهيان بوده، اما در حلقة وابستگان به خليفة عباسي نيز بوده است. مغولان بار ديگر در 629 ق به اران تاختند. ترديدي نيست كه شروان چندي فرمانگزار مغلولان بوده است. در دورة‌ ايلخانان ( حـ 654 ـ حـ 750 ق) از شروان شاهان تنها نامي باقي مانده بود و اين دودمان استقلال سياسي ـ نظامي خود را تا حدود بسياري از دست داده بود و «حتي كار گردآوري ماليات هم در اختيار كارگزاران مغول بود.» به نظر مي‏رسد كه شروان براي فرمانروايان ايلخاني اهميت فراوان داشته است. در اين دوره به لشكريان مغول زمين‏هاي اقطاعي داده امي‏شد و محل اين زمين‏هاي اقطاعي در اين سرزمين‏ها آن بوده كه نواحي ياد شده پايگاه اصلي اردوهاي ييلاقي و قشلاقي قبايل مغول و ترك بودند. اين قبايل در واقع ستون اصلي سپاه دولت ايلخاني به شمار مي‏رفتند. ايلخانيان در شروان، شابران و شماخي سكه‏خانه داشتند. در سال‏هاي 735 ـ 740 ق ماليات ديواني كه حكومت شروان به دولت ايلخاني پرداخت مي‏كرده، صدو سيزده هزار دينار بوده است. ناگفته نماند كه ابوسعيد بهادرخان (717 ـ 736 ق)، آخرين ايلخان مقتدر در نزديكي شروان درگذشت. منابع در اين باره آورده‏اند كه دو اواخر 735 اوزبك خان، فرمانرواي دشت قپچاق، بر آن شد تا از راه دربند به اران و آذربايجان يورش برد. ايلخان مغول خواجه غياث‏الدين وزير را به نبرد با سپاهيان اوزبك خان فرستاد و خود نيز با سپاهي به او پيوست. اما به سبب گرمي و بدي هوا در اران به بيماري گرفتار آمد و در حدود شروان جان سپرد. پس از درگذشت ابوسعيد بهادرخان قلمرو ايلخانان در آستانة‌ فروپاشي قرار گرفت.

از دودمان محلي كه در اين دورة‌ بي‏ثباتي آذربايجان قدرت داشتند و دامنة‌ نفوذشان گاهي به اران و شروان نيز مي‏رسيد ، چوبانيان و جلايريان بودند. ملك اشرف از اميران چوباني، در دورة‌ حكمراني خود اران، موغان و آذربايجان را تصرف كرد و سپس به قراباغ رفت. در اين  زمان كاوس شروان شاه ( حدود 774 ق) «... پيش ملك اشرف آمد.تعظيم تمام يافته، به كلاه و كمر مرصع سرافراز شد»، اما اندكي بعد از ملك اشرف بيمناك شده به شروان گريخت. ملك اشرف هدايا و پيام‏هايي براي كاوس شروان شاه فرستاد، اما او از رفتن به حضور اشرف خودداري كرد. ملك اشرف در 747 ق در قراباغ قشلاق كرد و سپس به شروان رفت. گويا كاوس شروان شاه سپاهيانش را به كنار كر برد و اشف نتوانست كاري از پيش برد و سرانجام به صلح از هم جدا شدند. ملك اشرف در زمستان 748 ق به قراباغ رفت و وزيرش، خواجه عبدالحي، را به همراه چند امير به شروان فرستاد و كاوس شروان شاه چون توان ايستادگي در برابر آنان را در خود نمي‏ديد، به دژي پناه برد  و خواجه عبدالحي و سپاهيان ملك اشرف در شروان و شماخي خرابي بسيار به بار آوردند. ملك اشرف بر مردم ستم بسيار روا مي‏داشت، چنان كه مردم از كارهاي او به جان آمده بودند. سرانجام جاني‏بيگ (742 ـ 758 ق) با سپاهي گران از دربند و شروان و رودهاي ارس گذشت و از راه اردبيل و اوجان خود را به تبريز، پايتخت ملك اشرف، رساند. ملك اشرف كه پايگاهي در تبريز نداشت به مرند و سپس به خوي گريخت و در آن جا دستگير و به تبريز آورده شد. گويند كه كاوس شروان شاه از شروان تا تبريز همراه جاني‏بيگ بوده و او و محي‏الدين بردعي نزد جاني‏بيگ بر كشتن ملك اشرف پافشاري مي‏كردند. جاني بيگ خواست آنان را پذيرفت . پس ملك اشرف را كشتند و سر او را به تبريز بردند. بدين ترتيب، بساط دودمان چوبانيان برچيده شد. در منابع از توقتمش (778 ـ 797 ق) ، كه ميان دو خاندان از دودمان جوچي‏خان (ـ 624 ق) فرزند چنگيز اتحاد برقرار كرد و دولت متحد قزل اردو (اردوي زرين) را پديد آورد، در شمار كساني كه بارها به شروان، اران و آذربايجان تاخته، ياد رفته است. چنان كه دانسته است، جلايريان نيز از قبايلي بودند كه به آذربايجان، اران و شروان دست‏اندازي و چندي در اين نواحي فرمانروايي كردند. اويس جلايري (757 ـ 776 ق) آذربايجان، نخجوان، اران و مغان را به فرمان خود درآورد. وي در زمستان 766 ق به سبب آن كه كاوس شروان شاه با او به مخالفت برخاسته بود بر آن شد كه به قراباغ رود، اما رسيدن خبر شورش خواجه مرجان در بغداد او را از اين كار منصرف كرد. در زمان غيبت اويس، كاوس شروان شاه دو بار به قراباغ رفته، مردم آن جا را به شروان كوچاند و در قراباغ خرابي بسيار به بار آورد. اويس كه پيش از آن نيز سر آن داشت تا با كاوس نبرد كند، يكي از نزديكان خود، بيرام بيگ، را با سپاهي به شروان فرستاد. كاوس كه تاب در ايستادن نداشت، به دژي پناه برد و شروان را به ايشان واگذاشت و نزديك به سه ماه سپاهيان اويس جلايري در شروان بودند و خرابي بسيار به بار آوردند. چون كاوس دريافت كه ولايت شروان يكسره رو به ويراني است، از مشايخ خواست تا پادرمياني كنند  و خود نيز از دژ بيرون آمد. بيرام‏بيگ، كاوس را به بند درآورد. كاوس سه ماه در بند بود. اما سرانجام اويس او را بخشود و پادشاهي را به وي بازگرداند و «به سبب اين عطا و شفقت مجموع شروان تا دربند باكو مسخر شد.»

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدامین بادکوبه ای  | 

 

ايران در شعر خاقاني شرواني

 

خاقاني غريبــــم، در تنگناي عالم

دارم هزار اندوه، واندوهبري ندارم

 

ياران چو كيد قاطع، بر دفع كيد ياران

جز پهلــــوان ايران، ياريگري ندارم

 

 

۱-     در مدح مظفّرالدين قزل ارسلان عثمان بن ايلدگز، حكمران آذربايجان

شاه ايـران، مظفّرالدين، آن

كز سر كسري، افسر اندازد

(ج اوّل- ص 133)

2-     در مدح ركن‌الدين محمّد عبدالرحمن طغان يزك

شاه عجم، ركن دين كز آيت عدلش

نام عجم روضــــö السلام برآمد ...

 

پهلو ايران گرفت رُقعة مُلكت؛

وز دگران، بانگ شاهقام برآمد

(ج اوّل-ص 141)

3-     همان

تاجوري يافت تخت ملكت ايران

تا ز برش سيّـــــــدالانام برآمد

(ج اوّل – ص 142)

4-     درقصيدة «نُهزõ الارواح و نُزهـö  الاشباح » در سفر حجّ

اي بريد صبـــح! سوي شام و ايران بر خبر

زين شرف کامسال اهل شام و ايران ديده اند

(ج اوّل – ص 173)

5-     در مدح مظفّرالدين قزل ارسلان ايلدگز

حاسدان در زخم خوردن، سرنگون چون سكّه اند

تا به نامش سكّة ايران مشهّر ساختند

(ج اوّل – ص 181)

6-     در مدح سيف‌الدّين اتابك منصور، فرمانرواي شاماخي و نيز خاقان ابومظفّر شروانشاه

جهان زيور عيد بر بندد از نو

مگر مجلس شاه شروان نمايد

 

رود كعبه در جامه سبز عيدي

مــگر بزم خاقان ايران نمايد

 

چو كعبه است بزمش كه خاقاني آنجا

سگِ تازيِ پارســــــي خوان نمايد

(ج اوّل – ص 220)

 

7-     همان

ز گل شكّر لفظ و تفّاح خُلقش

شماخي نظير صفاهـــان نمايد

 

در اقليم ايران چو خيلش بجنبد

هَزاهــــِز در اقليم توران نمايد

(ج اوّل – ص 222)

8-     در مدح سيف‌الدين ارسلان مظفّر،حاكم و داراي دربند

دخلش خراجِ خَرزان، خيلش غُزاتِ ايران

جمعش سوادِ اعظم؛ رسمش جهادِ اكبــر

(ج اوّل – ص 270)

9-     در مدح محمّد بن محمود بن محمّد بن ملكشاه

زَ اقلامهات فايض، اقليمهاي فِضّه

اقليمهاي گيتي حكم تو را مسخَّر

 

ايران و ترك رسمي، ابخاز و روم ذِمّي

ذِمّي هزار فرقه، رسمـــي هزار لشكر

(ج اوّل – ص 278)

10-  در مدح فخرالدّين ابوالهيجا، منوچهر شروانشاه

زآن هندوي حُسام كه در هند عيد اوست

ارّان شكارگـــــه شد و ايران مسخّرش

(ج اوّل – ص 304)

11-  در ستايش خراسان و مدح امام محمّد بن يحيي

چون بدو نامه كنم، بر سرش از خط ملك

قــــــدوة اعظم، عنوان به خراسان يابم

 

بهر آن نامــه كبوتر صفت آيد ز فلك

نسر طاير كه پرافشان به خراسان يابم

 

از ضميرش كه به يك دم دو جهان بنمايد

جام كيخســـــرو ايران به خراسان يابم

                                                      ( ج اوّل – ص 359)

12-   در مدح مخلص المسيح، عظيم الروم، عزالدوله قيصر و شفيع آوردن او

خاقاني غريبــــم، در تنگناي عالم

دارم هزار اندوه، واندوهبري ندارم

 

ياران چو كيد قاطع، بر دفع كيد ياران

جز پهلــــوان ايران، ياريگري ندارم

(ج اوّل – ص 364)

13-   در مدح اتابك مظفّرالدّين قزل ارسلان بن ايلدگز

ديدار سپاهدار ايران

در آينة روان ببينـم

 

بر هفت فلك فراخته سر

تاج قزل ارسلان ببينــم

(ج اوّل – ص 401)

14-   در قصيدة تحفـه  الحرمين و تفاحـه  الثقلين در كعبه و پيش روضه محمّد مصطفي (ص) گفته :

خلق باري كيست كامرزد گناه بندگان

بنده را توقيع آمرزش ز يزدان آمده ...

 

من شكسته خاطر از شروانيان وز لفظ من

خاك شــروان موميائي بخش ايران آمده

(ج اوّل – ص 565)

15-   در تهنيت عيد و مدح مظفّر قزل ارسلان بن ايلدگز

كيخسرو ايران، مَلِكُ المغرب كز قدر

بر خسرو توران، سزدش بار خدايي

(ج اوّل – ص 627)

16-  همان

ايران به تو شد حسرت غزنين و خراسان

چون گفتة من رشك معــــزّي و سنايي

(ج اوّل – ص 631)

17-   در مدح جلال الدين شروانشاه اخستان

بوي ميِ نوروزي در بزم شــه ايران

آب گُل و سيب تر بر بار نمود آنك

(ج اوّل – ص 668)

 

 

 

18-  در مدح جلال الدين شروانشاه اخستان

گر الدگــز ايران را تسليم به سلطان كرد

آن روز كه بيرون رفت از كار جهانداري

 

سلطان به بقـــــاي تو بسپرد ممالك را

چون ديد كه تنگ آمد پرگار جهانداري

(ج اوّل – ص 676)

19-  در مدح جلال الدين ابوالمظفّر اخستان

فرماندهِ اسلاميان، داراي دوران، اخستان

عادلـــتر بهراميان، پرويز ايران، اخستان

( ج اوّل – ص 728)

 

غزليات خاقاني

20-  چون غلام توست خاقاني، تو نيز                               

      جز غلام خســـــرو ايران مشو

(ج دوم – ص 1006)

× بيت مخاطب خاصي ندارد.

21-  تو نيز آموختي از شاه ايران كز خــــداوندي

      نمي پرسد كه: اي طوطيِّ شكّربار من چوني؟

( ج دوم – ص 1070)

× بيت « حسن طلب » دارد از شاه عصر و تعريضي به پادشاه ايران.

22-  در مدح صفوõ الدين، بانوي شروانشاه منوچهر و مادر اخستان

اي شاهزاده بانوي ايران به هفت جـــــد

اقليم چارم از تو چو فردوس هشتم است

( ج دوم – ص 1105)

23-  در مدح مجاهدالدّين وزير صاحب موصل

مدار ملك جهان بر مجاهدُ الدّين است

كه چرخ بارگه احتشام او زيبـــــد ...

 

قباد قلعه ستان، قايماز افســر بخش

كه صاحب افسر ايران غلام او زيبد

(ج دوم – ص 1140)

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منبع : دیوان ۲ جلدی خاقانی  به اهتمام جلال الدین کزازی

 

 

 


 

آي آراز!...

اوستاد يحيي شيدا

 

آي آراز بير دالغا وور، دريا كيمي طوفان ائله

ظالميين ييخ قصريني، اؤز باشينا ويران ائله

 

زوره محكوم ائيله‌ييب، ايندي طبيعت بيزلري

زور دئيه‌ن جلاّدايله، بيزلر آرا ديوان ائله

 

بير هجوم‌ايله داغيت، شيطانلارين كاشانه‌سين

او فساد و فتنه قصرين، خاك‌ايله يكسان ائله

 

وئرمه امكان بوندان آرتيق هر شرفسيز انسانا

آز بويولسوز كسلري، دل مولكونه سلطان ائله

 

تؤكدو ناحق، سئل كيمي، بيهوده قارداشلار قانين

كئچميشي سال خاطره، بير قانه يوز مين قان ائله

 

سو ده‌ييل سندن آخان، قانه دؤنن گؤز ياشي‌دير

بو اسف احوالي گؤر، طوفان قوپار،‌عصيان ائله

 

بير ـ بيريندن، سن بو قان قارداشلارين سالدين اوزاق

گل بو سرگردانلارين، هر موشگولون آسان ائله

 

بير قيليج تك اورتادان كسدين محبت رشته‌سين

آز بو مئيداندا شرارت مركبين جولان ائله

 

قاضي اول، انصافه گل، حكم زامان وئر تازه‌دن

غصب اولان تورپاقلاري، وابستة ايران ائله

 

كؤكله‌مه هجران سازين، دل سوزونو آرتيرما چوخ

وصلدن سال صحبتي، گل چارة هجران ائله

 

قارداشي ـ قارداشا چاتدير، جاني هجراندا قوتار

بو آغير بير خسته‌ليك دير، خسته‌يه درمان ائله

 

لعنت او شاهه كي، وئردي باده آذربايجاني

ياده سالديقجا او شاهي،‌ لعن ائله افغان ائله

 

فتحعليشاه ائيله‌دي، فاحش خيانت ايرانا

سنده خدمت گؤستريب، نقصانلاري جبران ائله

 

توركمن‌چاي پيماني،‌ بير ننگ‌ديرتاريخده

عُرضه‌سيز شاهين ايشين دونيالره اعلان ائله

 

كئچدي اون يئددي شَهَر روسيّه‌نين چنگالينا

بو جناياتي گتير ياده، بو گون عنوان ائله

 

گولستان پيماني‌دا سينديردي ايرانين بئلين

بو ايشه باعث‌لره، يارب اؤزون ديوان ائله

 

گل گتير بو  ملّته آزاده‌ليك فرمانيني

ملك ايراني صفاده روضة رضوان ائله

 

تهمت و تحقير اوخو،‌ هر سمتيدن ياغماقدادير

سينه‌وي بير داغ كيمي، بو اوخلارا قالخاق ائله

 

يا اؤزون چك بير كناره، غصب اولان مرزي گؤتور

يا ايكي روحو سازاشدير، دل‌لري شادان ائله

 

«شيدا»نين دائيم فراق ياردن آغلار گؤزو

گؤستر او شوخون جمالين، گول كيمي خندان ائله

 

 


 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدامین بادکوبه ای  |